خريد ساعت مچي دخترانه
خريد ساعت مچي دخترانه

   http://sellwatch.zaminblog.com
درباره ما


آخرین مطالب

پیوندها
لينكي ثبت نشده است

سایر ابزارها

[ ۱ ]
خبرخوان یا همان RSS وبلاگ


 

roman بازنشسته (7)

roman بازنشسته (7)

 

از امروز تحت نظر من هستي تا پايان پروژه ...

 

نه بابا !!! اين كلا ادب مدب تعطيله ... نه سلامي ، نه عليكي ... از آشنايي با من هم ابراز خوشحالي نكرد خاك بر سر !!!! اينا هيچي ... بي ادب لخت واستاده جلوي من سخنراني ميكنه !!! نميگه من اغفال ميشم يه بلايي سرش ميارم ؟؟!!!!

 

لبه تخت نشست و با پاش ساكي رو از زير تخت كشيد بيرون ... خم شد و زيپ ساك رو باز كرد و تا لباس هاشو برداره ...

 

يا خدااااااا ... چه صورتي داره عوضي !!!! انگار چونه و بينيش رو تراشيده باشن ... جديت رو صورتش موج ميزنه ... چقدر ما چشمان كشيده و جدي اش رو دوست ميداريم !!! جاي اون دختره تو آرايشگاه خالي كه بياد آرايشش كنه !!!! اين كاران جون ما هم همه ي جيگرها رو دور خودش جمع كرده !!! دستش طلا !!!

 

آروم از تخت اومدم پايي و مقابلش ايستادم ... سلام و صبح بخير رو بيخيال شدم و پرسيدم :

 

― ساكم كجاست ؟

 

با حركت چونه ش كمد ديواري رو نشون داد و گفت :

 

― كمد ...

 

اييييشششش ... انگار قرارداد بسته با اداره پست ... همينجور تلگراف صادر ميكنه !!!

 

رفتم سمت كمد و كيفم رو برداشتم تا اول به مامان زنگ بزنم ... ولي هر چي گشتم تلفنم رو پيدا نكردم !!! پرسيدم :

 

― تلفنم كجاست ؟

 

بدون اينكه سرش رو برگردونه گفت :

 

― به اون نيازي نداري !!

 

ديگه داشت اون روي سگي منو بالا مياورد ... با حرص گفتم :

 

― بهش نياز دارم همين الان ...

 

با خونسردي تمام بلند شد و از رو ميز نشيمن تلفنش رو برداشت و بهم داد و گفت :

 

― با اين تماس بگير !!!

 

― اين مسخره بازيها چيه ؟؟؟ مثل اينكه جنابعالي توجيه نشدي !!!

 

ديدم حرفهام اصلا اثر نكرده !!! داره عين ماست منو نگاه ميكنه !!!! ادامه دادم :

 

― ببين عمو جون !!! مريخي ها قرار نيست بيان منو بدزدن !!! شما هم فقط اينجايي تا خيال پدر و مادر من و كامران راحت باشه !!! فهميدي ؟؟؟؟!!!

 

― آترون

 

― هاااا ؟؟؟؟

 

― من عموي تو نيستم ... فقط آترون هستم !!!

 

― حالا هر چي !!!

 

دستمو دراز كردم و گفتم :

 

― موبايلم !!!

 

موبايل خودش رو گذاشت تو دستم و گفت :

 

― بهتره از قوانين اطاعت كني ... شماره هاي مورد نيازت توش ذخيره شده ...

 

رفت و پيراهن چار خونه قرمزي كه روي تخت گذاشته بود رو برداشت و پوشيد ... فقط اميدوار بودم كه نخواد جلوي من شلوار بپوشه !!! از اين كه هيچي بعيد نيست ...

 

رفتم و روي مبل و پشت بهش نشستم و شماره كامران رو گرفتم ... در كمال تعجب روشن بود !!!

 

تا دكمه رو زد ديگه اجازه ندادم كار به الو گفتن بكشه !!! با لحن طلبكاري گفتم :

 

― دست شما درد نكنه كامران خان !!! گشتي گشتي از ميون پيامبرها جرجيس رو گرفتي واسه ما !!!

 

صداي خنده ش از پشت خط ميومد !!! گفت :

 

― چيه ؟؟؟؟!!! دمت رو چيده ؟؟؟

 

― عمممممرا بذارم !!! اين بچه بازي ها چيه راه انداخته ؟؟؟ من موبايلم رو ميخوام !!!

 

― به حرفاش گوش بده ... رو اعصابش راه نرو ...

 

― ديگه چي ؟؟؟

 

آرومتر ادامه دادم :

 

― غذاشو آماده كنم ... خونشو مرتب كنم ... بچه هاشو بزرگ كنم ... نفقه و مهريه هم نگيرم !!!! چطوره به نظرت ؟؟؟ خوبه ، نه ؟؟؟!!!!

 

― تو دماغتو بكشي بالا و تو دست و پاش نباشي هنر كردي !!!

 

― منو بگو رو ديوار كي يادگاري مينويسم !!! قطع ميكنم ...

 

وقبل از اينكه اجازه هر كاري بهش بدم قطع كردم !!! بذار يه بار ما زودتر قطع كنيم ... بعدش به مامان زنگ زدم كه مامان هم از با يك سمفوني اشك و آه از شرمندگي ما دراومد !!! كلي بهش اطمينان دادم كخ من سالم و اين نره غول هم سايه به سايه با منه و كبريت بي خطره كلا !!! البته به هيچ كدوم از حرفهايي كه ميزدم اطمينان نداشتم !!!

 

بالاخره مامان بعد 20 دقيقه رضايت داد قطع كنه ... برگشتم ببينم شوهرمون در چه حاله كه بازم ميخكوب شدم !!!!

 

كثافت عجب تيپي داره ... آدم دلش ميخواد هي واسش لباس بخره !!! من چارخونه خيلي دوست دارم ولي چارخونه خوشگل تو بازار خيلي كمه !!! اين عوضي اين پيرهن خوشگلشو از كجا خريده يعني ؟؟؟

 

تو تن بدجوري خودشو نشون ميده مخصوصا با اون شلوار جين آبي چرك !!!!

 

فكر كنم سنگيني نگاهم اونقدر زياد بود كه باعث شد سرشو بلند كنه ... با همون نگاه خونسردش گفت :

 

― ناهار رو با محسن و همسرش صرف ميكنيد ... اگه مايلي دوش بگير و صبحانه بخور تا تو رو به محسن تحويل بدم ... من بايد به يك سري كار برسم !!!

 

ديدم بد هم نميگه ... بدنم بدجور كوفته بود ... يه دوش آب گرم ميتونست حالمو جا بياره ...

 

رفتم سراغ چمدون هام كه تو كمد بود ... چمدون لباس هام رو باز كردم و ديدم همه چيز مرتبه !!!

 

يعني من اختلال حواس گرفتم آيا ؟؟!!!

 

يه پاشو رو پاي ديگه س انداخته بود و داشت يه كتاب جيبي ميخوند ...رفتم جلوش و پرسيدم :

 

― تو به محتويات چمدون من دست زدي ؟

 

بازم بدون اينكه سرش رو بلند كنه گفت :

 

― بله

 

― چرا اونوقت ؟؟؟

 

― لازم بود بازرسي بشه !!!

 

عصباني شدم و گفتم :

 

― تو با خودت چي فكر كردي ؟ مگه مجرم گرفتي ؟؟؟ موبايلمو گرفتي ... چمدونم رو ميگردي ... اينكارا واقعا يعني چي ؟؟؟ تو اون چمدون دنبال چي ميگشتي ... هاااا ؟؟؟؟

 

آروم كتابش رو بست .. به پشتي مبل تكيه داد و سرش رو بالا گرفت :

 

― لازم بود بازرسي بشه !!!

 

نفسم رو با حرص بيرون دادم و زيرلبي گفتم :

 

― ميمون

 

مطمئن بودم شنيده ولي كوچكترين عكس العملي از خودش نشون نداد و دوباره خوندنش رو از سر گرفت ...

 

لباس و حوله م رو برداشتم و رفتم تو حموم ... با ديدن وان نيشم تا آخرين حد گنجايشش باز شد !!!

 

وان رو پر كردم و با خيال تخت دراز كشيدم ... حالا برو به كارت برس ميمون ... هييييييه !!!!

 

دقيقا 2 ساعت تموم كشش دادم و تلافي 2 سال اخير رو در آوردم ... اينقدر بدنم رو سابيده بودم كه كل وجودم قرمز شده بود ... از خجالت موهاي بيچارم هم دراومدم و قشنگ شستمشون و نرم كننده زدم .... خدارو شكر هتل شامپو داره ... من كه به كل يادم رفته بود شامپوهام رو بردارم ... بايد دوباره ميخريدم ...

 

بالاخره از حموم دل كندم و اومدم بيرون ساعت 10:10 بود ... شويمان هم برايمان صبحانه سفارش داده بود ... سيني صبحانه رو گذاشتم رو زمين و كلش رو پاك كردم ... ساعت 11 شده بود ...

 

مطمئنا فهميده بود از عمد اينقدر كشش دادم ولي هيچ واكنشي از خودش نشون نداد فقط بهد اتمام صبحانه گفت :

 

― آماده شو ... بايد تحويل محسن بدم !!!

 

ميخواستم بگم مگه با گوسفند طرفي ؟؟؟!!! ولي هيچي نگفتم ... خبري از لباسي كه ديشب پوشيده بودم ، نبود !!! گفتم :

 

― لباسهام ...

 

اجازه نداد حرفم تموم بشه ... گفت :

 

― خشك شويي هتل

 

نخيييير !!! اين كلا با اداره پست قرارداد بسته بود !!!

 

شلوار جين آبي و مانتو سفيد پوشيدم ... شال آبي فيروزه ايم رو چند بار تكوندم تا چروكش از بين بره ... موهام رو خيس شونه كردم و يه كم كه آشون رو گرفتم ، خواستم ببندم كه آقا تشريف آوردن و يه رشته از موهام رو گرفت تو دستش و گفت :

 

― هنوز خيلي خيسه

 

و رفت !!!! يعني من كشته مرده ي اين ابراز احساساتشم !!!!

************************************************** ****

+++++++++++++

 

باورم نميشد اين همه صبر و تحملش براي همراهي من تا لابي هتل باشه !!!! تازه از آسانسور اومده بوديم بيرون كه ديدم محسن و مارال تو لابي نشستن ...

 

محسن به محض ديدن ما بلند شد و با آترون دست داد و يه كم از ما فاصله گرفتن ... من هم رفتم و نشستم كنار مارال ...

 

― اينقدر اين يارو گفت تحويل محسن بدم ... تحويل محسن بدم ... من فكر كردم منو بايد ببره اون سر شهر !!!

 

مارال لبخندي زد و گفت :

 

― بايد ميومد اما مثل اينكه تو همين اول خنجرتو از رو بستي !!!!

 

― بچه ننه !!! هنوز هيچي نشده چغلي منو كرده ؟؟

 

بهش نگاه كردم ... پشت به من و رو به محسن ايستاده بود ...

 

لعنتي !!! اينجوري لب خوني هم نميشد بكنم !!!

 

با محسن دست و داد و به طرف در خروجي حركت كرد ...

 

شانس ما رو نگاه!!! عين شتر سرشو بالا گرفت و رفت .... حالابوس و بغل نخواستيم ... حداقل ميومدي يه خداحافظي خشك و خالي ميكردي !!!

 

يه نفس عميق كشيدم و حرصم رو باهاش بيرون دادم ... رو به محسن گفتم :

 

― حالا نهار كجا ميريم ؟؟؟

 

― تو با اون همه صبحونه اي كه كوفت كردي بازم گشنته ؟؟؟

 

بابا سرعت عمل اين منو كشته !!! فرتي همه چيزو گذاشت كف دست محسن ... حتما هم گفته 2 ساعت تو حموم بودم !!!

 

گفتم :

 

― صبحونه ، صبحونه ست ... نهار ، نهاره !!!

 

مارال دستش رو انداخت دور شونه م و گفت :

 

― ما ميخواستيم اول بريم موزه آب رو ببينيم بعدش بريم براي نهار ...

 

دستهام رو با خوشحالي بهم كوبيدم و گوفتم :

 

― عاليه !!!

