roman بازنشسته (7)
از امروز تحت نظر من هستي تا پايان پروژه ...
نه بابا !!! اين كلا ادب مدب تعطيله ... نه سلامي ، نه عليكي ... از آشنايي با من هم ابراز خوشحالي نكرد خاك بر سر !!!! اينا هيچي ... بي ادب لخت واستاده جلوي من سخنراني ميكنه !!! نميگه من اغفال ميشم يه بلايي سرش ميارم ؟؟!!!!
لبه تخت نشست و با پاش ساكي رو از زير تخت كشيد بيرون ... خم شد و زيپ ساك رو باز كرد و تا لباس هاشو برداره ...
يا خدااااااا ... چه صورتي داره عوضي !!!! انگار چونه و بينيش رو تراشيده باشن ... جديت رو صورتش موج ميزنه ... چقدر ما چشمان كشيده و جدي اش رو دوست ميداريم !!! جاي اون دختره تو آرايشگاه خالي كه بياد آرايشش كنه !!!! اين كاران جون ما هم همه ي جيگرها رو دور خودش جمع كرده !!! دستش طلا !!!
آروم از تخت اومدم پايي و مقابلش ايستادم ... سلام و صبح بخير رو بيخيال شدم و پرسيدم :
― ساكم كجاست ؟
با حركت چونه ش كمد ديواري رو نشون داد و گفت :
― كمد ...
اييييشششش ... انگار قرارداد بسته با اداره پست ... همينجور تلگراف صادر ميكنه !!!
رفتم سمت كمد و كيفم رو برداشتم تا اول به مامان زنگ بزنم ... ولي هر چي گشتم تلفنم رو پيدا نكردم !!! پرسيدم :
― تلفنم كجاست ؟
بدون اينكه سرش رو برگردونه گفت :
― به اون نيازي نداري !!
ديگه داشت اون روي سگي منو بالا مياورد ... با حرص گفتم :
― بهش نياز دارم همين الان ...
با خونسردي تمام بلند شد و از رو ميز نشيمن تلفنش رو برداشت و بهم داد و گفت :
― با اين تماس بگير !!!
― اين مسخره بازيها چيه ؟؟؟ مثل اينكه جنابعالي توجيه نشدي !!!
ديدم حرفهام اصلا اثر نكرده !!! داره عين ماست منو نگاه ميكنه !!!! ادامه دادم :
― ببين عمو جون !!! مريخي ها قرار نيست بيان منو بدزدن !!! شما هم فقط اينجايي تا خيال پدر و مادر من و كامران راحت باشه !!! فهميدي ؟؟؟؟!!!
― آترون
― هاااا ؟؟؟؟
― من عموي تو نيستم ... فقط آترون هستم !!!
― حالا هر چي !!!
دستمو دراز كردم و گفتم :
― موبايلم !!!
موبايل خودش رو گذاشت تو دستم و گفت :
― بهتره از قوانين اطاعت كني ... شماره هاي مورد نيازت توش ذخيره شده ...
رفت و پيراهن چار خونه قرمزي كه روي تخت گذاشته بود رو برداشت و پوشيد ... فقط اميدوار بودم كه نخواد جلوي من شلوار بپوشه !!! از اين كه هيچي بعيد نيست ...
رفتم و روي مبل و پشت بهش نشستم و شماره كامران رو گرفتم ... در كمال تعجب روشن بود !!!
تا دكمه رو زد ديگه اجازه ندادم كار به الو گفتن بكشه !!! با لحن طلبكاري گفتم :
― دست شما درد نكنه كامران خان !!! گشتي گشتي از ميون پيامبرها جرجيس رو گرفتي واسه ما !!!
صداي خنده ش از پشت خط ميومد !!! گفت :
― چيه ؟؟؟؟!!! دمت رو چيده ؟؟؟
― عمممممرا بذارم !!! اين بچه بازي ها چيه راه انداخته ؟؟؟ من موبايلم رو ميخوام !!!
― به حرفاش گوش بده ... رو اعصابش راه نرو ...
― ديگه چي ؟؟؟
آرومتر ادامه دادم :
― غذاشو آماده كنم ... خونشو مرتب كنم ... بچه هاشو بزرگ كنم ... نفقه و مهريه هم نگيرم !!!! چطوره به نظرت ؟؟؟ خوبه ، نه ؟؟؟!!!!
― تو دماغتو بكشي بالا و تو دست و پاش نباشي هنر كردي !!!
― منو بگو رو ديوار كي يادگاري مينويسم !!! قطع ميكنم ...
وقبل از اينكه اجازه هر كاري بهش بدم قطع كردم !!! بذار يه بار ما زودتر قطع كنيم ... بعدش به مامان زنگ زدم كه مامان هم از با يك سمفوني اشك و آه از شرمندگي ما دراومد !!! كلي بهش اطمينان دادم كخ من سالم و اين نره غول هم سايه به سايه با منه و كبريت بي خطره كلا !!! البته به هيچ كدوم از حرفهايي كه ميزدم اطمينان نداشتم !!!
بالاخره مامان بعد 20 دقيقه رضايت داد قطع كنه ... برگشتم ببينم شوهرمون در چه حاله كه بازم ميخكوب شدم !!!!