 

يه دفعه اي يادم اومد كه دوربينم رو نياوردم ... رو به مارال گفتم :

 

― يادم رفت دوربينم رو بردارم ... يه لحظه ميرم و برميگردم ...

 

داشتم به سمت پذيرش ميرفتم كه محسن گفت :

 

― كجا سرتو انداختي پايين داري ميري ؟؟؟ ... واستا ... بايد زنگ بزنم آترون بياد !!!

 

― براي چي ؟؟؟

 

― به من اجازه نميدن همراهت بالا بيام ... تنها هم اجازه نداري بري ...

 

― ولي ...

 

― ولي رفت آب بخوره ... افتاد و دندونش شيكست !!!

 

بحث كردن با محسن كلا بي فايده ست !!! اول و آخر حرف خودشه !!!! من نميدونم مارال چجوري باهاش كنار مياد ؟؟؟!!!!

 

تو همين لحظه بود كه شوي گرامي در هيبت برج زهرمار روبري ما ظاهر شد و گفت :

 

― بريم

 

و به سمت آسانسور حركت كرد ...بلند شدم و به طرفش زفتم ...

 

با خودم ميگفتم آروم باش ... آروووم ... تو بايد روزهاي آينده رو با اين گاوميش سر كني ... به اندازه كافي فرصت داري تا از خجالتش دربياي !!!! فعلا بايد حريف رو بشناسي !!!

 

به خودم اميدواري دادم و سوار آسانسور شدم ...

 

كاملا اخمو و به حالت آزاد نظامي ها ايستاده بود ... پاها به اندازه عرض شونه باز و دستهاش رو پشت كمرش قلاب كرده بود و به در آسانسور خيره شده بود ...

 

بدبختي اينجا بود كه هرچي بيشتر اخم ميكرد گوشه ابروهاش بالاتر ميرفت و يه حالت شيطنت به خودش ميگرفت و چشمهاش هم كشيده تر به نظر ميرسيد و مخلص كلام جذاب تر ميشد !!!!

 

از توي كوله م دوربين رو برداشتم و چكش كردم ... خوشبختانه باتري داشت ...

 

*

 

*

 

*

 

با محسن و مارال رفتيم موزه آب ... يكي از خونه هاي قديمي رو تغيير كاربري داده بودن و تبديل به موزه كرده بودن ... منم خودمو كشتم از بس درو ديوار عكس گرفتم ... فقط 3 بار رفتم پشت بام و دور ساختمان چرخيدم ... اينقدر زير زمين و شبادان رو دور زدم كه تمام سوراخ سنبه هاشو يادگرفتم ... محسن هم تمام مدت و سايه به سايه دنبالم ميومد و مارال طفلك هم يه گوشه نشسته بود تا كشفيات من كامل بشه ...

 

بالاخره با اصرار و غرغرهاي محسن دل كندم و حاضر شدم بريم براي نهار ...

 

مارال پيشنهاد داد نهار رو دز مهمان پذيري كه خودشون اقامت داشتن بخوريم ...

 

گفتم :

 

― مگه شما تو هتل ما نيستين ؟؟

 

محسن گفت :

 

― آخه نابغه اگه من تو اون هتل بودم كه ديگه لازم نبود واسه يه دوربين آترون رو برگردونم !!!

 

― خوب چرا تو هتل ما نموندين ؟

 

― آخه سرخر لازم نداشتيم !!!!! من نميدونم كامران تودختره ي احمق وروجك رو چجوري تحمل ميكنه !!!

 

مارال يه چشم غره بهش رفت و گفت :

 

― محسن !!!!!

 

با اينكه با محسن اين حرفها رو نداشتم و خيلي صميمي بوديم ولي بهم برخورد ... نتونستن جلوي اخمم رو بگيرم و گفتم :

 

― كسي ازتون نخواسته مواظب من باشين ... بفرمايين راحت باشين ... من زحمت رو كم ميكنم !!!

 

به سمت درخروجي حركت كردم ... پشت سرم ميشنيدم كه مارال داره سرزنشش ميكنه ... به خيابون رسيده بودم .. نميدونستم بايد از كدوم سمت برم ... شانسي به سمت راست رفتم تا يه آژانسي چيزي پيدا كنم ...

 

نميدونم چرا ولي همينجور سرعت قدم هامو بيشتر ميكردم و ديگه كم كم داشتم ميدوئيدم !!!

 

تقصير من چيه كه اينا اينقدر حساسن ؟؟؟!!!! مگه من خواستم برام محافظ بذاره ؟ مگه من خواستم كه محسن از زندگيش بزنه دنبال من بيفته ؟؟!!! اصلا مگه من خواستم كه كامران روي من حساس باشه ؟؟

 

بغض به گلوم چنگ انداخته بود ...

 

آخه چرا اينا اينقدر سر من منت ميذارن ؟؟؟ كامران كه همش ميگه افتخار دادم باهات اومدم بيرون ... افتخار دادم واست لباس خريدم ...افتخار دادم باهات حرف زدم ... اين يكي هم كه بهم ميگه سرخر !!! اون شوهر مسخره عوضي هم كه انگار ارث باباشو طلب داره !!! يه جوري نگاه ميكنه كه انگار نميخواد سر به تنم باشه !!!! اونم از برادر بي معرفتم كه آب شده رفته تو زمين !!! دلم براي باباييم تنگ شده !!!

 

برگشتم و پشت سرم رو نگاه كردم ... يه تاكسي سمند داشت به سمتم ميومد ... سريع دست نگه داشتم و سوار شدم ...

 

― كجا ميري دخترم ؟

 

به راننده نگاه كردم ... پيرمردي بود با موهاي سفيد كه بلنديش تا سر شونه ش ميرسيد ... قيافش به طرز عجيبي آرامش بخش بود ...

 

بينيم رو بالا كشيدم و گفتم :

 

― نميدونم پدرجان !!! شما وقتي دلتون ميگيره كجا ميرين ؟

 

از تو آينه نگاهي بهم انداخت و گفت :

 

― من ميرم به يه پاركي در خارج از شهر ... پارك كوهستان

 

تازه متوجه لهجه ش شدم ... پرسيدم :

 

― شما از اقليت ها هستين ؟

 

― بله دخترم ... ما ارمني هستيم ...

 

به پنج دقيقه نكشيد كه با عمو آلبرت رفيق فابريك شدم ... ازش خواستم نگه داره ... رفتم و صندلي جلو نشستم و تا خود پارك با هم حرف زديم ...

 

كلي تو پارك گشتيم و عكس گرفتيم ... جاي باصفايي بود ... عمو آلبرت با خودش چايي داشت ... چايي خورديم كه كلي هم چسبيد ...

 

― خوب عمو آلبرت ديگه كجاهارو بلدي ؟؟

 

عمو لبخند شيريني زد و گفت :

 

― جا براي گشتن زياده !!! اگه موافق باشي اول بريم نهار را مهمان من باش ...

 

― اي واي ... خاك بر سزم !!! من دير صبحانه خوردم براي همين اصلا حواسم به شما نبود ...

 

دوباره برگشتيم به داخل شهر و قسمتهاي قديمي .... يه نيم ساعتي تو راه بوديم تا عمو نگه داشت و گفت بقيه رو بايد پياده بريم ... دنبال عمو راه افتادم و كوچه پس كوچه هارو قدم به قدم طي ميكرديم و عمو انگار براي تك تك در و ديوار اونجا يه توضيحي داشت ... زماني به خودم اومدم كه ديدم توي يه كوچه بن بست قديمي هستيم ...

+++++++++++++

راستي بچه ها پست عكس باز شده ... لطفا يه سر بزنيد و عكس هاتونو بذاريد ... من هم ميخوام چندتا عكس ديگه بذارم ... لطفا برين و عكس شخصيت مارال رو انتخاب كنيد ... اگه عكسي داريد در تاپيك عكس بذاريد و نظرات رو در تاپيك نقد بگين

بنا بر تذكر دوستان ويرايش شد***

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

― واي ... چقدر راه اومديم هااا !!! اصلا متوجه نشدم ....

عمو آلبرت خنديد و گفت :

― ماشالا خيلي پر انرژي هستي مانا جان ...

جلوي يه در قديمي ايستاد و گفت :

― اينجاست .... بيا دخترم ..

پشت سرش وارد شدم و دهنم از تعجب و هيجان باز موند ... يه خونه قديمي بود كه تبديل به رستوران شده بود ... اول حواسم رفت سمت حوض وسط حياط كه فواره وسط منو ديونه خودش كرد !!! صداي آب آرامش بخشه ولي نميدونم چه حكمتيه كه وسط كوير اين آرامش انگار چند برابره ...

گلدونهاي دور حوض ... شيشه هاي رنگي پنجره ها ... تختهايي كه تو حياط بودن ... داشت منو ديوونه ميكرد ...

چقدر دلم ميخواست يه شب روي اين تخت ها بخوابم و آسمون كوير رو تماشا كنم ... يا صداي عمو به خودم اومدم :

― داخل ميشيني يا تو حياط ؟

― ميشه اول داخل رو ببينم بعدا تصميم بگيرم ؟؟؟

عمو خنديد و گفت:

― هرجايي رو ميخواي برو ببين ... مسئول اينجا آشناست

― جدددي ؟

دستهامو بهم كوبيدم و گفتم :

― عاليه

ذوربينم رو درآوردم و شروع كردم به عكس گرفتن ... پشت سرهم عكس ميگرفتم ... از حياط شروع كردم و بعدش پشت بوم ... منظره اطراف فوق العاده بود !!!

بعدش نوبت داخل ساختمان بود .. از ضلع روبروي ورودي شروع كردم ... اينقدر چرخيده بوديم كه جهت هاي جغرافياي رو قاطي كرده بودم !!!

انتظار داشتم با سالن غذاخوري روبرو بشم ولي يه چيزي مثل آتليه بود ... چندتا سه پايه و بوم و پالت هاي رنگ ...

حواسم رفت پي نقاشي ها كه صداي مردي رو شنيدم :

― ساعت كار آتليه از 3 شروع ميشه ...

برگشتم سمت صدا ...

پسر جوون حدود 28 ساله اي بود كه در نگاه اول مدل موهاش به چشمم اومد ... موهاي قهوه اي روشن و لختش رو جوري كوتاه كرده بود كه روي چشم راستش رو گرفته بود ... منو به ياد مدل موي بازيگران كره اي مينداخت ...

دو قدم بهم نزديك شد

صدامو صاف كردم و گفتم :

― من با عمو آلبرت اومدم ... گفت با مسئول اينجا آشناست و ميتونم همه جا رو ببينم !!!

يه لحظه به خودم گفتم الان بهم ميگه آخه دختره خنگ اين عموت اسم فاميل نداره !!! ... عين بچه ها گفتم عمو آلبرت !!!!

برعكس انتظارم لبخند زد و گفت :

― پس آشناي عمو آلبرتي ؟؟؟

― اوهوم ...

يه قدم ديگه نزديك شد و دستش رو جلو آورد و گفت :

― فربد هستم ... مربي نقاشي !!!

 

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

همونجوري بر و بر نگاهش كردم ... گفت :

― دستم خشك شدهااا !!!

نيشم باز شد و گفتم :

― منم منتظر همينم ديگه !!! بنداز پايين خسته ميشي !!!

هااا ؟؟؟!!!! چي شد ؟؟؟ چرا صميميت من يه دفعه اي فوران كرد واسه خودش ؟ چشم مامان بابا رو دور ديدم شيطون شدمااا !!! بايد حواسم به خودم باشه كار دست مردم ندم !!!

لبخندي زد و گفت :

― مسلموني ؟

― وااا !!! پرسيدن داره ؟؟!!! يعني معلوم نيست ؟؟!!!

چشمهاشو يه خورده جمع كرد و گفت :

― چرا خوب ... ميشه حدس زد

― پس چي ؟؟

― آخه اينجا مختص اقليت هاست !!!

― ممم ... من نميدونستم ... يعني ورود من خلاف قانونه ؟

با دستپاچگي گفت :

― نه ... نه ... اصلا !!! منظورم اين نبود ...

نيشم تا آخر باز شد ... بيچاره چقدر هول كرده بود ...

― ميدونم ... حالا نميخواي آتليه رو بهم نشون بدي ؟؟!!!

باز من پررو شدم !!!

― آره .. آره ... چرا ... بفرمايين از اين طرف ...

يه بيست دقيقه اي مخ فربد رو كار گرفتم تا اينكه عمو آلبرت صدام كرد ... وقتي فربد رو ديد از اون هم براي نهار دعوت كرد ... كلا مثل اينكه تعارف تو كارشون نبود چون فربد فورا پيش بندشو درآورد و با ما به سالن رستوران اومد ...

ميشنيدم كه عمو داره يه چيزايي ميگه ولي حواس من همش به عكس گرفتن از در و ديوار بود ... همه چيز يه جورايي سنتي بود ... منم كه نديد بديد !!!

روبروي در ورودي يه تابلوي رنگ روغن 100 در 70 از زرتشت بود ... يه كم كه روش دقيق شدم امضاي فربد رو زير تابلو ديدم ... خدايي كارش حرف نداشت ...

با اصرارهاي عمو آلبرت بالاخره از ديد زدن دل كندم و رضايت دادم بشينم پشت ميز ... گارسون ها همگي لباس سنتي پوشيده بودن ... دلم ميخواست از اونها هم عكس ميگرفتم ولي روم نميشد !!!

عمو كباب سفارش داده بود ... با اينكه صبحانه رو مفصل و تا ته خورده بودم ولي عطر كباب و رنگ و لعاب سفره دلمو به قيلي ويلي انداخته بود !!!

عمو و فربد شروع كردن به خوردن اما من نميتونستم ... كباب داشت وسط سفره بهم چشمك ميزد ... عملا داشتم اغفال ميشدم اما روي پرسيدن نداشتم !!!!

     

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

عمو كه ديد من اين پا اون پا ميكنم پرسيد :

― دخترم كباب دوست نداري ؟

تو دلم گفتم من غلط بكنم ... به روح اجدادم ميخندم !!! آخه كي از كباب بدش مياد ؟؟؟

― نه عمو جون ... يعني ...

گفتنش سخت بود !!! ميترسيدم يه دفعه اي توهين به حساب بيارن !!!

― پس چي دخترم ؟ مشكلي پيش اومده ؟

نفس عميقي كشيدم و زير لب بسم الله گفتم و با شرمندگي به عمو گفتم :

― آخه فربد گفت اينجا متعلق به اقليت هاست !!!

― خوب اين كه موردي نداره !!! تو مهمون مني !!!

― ميدونم ... يعني چطور بگم آخه ؟؟!!!

دوباره نفس عميقي كشيدم و گفتم :

― ميدونيد كه ماها مسائل خاصي رو در مورد غذا رعايت ميكنيم ... م ... منظورم ذبح و اينجور چيزهاست !!!

سرمو انداخته بودم پايين و روي نگاه كردن به صورت عمو و فربد رو نداشتم ...

با صداي خنده عمو و فربد سرم رو بالا آوردم ... عمو گفت :

― اين همه من و من و صغري كبري چيدن براي همين بود ؟؟!!! خيالت راحت دخترم ... ما گوشت حلال استفاده ميكنيم ... افزودني حرام هم نداريم ... به هر حال اينجا مهمان هاي مسلمان هم ميان مثل شما !!!

انگار منتظر اين حرف عمو بودم كه به ميز حمله كنم !!! غذاش فوق العاده چسبيد و من حتي ته ديس رو با نون پاك كردم ...

سرم رو كه بلند كردم ديدم عمو داره با لبخند نگام ميكنه ... يه خورده سرخ و سفيد كردم و سعي كردم مودب تر باشم !!!

عمو اجازه نداد پول ميز رو من حساب كنم ... بعد از نهار هم بقيه ساختمون رو گشتم و تا ميتونستم عكس گرفتم ... موقع رفتن هم فربد يكي از تابلوهاي خودش رو بهم هديه داد ... از همون اول هم اون تابلو چشمم رو گرفته بود ... پرتره دختر عشايري بود كه با شالش جلوي بيني و دهنش رو گرفته بود ... اين كه دهن و بينيش معلوم نيست !!! پس چرا بهش ميگن پرتره ؟؟!!!

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

   

--------------------------------------------------------------------------------

 

ساعت ماشين 15:30 رو نشون ميداد ...

― خوب دخترم ... كجا بريم ؟

― مممم ... نميدونم !!! شما كه سليقه تون خوبه ... هرجا ميخواين بريم ...

― تكيه امير چخماق خوبه ؟ نزديكش هم فروشگاه پشمك حاج خليفه ست !!! خيلي معروفه و پشمكش حرف نداره ...

― عاليه ... بريم

با ديدن تكيه دوباره جو منو گرفت و فكر كنم نزديك 150 تا عكس گرفتم !!!! بعدش رفتيم سراغ پشمك فروشي كه سرخيابون بود ...

فروشگاه خيلي شلوغ بود و نيم ساعت طول كشيد تا نوبت من بشه ... وقتي كيف پولم رو باز كردم تا حساب كنم ديدم هيچكدوم از عابر بانكهام نيست و فقط 40 تومن پول نفد و 3 تا چك پول 50 تومني دارم ... يه لحظه مغزم داشت سوت ميكشيد !!!

اينم كار اون عوضيه حتما !!! حسابش رو ميرسم ... وايي ...الان چند ساعته از من خبر ندارن !!! حما نگران شدن ... موبايل حاجي تلگرافي رو هم كه نياوردم !!! چيكار كنم حالا ؟؟؟ شماره محسن رو هم كه حفظ نيستم !!!

― خانم حساب شما ميشه 73500 تومن ...

پول رو دادم و با بغل پر به سمت ماشين راه افتادم ... بايد بهشون خبر ميدادم ... بد بختي حتي اسم هتل رو هم نميدونم !!!!

به محض رسيدنم به ماشين عمو گفت :

― ميخواي بريم مسجد جامع ؟؟

اسم مسجد جامع كه اومد كلا محسن و حاجي تلگراف رو بيخيال شدم و گفتم :

― گازشو بگير عمو تا درش رو نبستن !!! دفعه قبل دير رسديم هيچي رو نديدم !!!

*

*

جو مسجد و سردر بي نظيرش آنچنان منو گرفت كه با خالي شدن باتري دوربينم به خودم اومدم !!!! هوا تاريك شده بود سوز سردي داشت ... دوربين رو گذاشتم توي كيفم و تو اين فكر بودم حالا هتل رو چجوري پيدا كنم ؟؟؟!!!!

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

+++++++++++++

 

از سرما دستمو تو گذاشتم تو جيب مانتوم كه ديدم يه چيزي توش جرق جرق ميكنه ... بسته دستمال كاغذي بود كه با صبحانه بود و آرم و نام هتل رو بسته بود ...

ايول .. اينم از هتل ...

بسته رو به عمو نشون دادم و حركت كرديم ... گرماي ماشين تازه نشون ميداد كه بيرون چقدر سرد شده ... انگار داشت يخ پاهام آب ميشد ...

به هتل كه رسيديم يه بسته پشمك و باقلوا به همراه 2 تا چك پول پنجاهي دادم به عمو ... نميخواست بگيره و ميگفت كه من مهمونشم ... انگار من اونو به ياد اولين روزي كه به اين شهر اومده بود مينداختم ... يه جورايي نيت كرده كرده بود كه منو از غريبي در بياره !!! واي كه چه مرد نازنيني ...

به زور پول و خوراكي هارو بهش دادم و از هم خداحافظي كرديم ...

***

يه لنگه پا جلوي پذيرش ايستاده بودم و داشتم فكر ميكردم اين سوئيت لعنتي به نام كي رزرو شده !!!

― به به !!! خانم بالاخره تشريف فرما شدن !!! حالا ميموندين بيرون !!

برگشتم ... محسن بود ... البته محسن نبود ... بيشتر شبيه گاوي بود كه پارچه قرمز جلوش تكون داده باشن !!! موهاش بهم ريخته روي پيشونيش ريخته بود و صورتش قرمز شده بود ... كوتاه و بريده نفس ميكشيد ...

با حضرت عباس !!! من امشب زنده به تختم برسم قول ميدم ديگه دست تو ديگ ماكاروني نكنم !!!

― كجا بودي تا الان

― ..........

فرياد زد

― نشنيدي ؟؟؟ كدوم گوري بودي تا حالا ؟؟؟

تلگراف اومد و دست گذاشت رو شونه محسن و گفت :

― محسن

خنده م گرفت !!! آرامش دادنش هم تلگرافي بود ... محسن !!!! همين يه كلمه فقط !!!! بيچاره محسن بقيه شو بايد خودش كشف ميكرد !!!!

محسن با حرص داد زد :

― ببين دختره عوضي رو !!! داره به ريش ما ميخنده !!! از صبح تا حالا عين اسفند رو آتيش اينور اونور پريدم كه حالا اين نفله بياد اينجوري به ريشم بخنده ...

من كه نميخواستم به ريشش بخندم ... همش تقصير تلگراف بود ... حلال زاده گفت :

― آروم

منتظر بودم بقيه شو بگه كه ديگه چيزي نگفت !!! منم ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و بلند بلند خنديدم !!!

انگار محسن منتظر همين جرقه بود !!! پريد سمتم و يقه مو گرفت و منو كوبوند به ديوار و گفت :

― به من ميخندي عوضي ؟؟؟ به خدا بايد اينقدر بزنمت كه خون بالا بياري !!!

صورتش ديگه خيلي وحشتناك شده بود !!! عملا ديگه تمام كارمندها و بعضي از مسافرين داشتن مارو تماشا ميكردن ...

تلگراف اومد و محسن رو از من جدا كرد و گفت :

― آروم باش ... داري جلب توجه ميكني !!!

دستش رو گرفت و كشون كشون بردش به سمت لابي ... منم كيفم و خريدهام و تابلو فربد رو برداشتم و به سمت آسانسور ميرفتم كه ديدم مارال يه گوشه كز كرده و نشسته رو زمين ...

― چي شدي مارال جونم ؟؟؟ چرا سفيد شدي اينقدر ؟؟؟

وسايلم رو گذاشتم رو زمين و دستش رو گرفتم

― واي ... دستهات هم كه سرده !!! حتما فشارت افتاده پايين ...

در جعبه پشمك رو باز كردم و گرفتم سمتش

― بخور مارال جوني !!! بميرم برات ... چي ميكشي از دست اين گاو خشمگين ؟؟!!! اين هميشه اينجوريه ؟؟؟!!!

لبخند كمرنگي زد و گفت :

― گاهي وقتها !!! كلا بچه خوبيه !!!

يه خورده پشمك برداشتم و گذاشتم تو دهنش و گفتم :

― كدوم ماست بندي رو ديدي كه بگه ماست من ترشه ؟؟؟!!!

گوشه لبش رو پاك كرد و گفت :

― ممممم .... ترشي گفتي هوس ترشي كردم !!!

من كه حرف ترشي نزدم !!! ناخودآگاه و فكر كنم بيشتر طبق عادت گفتم :

― خبريه ؟؟!!!

ديدم مارال سرشو انداخت پايين و ريز ريز ميخنده !!! ذوق زده شدم و با صداي شبيه جيغ پرسيدم ؟

― از كي ؟ چند وقته ؟

لبش رو گزيد و با شرم گفت :

― فكر كنم يه ماه و نيم باشه !!! مطمئن نيستم !!!!

― چيييييييييي ؟؟؟ جوجوي من يه ماه و نيمه اومده ... اونوقت تو هنوز مطمئن نيستي ؟؟؟ يعني محسن هم چيزي نميدونه ؟؟؟

آروم گفت :

― نه هنوز ...

― اي من قلبونش بلم !!! اي من فداي موهاي فلفليش بلم !!!!

― از كجا ميدوني موهاش فرفريه ؟؟؟

― معلومه ديگه !!! به تو ميره !!! اگه به اون باباي گاوميشش بره كه من ديگه تحويلش نميگيرم !!!

― محسن خوبه !!! استرسش زياد بود اون حرفهارو بهت زد ... وگرنه خيلي دوست داره !!! اين چند وقته آروم و قرار نداره !!!

― تو هم به همين خاطر بهش چيزي نگفتي ؟؟؟

― اوهوم ... نميخوام نگرانيشو زياد كنم !!!

― نگراني چيه ديوونه !!!

مارال با چشم به پشت سرم اشاره كرد ... فهميدم كه محسن پشتمه ...