كثافت عجب تيپي داره ... آدم دلش ميخواد هي واسش لباس بخره !!! من چارخونه خيلي دوست دارم ولي چارخونه خوشگل تو بازار خيلي كمه !!! اين عوضي اين پيرهن خوشگلشو از كجا خريده يعني ؟؟؟
تو تن بدجوري خودشو نشون ميده مخصوصا با اون شلوار جين آبي چرك !!!!
فكر كنم سنگيني نگاهم اونقدر زياد بود كه باعث شد سرشو بلند كنه ... با همون نگاه خونسردش گفت :
― ناهار رو با محسن و همسرش صرف ميكنيد ... اگه مايلي دوش بگير و صبحانه بخور تا تو رو به محسن تحويل بدم ... من بايد به يك سري كار برسم !!!
ديدم بد هم نميگه ... بدنم بدجور كوفته بود ... يه دوش آب گرم ميتونست حالمو جا بياره ...
رفتم سراغ چمدون هام كه تو كمد بود ... چمدون لباس هام رو باز كردم و ديدم همه چيز مرتبه !!!
يعني من اختلال حواس گرفتم آيا ؟؟!!!
يه پاشو رو پاي ديگه س انداخته بود و داشت يه كتاب جيبي ميخوند ...رفتم جلوش و پرسيدم :
― تو به محتويات چمدون من دست زدي ؟
بازم بدون اينكه سرش رو بلند كنه گفت :
― بله
― چرا اونوقت ؟؟؟
― لازم بود بازرسي بشه !!!
عصباني شدم و گفتم :
― تو با خودت چي فكر كردي ؟ مگه مجرم گرفتي ؟؟؟ موبايلمو گرفتي ... چمدونم رو ميگردي ... اينكارا واقعا يعني چي ؟؟؟ تو اون چمدون دنبال چي ميگشتي ... هاااا ؟؟؟؟
آروم كتابش رو بست .. به پشتي مبل تكيه داد و سرش رو بالا گرفت :
― لازم بود بازرسي بشه !!!
نفسم رو با حرص بيرون دادم و زيرلبي گفتم :
― ميمون
مطمئن بودم شنيده ولي كوچكترين عكس العملي از خودش نشون نداد و دوباره خوندنش رو از سر گرفت ...
لباس و حوله م رو برداشتم و رفتم تو حموم ... با ديدن وان نيشم تا آخرين حد گنجايشش باز شد !!!
وان رو پر كردم و با خيال تخت دراز كشيدم ... حالا برو به كارت برس ميمون ... هييييييه !!!!
دقيقا 2 ساعت تموم كشش دادم و تلافي 2 سال اخير رو در آوردم ... اينقدر بدنم رو سابيده بودم كه كل وجودم قرمز شده بود ... از خجالت موهاي بيچارم هم دراومدم و قشنگ شستمشون و نرم كننده زدم .... خدارو شكر هتل شامپو داره ... من كه به كل يادم رفته بود شامپوهام رو بردارم ... بايد دوباره ميخريدم ...
بالاخره از حموم دل كندم و اومدم بيرون ساعت 10:10 بود ... شويمان هم برايمان صبحانه سفارش داده بود ... سيني صبحانه رو گذاشتم رو زمين و كلش رو پاك كردم ... ساعت 11 شده بود ...
مطمئنا فهميده بود از عمد اينقدر كشش دادم ولي هيچ واكنشي از خودش نشون نداد فقط بهد اتمام صبحانه گفت :
― آماده شو ... بايد تحويل محسن بدم !!!
ميخواستم بگم مگه با گوسفند طرفي ؟؟؟!!! ولي هيچي نگفتم ... خبري از لباسي كه ديشب پوشيده بودم ، نبود !!! گفتم :
― لباسهام ...
اجازه نداد حرفم تموم بشه ... گفت :
― خشك شويي هتل
نخيييير !!! اين كلا با اداره پست قرارداد بسته بود !!!
شلوار جين آبي و مانتو سفيد پوشيدم ... شال آبي فيروزه ايم رو چند بار تكوندم تا چروكش از بين بره ... موهام رو خيس شونه كردم و يه كم كه آشون رو گرفتم ، خواستم ببندم كه آقا تشريف آوردن و يه رشته از موهام رو گرفت تو دستش و گفت :
― هنوز خيلي خيسه
و رفت !!!! يعني من كشته مرده ي اين ابراز احساساتشم !!!!
************************************************** ****
+++++++++++++
باورم نميشد اين همه صبر و تحملش براي همراهي من تا لابي هتل باشه !!!! تازه از آسانسور اومده بوديم بيرون كه ديدم محسن و مارال تو لابي نشستن ...
محسن به محض ديدن ما بلند شد و با آترون دست داد و يه كم از ما فاصله گرفتن ... من هم رفتم و نشستم كنار مارال ...
― اينقدر اين يارو گفت تحويل محسن بدم ... تحويل محسن بدم ... من فكر كردم منو بايد ببره اون سر شهر !!!
مارال لبخندي زد و گفت :
― بايد ميومد اما مثل اينكه تو همين اول خنجرتو از رو بستي !!!!
― بچه ننه !!! هنوز هيچي نشده چغلي منو كرده ؟؟
بهش نگاه كردم ... پشت به من و رو به محسن ايستاده بود ...
لعنتي !!! اينجوري لب خوني هم نميشد بكنم !!!
با محسن دست و داد و به طرف در خروجي حركت كرد ...
شانس ما رو نگاه!!! عين شتر سرشو بالا گرفت و رفت .... حالابوس و بغل نخواستيم ... حداقل ميومدي يه خداحافظي خشك و خالي ميكردي !!!
يه نفس عميق كشيدم و حرصم رو باهاش بيرون دادم ... رو به محسن گفتم :
― حالا نهار كجا ميريم ؟؟؟
― تو با اون همه صبحونه اي كه كوفت كردي بازم گشنته ؟؟؟
بابا سرعت عمل اين منو كشته !!! فرتي همه چيزو گذاشت كف دست محسن ... حتما هم گفته 2 ساعت تو حموم بودم !!!
گفتم :
― صبحونه ، صبحونه ست ... نهار ، نهاره !!!
مارال دستش رو انداخت دور شونه م و گفت :
― ما ميخواستيم اول بريم موزه آب رو ببينيم بعدش بريم براي نهار ...
دستهام رو با خوشحالي بهم كوبيدم و گوفتم :
― عاليه !!!
يه دفعه اي يادم اومد كه دوربينم رو نياوردم ... رو به مارال گفتم :
― يادم رفت دوربينم رو بردارم ... يه لحظه ميرم و برميگردم ...
داشتم به سمت پذيرش ميرفتم كه محسن گفت :
― كجا سرتو انداختي پايين داري ميري ؟؟؟ ... واستا ... بايد زنگ بزنم آترون بياد !!!
― براي چي ؟؟؟
― به من اجازه نميدن همراهت بالا بيام ... تنها هم اجازه نداري بري ...
― ولي ...
― ولي رفت آب بخوره ... افتاد و دندونش شيكست !!!
بحث كردن با محسن كلا بي فايده ست !!! اول و آخر حرف خودشه !!!! من نميدونم مارال چجوري باهاش كنار مياد ؟؟؟!!!!
تو همين لحظه بود كه شوي گرامي در هيبت برج زهرمار روبري ما ظاهر شد و گفت :
― بريم
و به سمت آسانسور حركت كرد ...بلند شدم و به طرفش زفتم ...
با خودم ميگفتم آروم باش ... آروووم ... تو بايد روزهاي آينده رو با اين گاوميش سر كني ... به اندازه كافي فرصت داري تا از خجالتش دربياي !!!! فعلا بايد حريف رو بشناسي !!!
به خودم اميدواري دادم و سوار آسانسور شدم ...
كاملا اخمو و به حالت آزاد نظامي ها ايستاده بود ... پاها به اندازه عرض شونه باز و دستهاش رو پشت كمرش قلاب كرده بود و به در آسانسور خيره شده بود ...
بدبختي اينجا بود كه هرچي بيشتر اخم ميكرد گوشه ابروهاش بالاتر ميرفت و يه حالت شيطنت به خودش ميگرفت و چشمهاش هم كشيده تر به نظر ميرسيد و مخلص كلام جذاب تر ميشد !!!!
از توي كوله م دوربين رو برداشتم و چكش كردم ... خوشبختانه باتري داشت ...
*
*
*
با محسن و مارال رفتيم موزه آب ... يكي از خونه هاي قديمي رو تغيير كاربري داده بودن و تبديل به موزه كرده بودن ... منم خودمو كشتم از بس درو ديوار عكس گرفتم ... فقط 3 بار رفتم پشت بام و دور ساختمان چرخيدم ... اينقدر زير زمين و شبادان رو دور زدم كه تمام سوراخ سنبه هاشو يادگرفتم ... محسن هم تمام مدت و سايه به سايه دنبالم ميومد و مارال طفلك هم يه گوشه نشسته بود تا كشفيات من كامل بشه ...
بالاخره با اصرار و غرغرهاي محسن دل كندم و حاضر شدم بريم براي نهار ...
مارال پيشنهاد داد نهار رو دز مهمان پذيري كه خودشون اقامت داشتن بخوريم ...
گفتم :
― مگه شما تو هتل ما نيستين ؟؟
محسن گفت :
― آخه نابغه اگه من تو اون هتل بودم كه ديگه لازم نبود واسه يه دوربين آترون رو برگردونم !!!
― خوب چرا تو هتل ما نموندين ؟
― آخه سرخر لازم نداشتيم !!!!! من نميدونم كامران تودختره ي احمق وروجك رو چجوري تحمل ميكنه !!!
مارال يه چشم غره بهش رفت و گفت :
― محسن !!!!!
با اينكه با محسن اين حرفها رو نداشتم و خيلي صميمي بوديم ولي بهم برخورد ... نتونستن جلوي اخمم رو بگيرم و گفتم :
― كسي ازتون نخواسته مواظب من باشين ... بفرمايين راحت باشين ... من زحمت رو كم ميكنم !!!