― چي داري تو گوشش وز وز ميكني ؟؟؟ ميخواي اين يكي رو هم از راه به در كني ؟؟؟

از رو زمين بلند شدم و دستهام رو چند بار بهم زدم و گفتم :

― توسط يكي مثل من از راه به در بشه بهتره تا اينكه تو راه آدم بيخيالي( ميخواستم بگم بي شعور ولي نميشد ) مثل تو باشه !!!!

― هه ... ببين چي ميگه ؟؟!!! بيخيال منم يا تو ؟؟؟ صبح تا حالا مارو معطل خودت كردي !!!

دستم رو به كمرم زدم و با لحن حق به جانبي گفتم :

― بيخيال جنابعالي تشريف دارين كه جلوي زن حامله داد و هوار راه ميندازين !!!

يعني چشاي محسن هركدوم عين توپ پينگ پنگ رده بودن بيرون ... برگشت و به آترون گفت :

― اين چي ميگه ؟؟؟!!! چيكارش كردي ؟؟!!!

يا خداااااااااا ... اينم الان وقت چت زدنش بود يعني ؟؟؟!!! ميخواستم زمين دهن باز كنه من برم توش !!!

قبل از اينكه فرصت صحبت ديگه اي پيش بياد با مشت زدم تو شونه محسن ... كه البته اون تكوني نخورد فقط من عين ژله اينور اونور شدم !!!

― چته ؟؟؟

دستمو به سمتش دراز كردم و گفتم :

― مژدگوني منو بده برم رد كارم .... زوووود ... وقت ندارم !!!

محسن چند ثانيه تو چشمهام نگاه كرد و وقتي ديد انگار هيچ شوخي ندارم ، كم كم اطلاعاتش پردازش شد ... به مارال نگاه كرد و گفت :

― آره ؟؟!!!

مارال طفلك جلوي من و آترون سرخ شد ...

محسن كنارش رو زمين زانو زد و بغلش كرد و يه چيزايي تو گوشش گفت

― اهم ... اهم ...لطفا جلوي بچه و در مكانهاي عمومي رعايت فرماييد !!!

― آترون اينو وردار از جلوي چشمم دورش كن تا يه بلايي سرش نياوردم ...

*

*

*

با باز شدن در سوئيت فقط تونستم كفشم رو با دمپايي عوض كنم ...وسايلم رو يه گوشه ريختم و خودم رو همونطور با لباس بيرون پرت كردم رو تخت ...

― دوش بگير و لباست رو عوض كن تا بريم براي شام

فكر كنم بلندترين جمله اي بود كه تا حالا گفته بود !!! سرم رو بيشتر تو بالش فرو بردم و گفتم :

― شام نميخوام ... ميخوام بخوابم ... خسته م ...

― لباست رو عوض كن ...

― سرم رو تو همون بالش اينور اونور كردم و گفتم :

― نيخوام !!!

― من بدم مياد با لباس بيرون بري تو تخت !!!

تو همون بيحالي به خودم گفتم نكته اول !!! حواست باشه مانا خانوم !!! بهش گفتم :

― تو رو كاناپه بخواب !!!

چه خوشو دعوت هم ميكنه !!!!

― سه ثانيه فرصت داري ... .... 1

― ...........

― 2

― ..........

― 3

يه دفعه اي ديدم يكي پشت يقه م رو گرفت و منو از تخت جدا كرد ... انگار واسش يه بچه گربه بودم !!! نا نداشتم مقاومت كنم ... فقط گفتم :

― ولم كن ...

پرتم كرد رو كاناپه ... منم تكون نخوردم ... يه سرو صدايي اومد و بعدش صداي دوش حموم ...

وقتي مطمئن شدم نيست ، نشستم ... به زور شالم رو از سرم باز كردم ... نميخواستم به اين زودي جنگ رو شروع كنم ولي خودش خواست !!!

از تو چمدونم لباس خواب مورد علاقه مو برداشتم ... روش خرسي هاي كوچولو داشت و پس زمينه ش سفيد بود با خالهاي آبي ...

به زور و با مكافات پوشيدمش ... رو تختي رو كنار زدم و با آرامش تمام لباس هامو رو تخت چيدم ...

شال و مانتو شلوارم ... هر لنگه جورابم رو هم گذاشتم روي يه بالش !!!!

در آخر هم ملافه و رتختي رو مرتب كردم و زير لب گفتم شب خوش شوهر عزييييز ...

يعني تو اون لحظه اگه بهم ميگفتن اين كارو بكن بهت يه بنز الگانس ميديم حاضر نبودم از جام بلند شم ولي حالگيري اين تلگراف بحث ديگه اي بود !!!

از كمد يه پتو و بالش برداشتم و رو كاناپه دراز كشيدم ... به ثانيه نكشيده خوابم برد !!!!

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

-------------------------------------
roman بازنشسته (7)
roman بازنشسته (7)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: رها موضوع: نظرات (0)

رمان تو مال مني (27)

رمان تو مال مني (27)

چند روزي از تولد 5سالگي آرش مي گذشت. حالا من و فرهاد خيلي بهم نزديك شده بوديم.

آنقدر كه مطمئن بودم واقعاً دوستش دارم...اما هنوز هم بهش نگفته بودم.

حالا آن قدر بهم نزديك بوديم كه من لازم نبود در رابطه با او احتياط كنم يا ترفند و سياست بكار

ببرم... آرش با پارسا و غزل و پدرشان رفته بود بيرون.

و من و فرهاد توي اشپزخانه بوديم. بهش اعتماد داشتم. يك مرد به تمام معنا بود...

باخيال راحت از دغدغه هايم مي گفتم و هميشه خوب گوش  ميداد. با تمام مردهايي كه

پيش از اين توي زندگيم آمده بودند فرق داشت.

 رها...

 چيه؟

 گفتي پدر آرشو هيچ وقت نديدي؟

 نه...

 ميشه شناسنامه ي آرشو بهم نشون بدي؟

 براي چي مي خوايي ببينيش؟

 تو واقعا دوست نداري بدوني پدر آرش كيه؟ الان كجاست؟ رها مي خواي من پيداش كنم؟

مشخصاتشو بهم بدي حتماً مي تونما...هان؟ مي خواي؟

 معلومه كه نه....براي چي بايدبخوام پيداش كنم....

اون پدر آرشه....حق داره بچه شو ببينه....بشناسه...شايد...شايد....

 هيچي نگو فرهاد...نمي خوام دربارش حرف بزنيم. اون غلت مي كنه بخواد بچه شو ببينه...اگه

آرشو مي خواست ولش نمي كرد....فكر كردي اگه پيداش كرديم و گفت بچه مو بده من چيكار

بايد بكنم؟

 رها...منطقي باش...

 اگه باز بخواي درمورد اون حرف بزني بايد پاشي بري....

 رها...من بايد يه چيزي بهت بگم....اه اينقد با رو ميزي ور نرو...به من نگاه كن....

 بيا...خب بگو....

 اوم...مطمئن نيستم...هنوز....رها...ني دونم چطوري شروع كنم....

 خب بگو ديگه...زود باش الان زلزله مي رسه ها...

 ولش كن...الان نمي تونم بگم...زوده....

 فرهاد....اذيت نكن...بگو....

پيشاني اش را خاراند.

 بگو فرهاد....يالا....

خم شد طرفم....

 عزيز دلم...تو....تو مي دوني كه چقدر برام مهمي...هوم؟

 فكر كنم بدونم....

 بهم اعتماد داري؟

 خب آره...

 به نظر من....جاي يه مرد توي زندگيت خاليه.... 

وا رفتم....همين؟

 خاليه؟ جاي يه مرد؟ كدوم مرد؟

 من ديگه...

 تو كه اينجايي...

 خودت مي دوني منظورم چيه...تو اين مدت هيچ فكر كردي كه ما فقط باهم حرف مي زنيم؟ يه

رابطه ي واقعي كه فقط اين نيست...

 فرهاد....چي مي خواي بگي؟

 هيچ وقت فكر كردي به اينكه من و تو باهم زندگي كنيم؟

 باهم....ما؟ يعني ازدواج؟

 خب اين يه راهشه....

 درست حرف بزن...چي مي خواي بگي؟

همان موقع آرش در را زد. تق تق مي زد توي در چوبي...ايش...حالا وقت اومدن بود؟

 آرشه....

 مي خواي درو باز نكني؟ نهايتش ميره پايين خونه اونا يكم...يعني ما اينجا نيستيم...هوم؟

 چي ميگي؟ گناه داره بچه....

 يكم رها....يكم صبر كن بخاطر من....

با يك عالمه عذاب وجدان دوباره نشستم. آرش ديگر در نزد. صداي تاپ تاپ كفش هايش را روي

پله ها شنيدم....

 ممنونم عزيزم...كار خوبي كردي موندي...

 زود باش بگو....

 اسم پدر آرش چي بود؟

 فرهاد بسه....ازين بحث خوشم نمياد...اون لعنتي هر جهنم دره اي هست به ما ربطي نداره.

نمي خوام پيدامون كنه...

 نمي رم دنبالش...باور كن نمي رم پيداش كنم. فقط اون شناسنامه ي لعنتي رو بهم نشون

بده...

 چي؟ شناسنامه ي لعنتي؟

 ببخشيد...

صورتش را با دو دستش گرفت. از بين انگاشتانش بهم نگاه كرد. هيچ وقت اينطوري نشده بود.

عصباني بود...چشم هايش ترسناك شده بود.

 رها...مياري؟

 فرهاد...اسمش فرهاد بود...خوبه؟ من فقط همينو مي دونم...فرهاد پاكدل...حالا راضي شدي؟

تو گذشته ي من مي خواي دنبال چي بگردي؟ تو كه بهم گفتي حرفامو باور كردي...تو

شناسنامه ي آرش اسم منم هست...چون من نمي خواستم آرش بفهمه مادرش نيستم...

حالا نه...تو كه بهم اعتماد داري فرهاد...مگه نه؟

 معلومه...معلومه كه دارم عزيزم....فقط يه كنجكاوي ساده بود...همين...من هيچ كاري با گذشته

ندارم...دو نفر يه روز يه گندي زدن...به من چه كه بخوام خاكسترشو هم بزنم.من دوستت دارم

رها...فقط تو برام .. مهمي....

با ناراحتي حرفش را قطع كردم: منظورت چيه از اين كه دو نفر يه روز يه گندي زدن ها؟ كدوم دو

نفر؟ خيلي بي معرفتي فرهاد...خيلي...

ايستادم....رفتم طرف پنجره و بيرون را نگاه كردم. نمي فهميدم چه بلايي سر فرهاد آمده...آمد

پشت سرم ايستاد....

 قربونت برم....منظورم پدر و مادر آرش بودن...اصلاً ولش كنيم اين بحثو....هان؟ موافقي؟

به آرش فكر مي كردم. كاش همان موقع در را رويش باز كرده بودم...

 رها...چرا نمي گي تو هم دوستم داري؟

حوصله ندارم فرهاد...ميشه بري؟

 هميشه بزن تو ذق آدم...آرشو دكش نكرديم كه من برم....اگه بگي دوستم داري ديگه همه چي

تموم ميشه....اون وقت....من....ببين من يه چيزايي هست كه بايد بهت بگم... ولي تا مطمئن

نشم كه بهم علاقه داري نمي تونم بگم... رها...اذيت نكن ...

دوباره آرش رسيد و اين بار بالگد افتاد به جان در....

 ببين...اومدي پشت پنجره ديدت...فهميد اينجاييم....

چيزي نگفتم. فقط رفتم طرف در....اگر به فرهاد بود كه الانم مي گفت در را باز نكن. براي همين

داشت با اخم بهم نگاه مي كرد. اما نگفت نرو...در را باز كردم...

آرش با لباس هاي گلي جلويم ايستاده بود. توي يك دستش  چند شاخه رز له و لورده

بود.. زانوي چپش زخم شده بود.

 عزيزم...چي شدي؟

بغلش كردم. دست هايش را محكم دور گردنم حلقه كرد. و با صداي بلند زد زير گريه. با پايم در را

بستم و با عصبانيت به فرهاد نگاه كردم...آرش همين طور گريه مي كرد.

بردمش توي اتاقش و در را بستم. حوصله ي ديدن فرهاد را نداشتم و آرش بهانه ي خوبي بود.

نشاندمش روي تخت...