به سمت درخروجي حركت كردم ... پشت سرم ميشنيدم كه مارال داره سرزنشش ميكنه ... به خيابون رسيده بودم .. نميدونستم بايد از كدوم سمت برم ... شانسي به سمت راست رفتم تا يه آژانسي چيزي پيدا كنم ...
نميدونم چرا ولي همينجور سرعت قدم هامو بيشتر ميكردم و ديگه كم كم داشتم ميدوئيدم !!!
تقصير من چيه كه اينا اينقدر حساسن ؟؟؟!!!! مگه من خواستم برام محافظ بذاره ؟ مگه من خواستم كه محسن از زندگيش بزنه دنبال من بيفته ؟؟!!! اصلا مگه من خواستم كه كامران روي من حساس باشه ؟؟
بغض به گلوم چنگ انداخته بود ...
آخه چرا اينا اينقدر سر من منت ميذارن ؟؟؟ كامران كه همش ميگه افتخار دادم باهات اومدم بيرون ... افتخار دادم واست لباس خريدم ...افتخار دادم باهات حرف زدم ... اين يكي هم كه بهم ميگه سرخر !!! اون شوهر مسخره عوضي هم كه انگار ارث باباشو طلب داره !!! يه جوري نگاه ميكنه كه انگار نميخواد سر به تنم باشه !!!! اونم از برادر بي معرفتم كه آب شده رفته تو زمين !!! دلم براي باباييم تنگ شده !!!
برگشتم و پشت سرم رو نگاه كردم ... يه تاكسي سمند داشت به سمتم ميومد ... سريع دست نگه داشتم و سوار شدم ...
― كجا ميري دخترم ؟
به راننده نگاه كردم ... پيرمردي بود با موهاي سفيد كه بلنديش تا سر شونه ش ميرسيد ... قيافش به طرز عجيبي آرامش بخش بود ...
بينيم رو بالا كشيدم و گفتم :
― نميدونم پدرجان !!! شما وقتي دلتون ميگيره كجا ميرين ؟
از تو آينه نگاهي بهم انداخت و گفت :
― من ميرم به يه پاركي در خارج از شهر ... پارك كوهستان
تازه متوجه لهجه ش شدم ... پرسيدم :
― شما از اقليت ها هستين ؟
― بله دخترم ... ما ارمني هستيم ...
به پنج دقيقه نكشيد كه با عمو آلبرت رفيق فابريك شدم ... ازش خواستم نگه داره ... رفتم و صندلي جلو نشستم و تا خود پارك با هم حرف زديم ...
كلي تو پارك گشتيم و عكس گرفتيم ... جاي باصفايي بود ... عمو آلبرت با خودش چايي داشت ... چايي خورديم كه كلي هم چسبيد ...
― خوب عمو آلبرت ديگه كجاهارو بلدي ؟؟
عمو لبخند شيريني زد و گفت :
― جا براي گشتن زياده !!! اگه موافق باشي اول بريم نهار را مهمان من باش ...
― اي واي ... خاك بر سزم !!! من دير صبحانه خوردم براي همين اصلا حواسم به شما نبود ...
دوباره برگشتيم به داخل شهر و قسمتهاي قديمي .... يه نيم ساعتي تو راه بوديم تا عمو نگه داشت و گفت بقيه رو بايد پياده بريم ... دنبال عمو راه افتادم و كوچه پس كوچه هارو قدم به قدم طي ميكرديم و عمو انگار براي تك تك در و ديوار اونجا يه توضيحي داشت ... زماني به خودم اومدم كه ديدم توي يه كوچه بن بست قديمي هستيم ...
+++++++++++++
راستي بچه ها پست عكس باز شده ... لطفا يه سر بزنيد و عكس هاتونو بذاريد ... من هم ميخوام چندتا عكس ديگه بذارم ... لطفا برين و عكس شخصيت مارال رو انتخاب كنيد ... اگه عكسي داريد در تاپيك عكس بذاريد و نظرات رو در تاپيك نقد بگين
بنا بر تذكر دوستان ويرايش شد***
--------------------------------------------------------------------------------
― واي ... چقدر راه اومديم هااا !!! اصلا متوجه نشدم ....
عمو آلبرت خنديد و گفت :
― ماشالا خيلي پر انرژي هستي مانا جان ...
جلوي يه در قديمي ايستاد و گفت :
― اينجاست .... بيا دخترم ..
پشت سرش وارد شدم و دهنم از تعجب و هيجان باز موند ... يه خونه قديمي بود كه تبديل به رستوران شده بود ... اول حواسم رفت سمت حوض وسط حياط كه فواره وسط منو ديونه خودش كرد !!! صداي آب آرامش بخشه ولي نميدونم چه حكمتيه كه وسط كوير اين آرامش انگار چند برابره ...
گلدونهاي دور حوض ... شيشه هاي رنگي پنجره ها ... تختهايي كه تو حياط بودن ... داشت منو ديوونه ميكرد ...
چقدر دلم ميخواست يه شب روي اين تخت ها بخوابم و آسمون كوير رو تماشا كنم ... يا صداي عمو به خودم اومدم :
― داخل ميشيني يا تو حياط ؟
― ميشه اول داخل رو ببينم بعدا تصميم بگيرم ؟؟؟
عمو خنديد و گفت:
― هرجايي رو ميخواي برو ببين ... مسئول اينجا آشناست
― جدددي ؟
دستهامو بهم كوبيدم و گفتم :
― عاليه
ذوربينم رو درآوردم و شروع كردم به عكس گرفتن ... پشت سرهم عكس ميگرفتم ... از حياط شروع كردم و بعدش پشت بوم ... منظره اطراف فوق العاده بود !!!
بعدش نوبت داخل ساختمان بود .. از ضلع روبروي ورودي شروع كردم ... اينقدر چرخيده بوديم كه جهت هاي جغرافياي رو قاطي كرده بودم !!!
انتظار داشتم با سالن غذاخوري روبرو بشم ولي يه چيزي مثل آتليه بود ... چندتا سه پايه و بوم و پالت هاي رنگ ...
حواسم رفت پي نقاشي ها كه صداي مردي رو شنيدم :
― ساعت كار آتليه از 3 شروع ميشه ...
برگشتم سمت صدا ...
پسر جوون حدود 28 ساله اي بود كه در نگاه اول مدل موهاش به چشمم اومد ... موهاي قهوه اي روشن و لختش رو جوري كوتاه كرده بود كه روي چشم راستش رو گرفته بود ... منو به ياد مدل موي بازيگران كره اي مينداخت ...
دو قدم بهم نزديك شد
صدامو صاف كردم و گفتم :
― من با عمو آلبرت اومدم ... گفت با مسئول اينجا آشناست و ميتونم همه جا رو ببينم !!!
يه لحظه به خودم گفتم الان بهم ميگه آخه دختره خنگ اين عموت اسم فاميل نداره !!! ... عين بچه ها گفتم عمو آلبرت !!!!
برعكس انتظارم لبخند زد و گفت :
― پس آشناي عمو آلبرتي ؟؟؟
― اوهوم ...
يه قدم ديگه نزديك شد و دستش رو جلو آورد و گفت :
― فربد هستم ... مربي نقاشي !!!
--------------------------------------------------------------------------------
همونجوري بر و بر نگاهش كردم ... گفت :
― دستم خشك شدهااا !!!
نيشم باز شد و گفتم :
― منم منتظر همينم ديگه !!! بنداز پايين خسته ميشي !!!
هااا ؟؟؟!!!! چي شد ؟؟؟ چرا صميميت من يه دفعه اي فوران كرد واسه خودش ؟ چشم مامان بابا رو دور ديدم شيطون شدمااا !!! بايد حواسم به خودم باشه كار دست مردم ندم !!!
لبخندي زد و گفت :
― مسلموني ؟
― وااا !!! پرسيدن داره ؟؟!!! يعني معلوم نيست ؟؟!!!
چشمهاشو يه خورده جمع كرد و گفت :
― چرا خوب ... ميشه حدس زد
― پس چي ؟؟
― آخه اينجا مختص اقليت هاست !!!
― ممم ... من نميدونستم ... يعني ورود من خلاف قانونه ؟
با دستپاچگي گفت :
― نه ... نه ... اصلا !!! منظورم اين نبود ...
نيشم تا آخر باز شد ... بيچاره چقدر هول كرده بود ...
― ميدونم ... حالا نميخواي آتليه رو بهم نشون بدي ؟؟!!!
باز من پررو شدم !!!
― آره .. آره ... چرا ... بفرمايين از اين طرف ...
يه بيست دقيقه اي مخ فربد رو كار گرفتم تا اينكه عمو آلبرت صدام كرد ... وقتي فربد رو ديد از اون هم براي نهار دعوت كرد ... كلا مثل اينكه تعارف تو كارشون نبود چون فربد فورا پيش بندشو درآورد و با ما به سالن رستوران اومد ...
ميشنيدم كه عمو داره يه چيزايي ميگه ولي حواس من همش به عكس گرفتن از در و ديوار بود ... همه چيز يه جورايي سنتي بود ... منم كه نديد بديد !!!
روبروي در ورودي يه تابلوي رنگ روغن 100 در 70 از زرتشت بود ... يه كم كه روش دقيق شدم امضاي فربد رو زير تابلو ديدم ... خدايي كارش حرف نداشت ...
با اصرارهاي عمو آلبرت بالاخره از ديد زدن دل كندم و رضايت دادم بشينم پشت ميز ... گارسون ها همگي لباس سنتي پوشيده بودن ... دلم ميخواست از اونها هم عكس ميگرفتم ولي روم نميشد !!!
عمو كباب سفارش داده بود ... با اينكه صبحانه رو مفصل و تا ته خورده بودم ولي عطر كباب و رنگ و لعاب سفره دلمو به قيلي ويلي انداخته بود !!!
عمو و فربد شروع كردن به خوردن اما من نميتونستم ... كباب داشت وسط سفره بهم چشمك ميزد ... عملا داشتم اغفال ميشدم اما روي پرسيدن نداشتم !!!!
--------------------------------------------------------------------------------
عمو كه ديد من اين پا اون پا ميكنم پرسيد :
― دخترم كباب دوست نداري ؟
تو دلم گفتم من غلط بكنم ... به روح اجدادم ميخندم !!! آخه كي از كباب بدش مياد ؟؟؟
― نه عمو جون ... يعني ...