 قربونت برم....گريه نكن...به مامان بگو چي شده؟ خوردي زمين؟

همين طور كه گريه مي كرد گل ها را گرفت طرفم و با سكسكه گفت: واسه تو خريده بودم....

و بلندتر از قبل گريه كرد....نمي دانستم بايد چكار كنم....گل ها را از دستش گرفتم.

 براي من؟ دستت درد نكنه كولوچه ي مامان...چقدر قشنگن...به به...چه بوي خوبي ميدن...

 اينطوري نبود...مي خواستم واست يه دسته گل گنده بيارم...خوردم زمين...افتاد تو

جوب....فقط همينش موند....پارسا گفت : بايد واسه ماما نامون چيز بخريم...

خداي من...روز مادر بود...احساس كردم از خودم بدم مي آيد....دوباره بغلش كردم.

...آمدم بيرون. فرهاد روي مبل لم داده بود و چشم هايش را بسته بود. اي بابا...انگار خونه خاله

شه...صداي پايم را شنيد.چشم هايش را باز كرد و صاف نشست.

 چه عجب...اومدي بيرون....چش بود...

 باورت نميشه...

رفتم جلو و نشستم....آهسته گفتم: براي روز مادر واسم گل خريده بوده...خورده زمين گلشم

افتاده توي جوب....فك كن!

 آخي...حتماً خيلي حالش گرفته شده...

 من اصلاً مونده بوم چي بهش بگم...

آرش هم آمد....ديگر گريه نمي كرد. اما بغض كرده بود. آمد جلوي ما. فرهاد دست هايش را باز

كرد.

 بيا بغلم مرد كوچولو....

آرش محلش نگذاشت آمد نشست كنار من و چسبيد بهم. به فرهاد لبخند زدم. اما او واكنشي

نشان نداد. زل زده بود به آرش. نگاهش عجيب بود. نمي فهميدم چرا...

حس كردم به چشم يك مزاحم به آرش نگاه مي كند. بلند شد....

 من ديگه برم...

آرش كمي خودش را كنار كشيد. هيچ واكنشي نشان نداد. هميشه از فرهاد خوشش مي

آمد...اما امروز....شايد فكر مي كرد اين مرد رقيبش شده توي دل من...

من هم بودم بهم برميخورد...در را رويش باز نكرده بودم و بعد فرهاد را توي خانه ديده بود. بلند

شدم... و دنبال فرهاد رفتم. دم در ايستاد و گفت: خوبه آرش بچه ي خودتم نيست و اينطوري

مي كني...

 چطوري؟

تا وقتي آرش پيشت نباشه من برات مهمم...به محض اينكه بياد...حاضري منو...همه چيزو فداي

اون كني...واقعا احتياج داشتم باهم حرف بزنيم...اما برات مهم نيست كه...

 فرهاد بچه شدي؟ به آرش حسودي مي كني؟ احمقانه است...واقعاً كه...اون كه كاري با ما

نداره...الان ميره تو اتاقش بازي مي كنه و جنابعالي مي تونين حرفتونو بزنين...

ديگه حوصله ندارم...مي خوام برم...

 باشه...برو...

***




رمان تو مال مني (27)
رمان تو مال مني (27)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: رها موضوع: نظرات (0)

رمان وشايد گاهي عشق

رمان وشايد گاهي عشق

تو راه يه آهنگي گذاشت كه من فوق العاده دوست داشتم .چشامو بستمو به آهنگ گوش دادم :كنارم هستيو اما دلم تنگ ميشه هر لحظه
خودت ميدوني عادت نيست،فقط دوست داشتن محضه
كنارم هستيو بازم بهونه هامو ميگيرم
ميگم واي چقد سرده،ميام دستاتو مييگيرم
يه وقت تنها نري جايي كه از تنهايي ميميرم
از اينجا تا دم در هم بري دلشوره ميگيرم
فقط تو فكر اين عشقم تو فكر بودن باهم
محاله پيش من باشي برم سرگرم كاري شم
ميدونم كه يه وقتايي دلت ميگيره از كارم
روزايي كه حواسم نيست بگم خيلي دوست دارم
توهم مثل مني انگار از اين دلتنگيا داري
توهم از بس منو ميخواي،يجورايي خودآزاري
كنارم هستيو انگار همين نزديكياس درمون
مگه موهاتو واكردي كه موجش اومده اينجا
آهنگ تموم شد، چشمو باز كردم كه ديدم نگاهه آترين رو منه .
- قشنگ بود. انگار حرف دل ادمو ميزنه .ترانشو خيلي دوست دارم .
به رو خودم نياوردم ،چي گفت و گفتم:
- شعر زيباييه .
ديگه حرف خاصي پيش نيومد. منو رسوند خونه و خودش رفت، قبلش گفت كه اگه كاري برا تولد پويان باشه ،ميتونه كمك كنه كه تشكري كردمو ازش خداحافظي كردم .
بالاخره روز تولد پويان رسيد. مهمونا رو دعوت كرده بوديم غذا اينا هم كه از بيرون بود. ميموند، خودم كه امروز بايد زود جيم ميشدم از شركت تا يه خرده به خودم برسم البته سفارشاي لازمو كرده بودم به مامان اينا ،ولي خوب خودم بايد ميبودم .البته يكم دير رسيدم شركت كه اونم به خاطر انجام كارا بود.رفتم به سمت اتاقمون.الي يه سلام دادوهيچي نگفت.
نميدونم چرا ، خيلي عجيب شده بود . يعني بازم پويان يه حرفي بهش زده كه كشتياش غرق شده.
تو فكر همين چيزا بودم كه پويان اومد تو اتاق اما الي پاشد رفت؟؟؟
پويان ،هم كلافه همين طور وايستاده بود.
-آهاي پويان كجاييي؟؟
-باز به الي چي گفتي كه ناراحته؟؟
-پرنيا گير نده لطفا .اعصابم به اندازه كافي داغون هست.تو داغون ترش نكن.
-نميگي ،چي شده ؟؟؟شايد بتونم كمكت كنم.
-اين عظيميه...... اي خدا چرا تو اين موقعيت منو قرار ميدي؟؟
-پويان درست حرف بزنم ببينم؟؟
-عظيمي از الي خواستگاري كرده.
-تو از كجا ميدوني؟؟
داشتم اول صبحي از اتاقش رد ميشدم، ديدم الي اونجاست ودر يه كمي باز بود. صداي عظيمي ميومد كه داشت به الي ميگفت ازش خوشش اومده.
خوب كه چي؟؟حالا تو به الي چي گفتي ؟؟ كه ناراحته.
پويان گفت: هيچي بهش رك گفتم من دوست دارم اما الان امادگي ازدواج ندارم ، تصميم با خودشه.
- خيلي خري پويان اين چه حرفي بود بهش زدي؟
- آخه نميخاستم از دستم بره .اون دختره خوبيه ،منم دوسش دارم .
- پس چرا بهش گفتي الان موقعيت ازدواج نداري؟؟؟اينطوري كه كامل از دستت ميره خره؟؟
- آخه ندارم، الان من هر چي دارم از مامان باباست. ميخوام مستقل بشم ،ميخام خونه داشته باشم. متكي به خودم باشم. دلم ميخواد بهترين زندگيو براش فراهم كنم .اون لايق بهترين هاست .
- پسره خوب چرا اينا رو بهش نگفتي، ميدوني اينا رو ميشنيد چقدر خوشحال ميشد اما تو با نفهم بازيت همه چيو خراب كردي ؟؟
- حالا خوبه تو هم. هر چي دهنت در مياد بار ما كن. لبخندي زدمو گفتم:
- چشم با كمال ميل .
- حالا چي كار كنم ؟؟؟
-خوب از اونجايي كه يه دونه خواهر بيشتر نداري كه خيلي مهربونو خوشگلو مامانيو دل رحمم برات درستت ميكنه.
- قربون اون آجي خوشگلو نازم برم كه يه دونست.
- بسه بابا خر شدم .
- من ميرم با الي صحبت كنم ببينم چي ميشه.
رفتم ديدم الي تو آبدارخونه داره آروم گريه ميكنه.همه چيو براش توضيح دادم و منظور پويانو از حرفاش گفتم و ازش خواستم بزاره خود پويان هم حرفاش رو بزنه كه خيال اونم راحت بشه.پويانو صدا كردم كه برن با هم حرف بزنن. با هم رفتن تو اتاق من و الي تا حرفاشون رو بزنن.
خودمم تو راهرو وايستادم. خوب حرفاي خصوصي بود .من اونجا سرخر بودم.همين طور وايستاده بودم كه آترين از اتاقش بيرون اومد وبا تعجب نگام كرد.
-پرنيا اينجا چرا وايستادي؟؟ نكنه شيطوني كردي خانمت انداختت بيرون؟؟
-خوب حالا فهميدم خوشمزه اي. بي مزه!!!
- نه خير آقاي بامزه.
-خوب چرا بيرون وايستادي؟؟
مونده بودم چي بگم كه در باز شدو پويان اومد بيرون.يه ببخشيدي گفت و رفت.
آترين اومد روبروم و گفت:
-واسه همين نميرفتي تو شيطوون؟؟
- حرفشون شده بود واسه همون.
آترين هم گفت :
-چه خواهر خوبي . خدا كنه همه خواهرا مثل تو باشن..خوب الان نميخواي بري، تو اتاق ،من كلي كار دارم برات كه مثل الان بيكار نباشي.
يه لبخند اومد رو لبش، از اون لبخند بدجنسا.
آترين يه نگاه كرد به الي ، اما چيزي نگفت. اومد كنار ميز من يه نقشه داد بهم كه تري ديشو بزنم.
گفت :
-تموم كردي بيار اتاقم.
يه باشه گفتم اونم رفت.
پاشدم رفتم پيش الي آروم نازش كردم گفتم :

-ديدي پويان منظوري نداشت .اون تازه داره به خودش مياد .نميخواد تو رو ازش بگيرن ميترسه.

پاشدم ،رفتم پيش الي .آروم نازش كردم گفتم :
- ديدي پويان منظوري نداشت .اون تازه داره به خودش مياد .نميخواد تو رو ازش بگيرن ميترسه.
لبخندي از سر خجالت زدو هيچي نگفت.
كارو زود انجام دادمو رو فلش ريختمو به دفتر آترين دادم و گفتم كه ميخام برم. ياد اوريش كردم كه امشب و پويان يادتون نره.
دوباره رفتم به اتاقمون و گفتم:
- الي من ديگه كم كم ميرم خونه، ميدوني كه تولد عشخته .راستي تو هم بيا بريم به خودت برس. امشب بعضيا رو دق مرگ كني.
خنديدو گفت:
- اون كه البته .
-بچه پر رو و .
با هم از شركت خارج شديم .
به خونه كه رسيدم رفتم تو اتاقم يه چرت كوچولو بزنم تا واسه شب سرحال باشم. خوبيش اين بود كه فردا هم جمعه بود با خيال راحت ميتونستيم بيدار بمونيم.
ساعت 6 از خواب بيدار شدموو رفتم يه دوش گرفتم. موهامو خشك كردم.
زودي لباسامو پوشيدم. واي چه بهم ميومد. خودم خيلي خوشم اومده بود. يه كفش هم باهاش ست كردم. شال خوشگلمو هم روسرم گذاشتم.واي كه چقدر خانوم شدم .
ساعت 7 بود كه آماده شدم. رفتم از اتاق بيرون، كه ديدم مهمونا هم اومدن.
اولين مهمونامون بابايي و ماماني بابام بودن.بعدش خاله فريبا با يه دخترو يه پسرش.بعد همعمه جون و عموم اومدن .
سلامو عليكي كرديمو رسيد به مسعود هنوزم ناراحت بود. نميدونستم چي كار كنم اهل دل شكستن نبودم اما خوب دل خودم چي
.بايد قانعش كنم.بايد بفهمه با هم خوشبخت نميشيم. بعدا باهاش صحبت ميكنم. تو اين فكرا بودم كه صداي نگار به گوشم رسيد:
- به سلام خانوم خوشگل. ما رو تحويل نميگيري؟!!! تيپ ميزنيا.
پشت چشمي براش نازك كردمو گفتم:
- ايشششششششششششششش .
يه خرده چرتو پرت گفتيمو خنديديم كه الي هم رسيد، احسانم اورده بود تا منو ديد
- به آجي بزرگه تيپ زدي ،ميخواي خودتو اينجوري به پسره مردم قالب كني .
تو زبون اين من مونده بودم يه ذره بچه چه زبوني داره.
-احسان جون من كه مريم جونو ميبينم ديگه
خودشو لوس كردو گفت :
اااااااا پرنيا ،اين قدر ضد حال نزن ديگه شوخي كردم.
حالا درست شد و با هم داخل رفتيم، الي رفت لباسشو عوض كنه همون پيراهني كه اون شب خريده بوديو پوشيده بود با يه جوراب نازك وموهاشو دور شونه اش ريخته بودخيلي ناز شده بود.
منم گفتم:
- بهش چه ناز شدي .
الي- بودم .
- اون كه البته، زن داداش .
اينو گفتم بيچاره سرخ شد .
- الي تو و خجالت.
تو همين حين صداي آترين و پويان از تو حياط اومد يه هو برقارو خاموش كرديم تا پويان سورپرايز بشه تا اومد تو برقا روشن شد. برف شادي ريخت رو سرش برق شاديو تو چشماش ميديدم و اين برق با ديدن الي تو اون لباس بيشتر شد. طوري كه تا چند دقيقه تو يه حال ديگه اي بود. آخر آترين با يه ضربه به پهلوش متوجهش كرد كه بابا خوردي دختره مردمو بزار برا بعد.