گفتنش سخت بود !!! ميترسيدم يه دفعه اي توهين به حساب بيارن !!!
― پس چي دخترم ؟ مشكلي پيش اومده ؟
نفس عميقي كشيدم و زير لب بسم الله گفتم و با شرمندگي به عمو گفتم :
― آخه فربد گفت اينجا متعلق به اقليت هاست !!!
― خوب اين كه موردي نداره !!! تو مهمون مني !!!
― ميدونم ... يعني چطور بگم آخه ؟؟!!!
دوباره نفس عميقي كشيدم و گفتم :
― ميدونيد كه ماها مسائل خاصي رو در مورد غذا رعايت ميكنيم ... م ... منظورم ذبح و اينجور چيزهاست !!!
سرمو انداخته بودم پايين و روي نگاه كردن به صورت عمو و فربد رو نداشتم ...
با صداي خنده عمو و فربد سرم رو بالا آوردم ... عمو گفت :
― اين همه من و من و صغري كبري چيدن براي همين بود ؟؟!!! خيالت راحت دخترم ... ما گوشت حلال استفاده ميكنيم ... افزودني حرام هم نداريم ... به هر حال اينجا مهمان هاي مسلمان هم ميان مثل شما !!!
انگار منتظر اين حرف عمو بودم كه به ميز حمله كنم !!! غذاش فوق العاده چسبيد و من حتي ته ديس رو با نون پاك كردم ...
سرم رو كه بلند كردم ديدم عمو داره با لبخند نگام ميكنه ... يه خورده سرخ و سفيد كردم و سعي كردم مودب تر باشم !!!
عمو اجازه نداد پول ميز رو من حساب كنم ... بعد از نهار هم بقيه ساختمون رو گشتم و تا ميتونستم عكس گرفتم ... موقع رفتن هم فربد يكي از تابلوهاي خودش رو بهم هديه داد ... از همون اول هم اون تابلو چشمم رو گرفته بود ... پرتره دختر عشايري بود كه با شالش جلوي بيني و دهنش رو گرفته بود ... اين كه دهن و بينيش معلوم نيست !!! پس چرا بهش ميگن پرتره ؟؟!!!
--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------
ساعت ماشين 15:30 رو نشون ميداد ...
― خوب دخترم ... كجا بريم ؟
― مممم ... نميدونم !!! شما كه سليقه تون خوبه ... هرجا ميخواين بريم ...
― تكيه امير چخماق خوبه ؟ نزديكش هم فروشگاه پشمك حاج خليفه ست !!! خيلي معروفه و پشمكش حرف نداره ...
― عاليه ... بريم
با ديدن تكيه دوباره جو منو گرفت و فكر كنم نزديك 150 تا عكس گرفتم !!!! بعدش رفتيم سراغ پشمك فروشي كه سرخيابون بود ...
فروشگاه خيلي شلوغ بود و نيم ساعت طول كشيد تا نوبت من بشه ... وقتي كيف پولم رو باز كردم تا حساب كنم ديدم هيچكدوم از عابر بانكهام نيست و فقط 40 تومن پول نفد و 3 تا چك پول 50 تومني دارم ... يه لحظه مغزم داشت سوت ميكشيد !!!
اينم كار اون عوضيه حتما !!! حسابش رو ميرسم ... وايي ...الان چند ساعته از من خبر ندارن !!! حما نگران شدن ... موبايل حاجي تلگرافي رو هم كه نياوردم !!! چيكار كنم حالا ؟؟؟ شماره محسن رو هم كه حفظ نيستم !!!
― خانم حساب شما ميشه 73500 تومن ...
پول رو دادم و با بغل پر به سمت ماشين راه افتادم ... بايد بهشون خبر ميدادم ... بد بختي حتي اسم هتل رو هم نميدونم !!!!
به محض رسيدنم به ماشين عمو گفت :
― ميخواي بريم مسجد جامع ؟؟
اسم مسجد جامع كه اومد كلا محسن و حاجي تلگراف رو بيخيال شدم و گفتم :
― گازشو بگير عمو تا درش رو نبستن !!! دفعه قبل دير رسديم هيچي رو نديدم !!!
*
*
جو مسجد و سردر بي نظيرش آنچنان منو گرفت كه با خالي شدن باتري دوربينم به خودم اومدم !!!! هوا تاريك شده بود سوز سردي داشت ... دوربين رو گذاشتم توي كيفم و تو اين فكر بودم حالا هتل رو چجوري پيدا كنم ؟؟؟!!!!
--------------------------------------------------------------------------------
+++++++++++++
از سرما دستمو تو گذاشتم تو جيب مانتوم كه ديدم يه چيزي توش جرق جرق ميكنه ... بسته دستمال كاغذي بود كه با صبحانه بود و آرم و نام هتل رو بسته بود ...
ايول .. اينم از هتل ...
بسته رو به عمو نشون دادم و حركت كرديم ... گرماي ماشين تازه نشون ميداد كه بيرون چقدر سرد شده ... انگار داشت يخ پاهام آب ميشد ...
به هتل كه رسيديم يه بسته پشمك و باقلوا به همراه 2 تا چك پول پنجاهي دادم به عمو ... نميخواست بگيره و ميگفت كه من مهمونشم ... انگار من اونو به ياد اولين روزي كه به اين شهر اومده بود مينداختم ... يه جورايي نيت كرده كرده بود كه منو از غريبي در بياره !!! واي كه چه مرد نازنيني ...
به زور پول و خوراكي هارو بهش دادم و از هم خداحافظي كرديم ...
***
يه لنگه پا جلوي پذيرش ايستاده بودم و داشتم فكر ميكردم اين سوئيت لعنتي به نام كي رزرو شده !!!
― به به !!! خانم بالاخره تشريف فرما شدن !!! حالا ميموندين بيرون !!
برگشتم ... محسن بود ... البته محسن نبود ... بيشتر شبيه گاوي بود كه پارچه قرمز جلوش تكون داده باشن !!! موهاش بهم ريخته روي پيشونيش ريخته بود و صورتش قرمز شده بود ... كوتاه و بريده نفس ميكشيد ...
با حضرت عباس !!! من امشب زنده به تختم برسم قول ميدم ديگه دست تو ديگ ماكاروني نكنم !!!
― كجا بودي تا الان
― ..........
فرياد زد
― نشنيدي ؟؟؟ كدوم گوري بودي تا حالا ؟؟؟
تلگراف اومد و دست گذاشت رو شونه محسن و گفت :
― محسن
خنده م گرفت !!! آرامش دادنش هم تلگرافي بود ... محسن !!!! همين يه كلمه فقط !!!! بيچاره محسن بقيه شو بايد خودش كشف ميكرد !!!!
محسن با حرص داد زد :
― ببين دختره عوضي رو !!! داره به ريش ما ميخنده !!! از صبح تا حالا عين اسفند رو آتيش اينور اونور پريدم كه حالا اين نفله بياد اينجوري به ريشم بخنده ...
من كه نميخواستم به ريشش بخندم ... همش تقصير تلگراف بود ... حلال زاده گفت :
― آروم
منتظر بودم بقيه شو بگه كه ديگه چيزي نگفت !!! منم ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و بلند بلند خنديدم !!!
انگار محسن منتظر همين جرقه بود !!! پريد سمتم و يقه مو گرفت و منو كوبوند به ديوار و گفت :
― به من ميخندي عوضي ؟؟؟ به خدا بايد اينقدر بزنمت كه خون بالا بياري !!!
صورتش ديگه خيلي وحشتناك شده بود !!! عملا ديگه تمام كارمندها و بعضي از مسافرين داشتن مارو تماشا ميكردن ...
تلگراف اومد و محسن رو از من جدا كرد و گفت :
― آروم باش ... داري جلب توجه ميكني !!!
دستش رو گرفت و كشون كشون بردش به سمت لابي ... منم كيفم و خريدهام و تابلو فربد رو برداشتم و به سمت آسانسور ميرفتم كه ديدم مارال يه گوشه كز كرده و نشسته رو زمين ...
― چي شدي مارال جونم ؟؟؟ چرا سفيد شدي اينقدر ؟؟؟
وسايلم رو گذاشتم رو زمين و دستش رو گرفتم
― واي ... دستهات هم كه سرده !!! حتما فشارت افتاده پايين ...
در جعبه پشمك رو باز كردم و گرفتم سمتش
― بخور مارال جوني !!! بميرم برات ... چي ميكشي از دست اين گاو خشمگين ؟؟!!! اين هميشه اينجوريه ؟؟؟!!!
لبخند كمرنگي زد و گفت :
― گاهي وقتها !!! كلا بچه خوبيه !!!
يه خورده پشمك برداشتم و گذاشتم تو دهنش و گفتم :
― كدوم ماست بندي رو ديدي كه بگه ماست من ترشه ؟؟؟!!!
گوشه لبش رو پاك كرد و گفت :
― ممممم .... ترشي گفتي هوس ترشي كردم !!!
من كه حرف ترشي نزدم !!! ناخودآگاه و فكر كنم بيشتر طبق عادت گفتم :
― خبريه ؟؟!!!
ديدم مارال سرشو انداخت پايين و ريز ريز ميخنده !!! ذوق زده شدم و با صداي شبيه جيغ پرسيدم ؟
― از كي ؟ چند وقته ؟
لبش رو گزيد و با شرم گفت :
― فكر كنم يه ماه و نيم باشه !!! مطمئن نيستم !!!!
― چيييييييييي ؟؟؟ جوجوي من يه ماه و نيمه اومده ... اونوقت تو هنوز مطمئن نيستي ؟؟؟ يعني محسن هم چيزي نميدونه ؟؟؟
آروم گفت :
― نه هنوز ...
― اي من قلبونش بلم !!! اي من فداي موهاي فلفليش بلم !!!!
― از كجا ميدوني موهاش فرفريه ؟؟؟
― معلومه ديگه !!! به تو ميره !!! اگه به اون باباي گاوميشش بره كه من ديگه تحويلش نميگيرم !!!
― محسن خوبه !!! استرسش زياد بود اون حرفهارو بهت زد ... وگرنه خيلي دوست داره !!! اين چند وقته آروم و قرار نداره !!!