وقتي به خودش اومد رفت سمت اتاقش تا لباسشو عوض كنه برگشت ديددم. يه كت شلوار نوك مدادي با يه پيراهن ياسي روشن و يه كراوات نوك مدادي پوشيده بود.

خلاصه، خيلي خوشتيپ شده بود. باز ديدم زل زده به الي. اين دفعه خودم رفتم پيشش .گفتم :
- پويان زشته بابا ،خيلي تابلويي .
- پرنيا، اذيت نكن ديگه.
تو همين هيرو بير سنگيني نگاهي رو رو خودم حس كردم .مسعود بود. اومد طرفم، به چشام نگاه كردو گفت :
-خيلي خوشگل شدي .
- مسعود...
- هيچي نگو امشبمو به هم نزن و دستشو تو سرش فرو كردو رفت تو حياط.
تو همون موقع بود كه آرتين خودشو رسوند بهم .خيلي خوشتيپو جيگر شده بود .تو دلم كلي قربون صدقش رفتم كه گفت :
-كم پيدايي خانوم، يه موقع ما رو تحويل نگيريا.راستي اين كي بود، چسبيدي بهش؟ من غيرت دارما .
-بشين بزار باد بياد. ميخاستم برم كه،
- پرنيا، خواهش ميكنم بگو كي بود؟؟؟
- پسرعممه .
- فقط پسر عمه؟؟؟!!!!
- شما فكر كن ،خواستگارم هم هست.
- چي گفتي؟؟
-همين كه شنيدي.
- جواب تو چي بود؟
- گفتم ،قصد ازدواج ندارم.
يه نفس راحتي كشيد. خواستم برم كه دوباره گفت: پرنيا ...
- بله.
- خيلي خوشگل شديا اما كاش اين لباسو نميپوشيدي.
- مگه بده؟؟
- نه ،هيچي مراقبتم برو مثلا تولد داداشته ها .
-بله اگه بعضيا بزارن و رفتم پذيرايي يكمي گذشت جوونا همه اومده بودن وسط پويان كه ديگه خودشو كشته بود، از رقص.
دخترا يه سريشون دوره پويان بودن. يه سريشونم پيش مسعودو آترين .تو اين فكرا بودم كه ديدم اليو پويان دارن ميرقصن. خدايي خيلي به هم ميومدن.
الي زياد در قيد و بند نبود بر عكس من كه برام خيلي چيزا مهم بود اما اون راحت بود دست ميداد ،ميرقصيد اما من نه تو فكر بودم كه آترين اومد پيشمو گفت:
- خانوم خوشگله افتخار يه دور رقصو ميدن ؟؟؟؟
نگاه خشمگيني بهش كردم كه گفت :
چيه نكنه ميخاي بري با اون پسره كه داره با نگاهاش قورتت ميده برقصي؟؟؟
- اولا، به شما ربط نداره .دوما، عمرا باشما برقصم .ثانيا من تو مراسم مختلط اصلا نميرقصم. يه هو ديدم ،داره قهقهه ميزنه انگار حرف خنده داري زده باشم .شايدم جوك گفتم .
- چرا ميخندي ؟؟
- هيچي. ياد يه خاطر افتادم. فكر كردم منو دست ميندازه. با ناراحتي از پيشش رفتم.
- ببخشيد شوخي كردم .منم نموندم پيشش و رفتم پيش مامان نشستم.
يسنا هم يخش باز شده بودو با مسعود گرم گرفته بود خوشحال بودم از اين موضوع ولي مسعود اصلا خوشش نيومد .رفتم تو آشپزخونه وسايلو جمع ميكردم كه مسعود جلوم سبز شد گفت:
- پس حدسم درست بود همين بود كه تو رو ازم گرفت؟؟؟
- مسعود به يسنا فكر كن دختر خوبيه.
- بيرحم نباش .فقط بگو اون چي داره كه من ندارم؟؟؟ اره من شوخي بلد نيستم، من مثل اون نميتونم زبون بريزم اما باور كن دوستت دارم .

- مسعود به يسنا فكر كن دختر خوبيه؟؟!!
- بيرحم نباش فقط بگو اون چي داره كه من ندارم اره من شوخي بلد نيستم من مثل اون نميتونم زبون بريزم اما باور كن دوستت دارم .
- مسعود همه زندگي اينا نيست در ضمن اون حتي از من خواستگاريم نكرده اما در هر صورت حتي اگه اونم نبود من نميتونستم تو رو قبول كنم تو با من خيلي فرق داري نميگم بديا نه اما با خصوصياتي كه از خودمو خودت ميدونم مطمئنم اگه ازدواجم كنيم به يه سال نميكشه .
- من بهت فرصت ميدم بيشتر فكر كني !!
- اين حرفه آخرمه منو فراموش كن برو دنبال زندگيت باور كن خيليا منتظر يه نگاتن دنبال يكي بگرد كه اشتراك باهاش داشته باشي نه تضاد منو تو تضادامون با هم بيشتر از اشتراكامونه پس ديگه حرفو پيش نكش تا اومدم بيرون ديدم آترين عصبي نگام ميكنه خيلي عصبي بود معلوم بود خيلي حرص خورده .
بالاخره كيكو اوردن و كيك تقسيم شد پويان از خوشحالي رو پاش بند نبود از كنار الي هم جم نميخورد چون يه بار بلند شده بود كه يكي از پسرا اومده بود كنارش كه پويان سريع خودشو رسوند مامان بابا هم خوشحال بودن كه پويان بالاخره تصميم خودشو گرفته بعد كيك همگي رفتيم برا شام.

شب خوبي بود آترينم خيلي مهربون شده بود دخترا اومدن باها ش برقصن محل نداد بالاخره كادو هم باز شدو مهمونا رفت من كه ديگه داشتم بي هوش ميشدم ساعت 2 بالاخره رفتم تو رختخواب و هنوز سرم به بالشت نرسيده خوابم برد.
صبح با سر درد فراوان بالاخره ازخواب بيدار شدم ديدم ساعت 12 ظهر كپ كردم رفتم پايين ديدم مامان كارگر آورده و داره خونه رو مرتب ميكنه يه سلامي كردم كه مامان گفت چه عجب يكيتون بيدار شدين اون پويان كه انگار بيهوشه بس ديشب رقصيد حال و جوني براش نموند برو دستو روتو بشور صبحونتو بخور گفتم بابا كجاست گفت تو حياطه رفتم دستو رومو شستم لبخند خبيثانه اي زدم و رفتم به سمت اتاق پويان ميخواستم اذيتش كنم اما دلم نيومد به جاش با بالش يه خرده كوبيدم تو كلش
- هان چته چي شده
- هيچي الهه اومده ديدم پريد ديگه
- الان وقته بيدار كردنه زودتر بيدارم ميكردي و رفت دستو روشو بشوره در حاليكه پام از اتاق بيرون بود
- پويان شوخي كردمو د بدو در رو صداشو شنيدم كه ميگفت ميكشمت پرنيا خنديدمو هيچي نگفتم حقش بود اگه الان هر چي ميگفتم بلند نميشد كه تا گفتم الهه مثل چي پريد رفتم صبحانمو خوردمو رفتم.
تو اتاقم كه موبايلم زنگ ميزد گوشي برداشتم آترين بود خيلي جدي گفت سلام خانوم عزيزي خوب هستيد منم
- به لطف شما
-ببخشيد ميخواستم بار فردا باهاتون هماهنگ كنم كه چه ساعتي كارو انجام بديم
- ميخاين نصف كنيم هر كودوم يه قسمتشو انجام بديد
- خير خانوم اگه كار شما اشتباه باشه نمره منم كم ميشه لجم گرفته بود پسره پر رو اصلا كار خوبي كردم با مسعود حرف زدم
- ميتونيد تنها كارتونو انجام بديد
- ميبينيد كه استاد دو نفره كارو خسته بعدم ساعتو محلشو گفتو گوشيو قطع كرد انواعو اقسام فحشايي كه بلد بودمو بهش دادم پسره بيشعور چي فكر كرده واسه خودش وقتي محل سگ بهت ندادم حالت جا مياد فقط منتظر فردام بزار فردا بياد پرنيا نيستم حالتو نگيرم بالاخره فردا هم از راه رسيد رفتم سر قرار و قرار بر اين شد كه من ماشينو بزارم و اون ماشين بياره .تو ماشين هر دو سكوت كرديم و فقط صداي موزيك شنيده ميشد:
برام هيچ حسي شبيه تو نيست
كنار تو درگير آرامشم
همين از تمام جهان كافيه
همين كه كنارت نفس ميكشم
برام هيچ حسي شبيه تو نيست
تو پايان هر جستجوي مني
تماشاي تو عين آرامشه
تو زيباترين آرزوي مني
منو از اين عذاب رها نميكني
كنارمي به من نگاه نميكني
تمام قلب تو به من نميرسه
همين كه فكرمي براي من بسه
از اين عادت باتو بودن هنوز
ببين لحظه لحظم كنارت خوشه
همين عادت با تو بودن يه روز
اگه بي تو باشم منو ميكشه
يه وقتايي انقدر حالم بده
كه ميپرسم از هر كسي حالتو
يه روزايي حس ميكنم پشت من
همه شهر ميگرده دنبال تو
منو از اين عذاب رها نميكني
كنارمي به من نگاه نميكني
تمام قلب تو به من نميرسه
همين كه فكرمي براي من بسه
ناراحت بود اينو ميتونستم از فضاي سنگيني كه تو ماشين حاكم بود و همين طور آهنگي كه گذاشته بود بفهمم حس ميكردم عمدا اين شعرو گذاشته يعني فكر ميكردم حرف دلشه آخه وقتي شاد بود اصلا آهنگ غمگين نميذاشت اين اهنگو هم بعد از اينكه چند تا آهنگو رد كرد آورد تو همين فكرا بودم كه صداشو شنيدم
- چرا باهام قهري چرا نگام نميكني هيچي نگفتم !!!

- پرنيا، با تو هستم.
- اولا، خانوم عزيزي، دوما ،من با كسي قهر نيستم.
لبو لوچشو آويزون كرد و گفت:
- اگه قهر نيستي، چرا نيگام نميكني؟؟
- آخه ياد خاطرات ديشب ميفتم .
- ببخشيد. بيا فراموش كنيم. اصلا من شكر زيادي خوردم .باشه ؟؟؟قول ميدم ديگه حسودي نكنم؟؟؟
اينو با يه لحن با نمكي گفت كه خودم هم خندم گرفت.
اينقدر تو همه كوچه ها و خيابونا بايد ميرفتيمو سرك كشيديم نقشه برداري كرديم ديگه واقعا جونم به لبم رسيد .
- من ديگه نا ندارم برم خونه.
- باشه اول بريم ،يه چيزي بخوريم كه من خيلي گرسنمه .اصرار داشت بريم رستوران .
دعوتشو قبول نكردم .قرار شد بره از رستوران غذا بگيره و بياد. من جوجه سفارش دادم. آترين هم برگ سفارش داد. هر دو خيلي گشنمون بود . تند تند غذامو رو خورديم.بعد غذا هر دو به كارمون كلي خنديديم.
آخه عين هو قحطي زده ها داشتيم غذا ميخورديم.
كلا هر وقت آترين كنارم بود يه حس آرامشي بهم ميداد اونو به عنوان يه دوست قبول داشتم و منتظر بودم ببينم ،آينده برام چيو رقم ميزنه درسته كه آترينو دوست داشتم ولي اگه هيچ وقت اعتراف نكنه از دوست داشنش ميگذرم .آخه تو اين جور چيزا خيلي مغرور بودم.
بالاخره به خونه رسيديمو ازش خداحافظي كردم.اول نمازمو خوندم بعدم رفتم دوش گرفتم و بيهوش شدم.
ساعت طرفاي 10 بود كه با تكوناي مامانم بيدار شدم.
-مامان ،ول كن ترو خدا... خيلي خستم .
-كوه كه نكندي؟؟؟
- از اونم بدتر. هي اينور برو هي اونور برو، متر كن، عكس بگير و هزار تا كار ديگه.
مامان- حداقل پاشو شامتو بخور عزيزم.
مامان بي خيال، بعد از ظهري غذاي مفصل خوردم، سيرم فقط نزار پويان بياد، اينجاها .خيلي خسته و داغونم .
مامانم يه باشه گفتو منم همچنان خوابيدم .ساعت حدوداي 3 بود از خواب پريدم و ديگه خوابم نبرد.
گرسنم هم بود. رفتم پايين تو آشپزخونه يه خرده كيك تو يخچال بود. همونو خردمو رفتم تو اتاقم حالا مگه خوابم ميبرد. يه هو ياد مزاحمه افتادم .چند وقت بود نه زنگ ميزد نه اس ميداد.
بالاخره تموم شد اما بچه باحالي بودا. رفتم كامپيوترو روشن كردم يه چرخي تو نت زدم .هيچ كسي هم نت نبود باهاش چت كنم .خوب حالا چي كار كنم ؟كامپيوترو خاموش كردم و رو تخت دراز كشيدم .امروزو مرور كردم ياد آترين افتادم. ياد اخماش خنده هاش غذا خوردنا ش واي كه چقدر ميخندم از دستش.
راستي آترين يعني چي؟چه اسميم داره مثل خودش عجيبو غريبه .
يعني اونم منو دوست داره البته اين طوري نشون ميده اما نميفهمم قهر كردنو اشتي كردنش چيه نميدونم.شايدم هيچ منظوري نداشته باشه .بهنره كمتر بهش فكر كنم .ميدونم دوسش دارم اما بايد جلوي پيشرويشو بگيرم چون از شكست عشقيو ازاين مسخره بازيا خوشم نمياد يا اونو ميكشم يا خودمو البته اگه عاشقش بشم قالم بزاره .اصلا ولش كن بگيرم بخوابم فردا باز بهم گير نده پرنيا اين وقته اومدنه؟؟ايششششششششششششششش شششششش ،حالا عموت رئيسه تو رو سنن بچه پر رو.
جالبه هميشه هم منو به بهونه اينكه نقشه مهمه، ميبره پيش خودش. آخه مگه چقدر نقشه مهم داري ،من كه ميدونم منو دوست داري، شيطون .ديدم ديگه دارم زياده روي ميكنم ،تو خيال پردازي. يكي كوبيدم، بر ملاجم كه هر چي افكار بيهوه و روياست بپره و دوباره به خواب نازي رفتم، البته قبلش موبايلمو زنگ گذاشتم صبح مثل جت حاضر شدمو خداحافظي كردم و رهسپار شركت شدم نه مثل اينكه امروز هيچ كي نيست فقط خودم هستمو خودم خيلي زود اومدم نيم ساعت زودتر از بقيه اي خدا حالا چي كار كنم. تصميم گرفتم يه اهنگ شاد بزارم اول صبحي روحيم عوض شه .



رمان وشايد گاهي عشق
رمان وشايد گاهي عشق

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: رها موضوع: نظرات (0)

roman دروغ شيرين (1)

roman دروغ شيرين (1)

 

ماشينو پارك كردم. دوست ندارم پياده شم. فضاي تاريك و سكوت پاركينگ بهم آرامش ميده. چه روز مزخرفي بود ديگه حوصله ي خودمم ندارم.

بالاخره از ماشين دل كندم و پياده شدم، آهنگ شاد توي آسانسور روي مخمه... چشامو بستم و سرمو به ديوار اتاقك آسانسور تكيه دادم. اَه ... چقدر سرم درد ميكنه. با ايستادن آسانسور ازش بيرون اومدم و كليدو تو قفل در چرخوندم.

ـ اومدي مادر؟

صداي مامانمه كه بعد از چند ثانيه جلوم ظاهر شد. با همه ي تلاشش بازم ميتونستم نگراني رو توي چهره ش ببينم كه سعي ميكرد پشت لبخندش پنهون كنه. وقتي ديد جوابي نميدم و زل زدم بهش گفت:

ـ تا حالا كجا بودي عزيزم؟ديگه كم كم داشتيم نگرانت مي شديم.

بي حوصله بودم ولي دلم نيومد جوابشو ندم،گفتم:كاراي اداري يه كمي طول كشيد.

مامانم دستامو گرفت و گفت:پس موافقت كردن؟

با سر آره ايي گفتم. خوشحال شد و گفت:حتما خيلي گرسنه ايي،بريم كه برات غذاي مورد علاقه تو درست كردم.

دستمو از دستاش بيرون كشيدمو گفتم:ممنون،من سيرم.ميرم بخوابم.لطفا بيدارم نكنين.

بلافاصله رفتم تو اتاقم،از نگاه هاي ترحم آميز اطرافيانم خوشم نمي ياد.درسته كه مي خوان باهام همدردي كنن ولي بدتر اذيت ميشم.خواستم در اتاقو قفل كنم ولي ديدم كليد نيست.حتما كار بابامه شايد ميترسن كار احمقانه ايي انجام بدم.دستي روي صورتم كشيدمو با بي حالي لباسامو در آوردم و پرت كردم روي تخت و خودمم دراز كشيدمو به سقف خيره شدم.كي فكر مي كرد زندگيم انقدر راحت عوض بشه؟چقدر راحت همه ي زندگيم و از دست دادم اما خودمم بي تقصير نبودم.

با يادآوري گذشته قطره ي اشكي از گوشه ي چشمم روي صورتم راه باز كرد.دست بردم و پاكش كردم.توي اين مدت تنها كاري كه انجام دادم گريه كردن بوده.باورم نميشه دو هفته پيش عرسيشون بود.

از جام بلند شدم و به سمت سطل آشغال رفتم.هنوز كارت پاره شده ي عروسيشون توي سطله.مطمئنا مامانم متوجه اين كاغذ پاره ها نشده كه هنوز اين تو هستن.تكه هاي كاغذ و گرفتمو دوباره سعي كردم كنار هم بچينمشون.از ديدن اسمش دوباره اشك تو چشمام جمع شد.عصبي شدمو همه رو برگردوندم تو سطل اما نتونستم جلوي اشكامو بگيرم. بلند شدم و رفتم سمت كتابخونه و يه كتاب از توش كشيدم بيرون و صفحه هاشو تند تند رد كردم تا بالاخره پيداش كردم.

كارت عروسيمون بود، ياد روزي افتادم كه با هم از سر بيكاري رفتيم تا كارتاي عروسي رو نگاه كنيم. چقدر از انتخاب و خريدنش ذوق زده بوديم.عشقو توي چشماش ميديدم چون خودمم عاشق بودم. يعني از وقتي كه يادم مياد و احساسات در من شكل گرفت دوستش داشتم. هنوز حرفه اون شبش يادمه كه ميگفت:

ـ حالا اين كارت تو دستامه ، احساس ميكنم يه قدم به ، به دست آوردنت نزديك تر شدم.

با ياد آوري حرفاش گريه م شديد تر شد. روي زمين نشستمو دستمو جلوي دهنم گرفتم تا صدام بيرون نره، نابود شدم.

من بدون اون هيچم. ديگه با چه اميدي زندگي كنم؟؟؟!!!!!!!

دوباره به كارت توي دستم خيره شدم خواستم پارش كنم ولي سريع منصرف شدم. درسته كه خودشو از دست دادم ولي هنوز خاطراتش برام مونده... نميخوام ضعيف باشم...

 

با احساس نور شديدي كه روي چشمام افتاده بود از خواب بيدار شدم.اَه...باز يادم رفت ديشب قبل از خواب پرده رو بكشم.خيس عرق شده بودم.با بي حالي به ساعتم نگاه كردم.«واي... ديرم شد.پس چرا بيدارم نكردن؟»
پريدم سمت كمد تا لباسامو بپوشم ولي با اين وضع و بوي عرق كه نمي تونم برم سركار،بايد دوش بگيرم.وسط اتاق وايستادم تا فكرمو متمركز كنم و ببينم چه گِلي بايد به سرم بگيرم.حالا كه ديرم شده حداقل تميز و مرتب برم كه آبروم بيشتر از اين نره.
سريع پريدم تو حموم و دوش گرفتم به عبارتي خودمو گربه شور كردم.در حالي كه موهامو با حوله خشك مي كردم از بين لباسام يه مانتوي رسمي و شيك انتخاب كردم .لباسامو پوشيدم و چون وقت نداشتم موهامو محكم بالاي سرم جمع كردم وبعد از سر كردن مقنعه م از اتاق بيرون رفتم.مامان تا من و ديد،پرسيد:چي شده؟كجا داري ميري با اين عجله؟
-سلام،چرا بيدارم نكردين؟مثلاَََ امروز اولين روز كاريمه،حالا آبروم جلوي آقاي نوروزي ميره. بيچاره كلي ازم تعريف كرده تا منو قبول كنن.
-اِ...من فكر كردم فردا اولين روزه.حالا اشكالي نداره بيا صبحونه تو بخور.
-چي چي رو اشكالي نداره مادر من.عاشق چشم و اَبروم كه نيستن،اگر ببينن بي انضباطم عذرمو مي خوان.
كفشامو مي پوشيدم كه مامانم يه لقمه داد دستمو گفت:حداقل اينو بخور كه ضعف نكني.
صورتشو بوسيدمو از در رفتم بيرون ولي هنوز دو قدم بيشتر نرفته بودم كه يادم افتاد گوشيم و برنداشتم.مامانم كه هنوز جلوي در بود پرسيد:چي شد مادر؟
-گوشيم و روي ميز اتاقم جا گذاشتم.
مامانم سريع رفت گوشيمو آورد و گفت:عجله نكن،فكر كن ببين چيز ديگه ايي جا نذاشتي.
با سر نه ايي گفتم و دستمو به نشونه ي خداحافظي بالا بردم.ديگه منتظر آسانسور نموندم و از پله ها استفاده كردم.ترجيح ميدم به رانندگيم فكر نكنم چون خدا رو شكر هنوز زنده م.بالاخره با ۴۵ دقيقه تاخير رسيدم.يه ذره استرس دارم،بسم الله يي گفتم و رفتم تو.
از پذيرش آدرس اتاق آقاي نوروزي رو پرسيدم و مستقيم رفتم سمت اتاقش.چون تمام پله هارو دويدم،به نفس نفس زدن افتادم.پشت در اتاق يه ذره وايستادم تا حالم جا بياد.در زدمو بعد از اينكه آقاي نوروزي اجازه ورود داد رفتم تو.
آقاي نوروزي با ديدنم لبخندي زد وگفت:به به...خانوم دكتر تنبل،احوالتون چطوره؟
-سلام،بابت تأخيرم معذرت مي خوام.راستش خواب موندم.
-چون روز اولته اشكالي نداره دخترم.اگر چند دقيقه صبر كني كارامو انجام ميدم بعد ميريم تا به همكارات معرفيت كنم.
-چشم.
آقاي نوروزي مشغول كارش شد و منم از فرصت استفاده كردمو نگاهي به اتاق انداختم چون تو اين دوباري كه اومدم اينجا اصلاََ حواسم به اطرافم نبود.به هر حال اتاق خيلي شيكي بود كه با توجه به اينكه اينجا بيمارستان خصوصيه زياد عجيب نبود.بعد از يك ربع آقاي نوروزي بلند شد و گفت:ببخشيد كه معطل شدي حالا مي تونيم بريم.
در و باز كرد و منتظر موند تا اول من برن بيرون،مرد مودب و مهربوني بود.از دوستاي قديميه پدرمه كه بعد از اينكه تصميم گرفتم بيمارستاني رو كه توش دوره مو ميگذرونمو عوض كنم، برام اينجا ريش گرو گذاشت و چون مديريت از كارش راضي بود و سابقه ي خوبي هم به عنوان سرپرستار داشت،بدون هيچ مشكلي موافقت شد.آخه من دانشجو هستم و تازه ميخوام توي رشته ي جراحي قلب تخصص بگيرم.
همين طور كه دنبال آقاي نوروزي ميرفتم به اطرافم هم نگاه مي كردم.راهروهاش مثل راهروهاي هتل بود و حسابي شيك بود.چون بيمارستان قبلي كه توش كار مي كردم دولتي بود اين فضا برام تازگي داشت.بالاخره به اتاق مورد نظر رسيديم و بعد از در زدن با هم وارد شديم