― تو هم به همين خاطر بهش چيزي نگفتي ؟؟؟
― اوهوم ... نميخوام نگرانيشو زياد كنم !!!
― نگراني چيه ديوونه !!!
مارال با چشم به پشت سرم اشاره كرد ... فهميدم كه محسن پشتمه ...
― چي داري تو گوشش وز وز ميكني ؟؟؟ ميخواي اين يكي رو هم از راه به در كني ؟؟؟
از رو زمين بلند شدم و دستهام رو چند بار بهم زدم و گفتم :
― توسط يكي مثل من از راه به در بشه بهتره تا اينكه تو راه آدم بيخيالي( ميخواستم بگم بي شعور ولي نميشد ) مثل تو باشه !!!!
― هه ... ببين چي ميگه ؟؟!!! بيخيال منم يا تو ؟؟؟ صبح تا حالا مارو معطل خودت كردي !!!
دستم رو به كمرم زدم و با لحن حق به جانبي گفتم :
― بيخيال جنابعالي تشريف دارين كه جلوي زن حامله داد و هوار راه ميندازين !!!
يعني چشاي محسن هركدوم عين توپ پينگ پنگ رده بودن بيرون ... برگشت و به آترون گفت :
― اين چي ميگه ؟؟؟!!! چيكارش كردي ؟؟!!!
يا خداااااااااا ... اينم الان وقت چت زدنش بود يعني ؟؟؟!!! ميخواستم زمين دهن باز كنه من برم توش !!!
قبل از اينكه فرصت صحبت ديگه اي پيش بياد با مشت زدم تو شونه محسن ... كه البته اون تكوني نخورد فقط من عين ژله اينور اونور شدم !!!
― چته ؟؟؟
دستمو به سمتش دراز كردم و گفتم :
― مژدگوني منو بده برم رد كارم .... زوووود ... وقت ندارم !!!
محسن چند ثانيه تو چشمهام نگاه كرد و وقتي ديد انگار هيچ شوخي ندارم ، كم كم اطلاعاتش پردازش شد ... به مارال نگاه كرد و گفت :
― آره ؟؟!!!
مارال طفلك جلوي من و آترون سرخ شد ...
محسن كنارش رو زمين زانو زد و بغلش كرد و يه چيزايي تو گوشش گفت
― اهم ... اهم ...لطفا جلوي بچه و در مكانهاي عمومي رعايت فرماييد !!!
― آترون اينو وردار از جلوي چشمم دورش كن تا يه بلايي سرش نياوردم ...
*
*
*
با باز شدن در سوئيت فقط تونستم كفشم رو با دمپايي عوض كنم ...وسايلم رو يه گوشه ريختم و خودم رو همونطور با لباس بيرون پرت كردم رو تخت ...
― دوش بگير و لباست رو عوض كن تا بريم براي شام
فكر كنم بلندترين جمله اي بود كه تا حالا گفته بود !!! سرم رو بيشتر تو بالش فرو بردم و گفتم :
― شام نميخوام ... ميخوام بخوابم ... خسته م ...
― لباست رو عوض كن ...
― سرم رو تو همون بالش اينور اونور كردم و گفتم :
― نيخوام !!!
― من بدم مياد با لباس بيرون بري تو تخت !!!
تو همون بيحالي به خودم گفتم نكته اول !!! حواست باشه مانا خانوم !!! بهش گفتم :
― تو رو كاناپه بخواب !!!
چه خوشو دعوت هم ميكنه !!!!
― سه ثانيه فرصت داري ... .... 1
― ...........
― 2
― ..........
― 3
يه دفعه اي ديدم يكي پشت يقه م رو گرفت و منو از تخت جدا كرد ... انگار واسش يه بچه گربه بودم !!! نا نداشتم مقاومت كنم ... فقط گفتم :
― ولم كن ...
پرتم كرد رو كاناپه ... منم تكون نخوردم ... يه سرو صدايي اومد و بعدش صداي دوش حموم ...
وقتي مطمئن شدم نيست ، نشستم ... به زور شالم رو از سرم باز كردم ... نميخواستم به اين زودي جنگ رو شروع كنم ولي خودش خواست !!!
از تو چمدونم لباس خواب مورد علاقه مو برداشتم ... روش خرسي هاي كوچولو داشت و پس زمينه ش سفيد بود با خالهاي آبي ...
به زور و با مكافات پوشيدمش ... رو تختي رو كنار زدم و با آرامش تمام لباس هامو رو تخت چيدم ...
شال و مانتو شلوارم ... هر لنگه جورابم رو هم گذاشتم روي يه بالش !!!!
در آخر هم ملافه و رتختي رو مرتب كردم و زير لب گفتم شب خوش شوهر عزييييز ...
يعني تو اون لحظه اگه بهم ميگفتن اين كارو بكن بهت يه بنز الگانس ميديم حاضر نبودم از جام بلند شم ولي حالگيري اين تلگراف بحث ديگه اي بود !!!
از كمد يه پتو و بالش برداشتم و رو كاناپه دراز كشيدم ... به ثانيه نكشيده خوابم برد !!!!
--------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------
roman بازنشسته (7)
roman بازنشسته (7)
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: رها موضوع:
نظرات (0)