توي اتاق نزديك به 20نفر خانم بودن كه به ما نگاه مي كردن .آقاي نوروزي گفت:خانما مي خوام يكي ديگه از همكاراتون و بهتون معرفي كنم.آناهيد زند ,دانشجوي رشته ي پزشكي كه از امروز با ما همكاري مي كنه.
سلام كردم كه بيشتر خانم ها جوابم ودادن ولي بعضي هاشون حتي نگاهمم نكردن و مشغول صحبت شدن.آقاي نوروزي خانمي به اسم دواچي رو صدا كرد.داشتم فكر مي كردم چقدر فاميليش به شغلش مياد كه اومد روبرومون ,قيافه ي مهربوني داشت و چين و چروك روي صورتش نشون از سن بالاش بود.آقاي نوروزي گفت:خانم دواچي اين دخترمون و مي سپارم دست شما تا يه ذره با محيط و همكارا آشناش كنيد.
خانم دواچي لبخندي بهم زد و گفت:ايشون همون خانمي هستن كه شما معرفيش كردين؟
-بله.
-خيالتون راحت باشه.حواسم بهش هست.
بعد هم دستم و گرفت و گفت:بيا بريم تا يونيفرمت و بهت بدم بپوشي.
از آقاي نوروزي تشكر كردم و همراه خانم دواچي رفتيم سمت پاويون .داشتم دوروبرومو نگاه مي كردم كه خانم دواچي يه روپوش گرفت جلوي صورتم و گفت:فكر كنم اين اندازت باشه دخترم.
لباسامو در آوردم و گذاشتم توي كمدي كه كليدشو بهم داد .تا از پاويون بيرون رفتيم خانم دواچي گفت :خب ,اونايي كه توي اتاق ديدي بيشترشون مثل خودت دانشجوهايي هستن كه علاوه بر گذروندن دوره هاي آموزشي شون اينجا مشغول به كار هم هستن.راستش با اينكه اين بيمارستان كمتر از يه ساله كه افتتاح شده ولي به خاطر دكتراي خوب و متخصصي كه داره پذيرش بيمارامون زياده.خلاصه اگر مي خواي اينجا موندگار بشي بايد حسابي خودي نشون بدي.تا اونجايي كه من مي دونم بيشتر دانشجوهايي كه تو اتاق ديدي از بچه هاي درسخونن جز يكي دو نفرشون كه با پارتي بازي اومدن تو.
-مثل من؟
-فكر نمي كنم پارتي آقاي نوروزي به اندازه ي پدر بعضي از اونا كلفت باشه.در ضمن من روزي كه استخدام شدي پروندتو ديدم نمره هات خيلي خوبه.به نظرم مي توني اينجا بموني.
ازش تشكر كردم و گفتم :ممنون از راهنماييتون,تمام تلاشمو مي كنم.
وارد بخش قلب شديم و مستقيم رفتيم سمت ايستگاه پرستاري.دو تا دختر اونجا بودن كه يكي شون سرگرم نوشتن بود و يكي ديگه شون هم كه پشتش به ما و در حال زير و رو كرد پرونده ها بود كه وقتي خانم دواچي سلام كرد توجه هر دو تاشون به ما جلب شد.با ديدن قيافه ي دختري كه پشتش به ما بود تعجب كردم. قيافه ش برام آَشنا بود.مطمئنم اين چهره ي گندمگون و با چشماي خاكستري رو يه جا ديدم. يادم اومد..همينطور با تعجب به هم نگاه مي كرديم كه با شك پرسيد:آناهيد...خودتي؟
با سر آره ايي گفتم كه خنديد و گفت :باورم نميشه.
خانم دواچي كه تا اون موقع ساكت بود پرسيد :شما همديگرو ميشناسين؟
گفتم :بله...ما خيلي سال پيش با هم همسايه بوديم.
پري سريع اومد اينطرف ميز و همديگر و بغل كرديم .چقدر دلم براش تنگ شده بود.هميشه جاي خواهر نداشتم دوستش داشتم.خانم دواچي كه ديد ما قصد جدا شدن از هم و نداريم گفت:خب پري جان ,اگر كار نداري خودت بخش و به...اسمت چي بود؟
از بغل پري بيرون اومدم ,پري زودتر از من جواب داد :آناهيد.
-آها...آناهيد...همه جاي بخش و خوب بهش نشون بده.
پري چشمكي زد و گفت:چشم خاله زري ,شما برو خيالت راحت باشه.
بعد رفتن خانم دواچي دوباره با ذوق همديگرو بغل كرديم. انگار كه اصلا باورمون نميشد...بعد اين همه سال...
پري گفت: ميبيني دنيا چقدر كوچيكه؟
گفتم: آره...
از بغل هم بيرون اومديم و به چهره ي هم خيره شديم انگار دنبال تغييرات بوديم. با نگاه دقيق بهم گفت: زياد عوض نشدي فقط يه كم پخته تر شدي و البته جذاب تر. يادش بخير هميشه به قيافه ت حسوديم ميشد.
با خنده گفتم: خدا شفات بده... توام عوض نشدي قيافتو از همون چشماي خاكستريت شناختم. انگاري فقط ابعادمون بزرگ شده.
داشتيم ميخنديديم كه صداي در مارو به خودمون آورد. چهره ي خانم دواچي از لاي در نميايان شد كه با عصبانيت ساختي گفت:
پري خدا نكنه به تو يه مسئوليت بدم. تو كه هنوز اينجايي؟
پري با خجالت گفت: چشم الان ميريم و بعد بعد رو به من كرد: بدو بريم كه كل بخشو بهت معرفي كنم.
*****
تو سلف نشسته بوديم. پري از زندگيشون برام گفت كه بعد از اينكه به خاطر كار پدرش رفتن جنوب و از محله ما كوچ كردن ,8 سال اونجا موندن تا اينكه پدرش فوت كرد و مادرش طاقت نياورد و برگشتن. داداششم بعد از ازدواج طلاق گرفت ولي همون جنوب موند و كار پيدا كرد. از من در مورد پدر و مادم پرسيد كه فقط تونستم بگم حالشون خوبه چون بايد بر ميگشتيم سر كارمون.تا آخر ساعت شيفتمون حسابي مشغول كار بوديم.مسئوليت رسيدگي و چك كردن بعضي از بيمار ها رو به من محول كردن.چون كار من توي روز اول كم بود زودتر از پري رفتم خونه.
وقتي رسيدم خونه بر خلاف هميشه تو اتاقم نرفتم و بعد از گفتن سلام بلندي رفتم توي هال و روبروي پدر و مادرم نشستم ,راستش دوست داشتم از پري براشون بگم . انگار انتظار اين كار و نداشتن چون هر دو تاشون به هم نگاه كردن و بعد از چند لحظه بابا با لبخند گفت: سلام وروجك ,چي شد كه امروز من و مادرتو قابل دونستي تا دو كلمه باهامون حرف بزني؟
با اين حرفش دلم گرفت ولي حقو بهشون مي دادم تو اين دو ماه همه ش توي اتاقم بودم و جز چند كلمه باهاشون صحبت نكردم. مي دونم كه اين چند وقته به خاطر من كلي غصه خوردن و منم خيلي اذيتشون كردم.مامان گفت :وا... بچم هميشه حواسش به ما هست...خب مادر جون امروز چطور بود؟از محيط كارت راضي هستي؟
خنديدم و گفتم:بيمارستان خوبيه ,ولي از همه ي اينا بگذريم.حدس بزنين كي رو امروز ديدم؟
هر دوشون اول يه ذره فكر كردن اما بعد از چند لحظه با نگراني نگاهم كردن .ميتونستم حدس بزنم كه به كي دارن فكر مي كنن .نا خودآگاه اخمام تو هم رفت و گفتم :اوني كه شما فكر مي كنين نيست.
مامانم با ناراحتي نگاهم كرد و بابام سريع گفت:خودت بگو ديگه وروجك ,من يكي كه با اين حافظه ي ضعيفم نمي تونم حدس بزنم عزيزم.
حسابي تو ذوقم خورده بود ولي با اين حال لبخندي از روي اجبار زدم و گفتم:پري رو يادتونه؟دختر آقاي سرمدي...همسايه ي قديمي مون؟
مامان سريع گفت:دختر پروانه؟
با لبخندي سرمو تكون دادم كه مامان دوباره گفت:اون اونجا چي كار مي كرد؟
-مثل اينكه يادتون رفته ها اون از بچگي عشق دكتر شدن داشت.الان به عنوان پرستار اونجا كار مي كنه.
مامان گفت:خانوادش خوبن؟چي كار مي كنن؟كي اومدن؟
-يكي يكي مادر من.اولا كه پروانه خانم خوبه ولي متاسفانه آقاي سرمدي فوت كرده دوما دارن زندگيشون و مي كنن و سوما هم 3 سالي ميشه كه برگشتن.اونطور كه پري ميگفت رفتن توي همون محل خونه گرفتن.
مامان گفت:ميبيني كيومرث دنيا چقدر كوچيكه؟باورم نمي شه بعد ده سال باز پيداشون كرديم.خدا آقاي سرمدي رو بيامرزه مرد نازنيني بود.
تا موقعي كه برم بخوابم مامانم هي ازم در مورد پري سوال ميپرسيد.آخر گفتم:مامان مي خواي دعوتشون كنم خونمون؟
-چرا به ذهن خودم نرسيد ؟آره فكر خوبيه.آخر هفته شيفت ندارين؟
-من كه ندارم فردا از پري هم ميپرسم .بهتون خبر ميدم.
با گفتن شب بخير رفتم توي اتاقم.امشب نسبت به شباي ديگه احساس بهتري دارم.هم به خاطر ديدن پري و هم به خاطر اينكه بعد از چند وقت كنار پدر و مادرم نشستم و باهاشون حرف زدم.

با شنيدن صداي زنگ رفتم در و باز كرد .پري و مادرش لبخند به لب وايستاده بودن و منو نگاه ميكردن لبخند زدم و گفتم:سلام...خيلي خوش اومدين بفرمايين داخل.
با پروانه خانم رو بوسي كردم. خيلي شكسته شده بود .خوب يادمه كه چقدرآقاي سرمدي رو دوست داشت.اومدم با پري روبوسي كنم كه زير گوشم گفت: باورم نميشه. از اون موقع تا الان تو شـُكم.
با سر حرفشو تاييد كردم و به سمت هال راهنمايي شون كردم. مامانم ذوق زده اومد و پروانه خانومو بغل كرد و شروع كردن به گريه كردن.حتما ياد اون موقع ها افتاده بود كه هميشه با هم بودن. منو پري هم سعي مي كرديم آرومشون كنيم.از آغوش هم بيرون اومدن. مامان رو به پروانه خانوم گفت:اصلا عوض نشدي.
پروانه خانوم لبخند كم جوني زد ,مطمئنا فهميد كه مامان اين حرفو براي خوشحال كردنش زده وگرنه اولين تغييري كه توي پروانه خانم خيلي به چشم ميومد ,چين و چروك زياد صورتش بود. مامان سراغ پري رفت . به سر تا پاش نگاه كرد و گفت: ماشالله ... ماشالله. چه خانومي شده واسه خودش. كي فكرشو ميكرد پري با اون شيطنتاش اينقدر خانوم بشه. ماشالله.
بعد از كلي حرف زدن و حال و احوال كردن با پري رفتيم توي اتاقم و گذاشتيم دو تا دوست قديمي حسابي با هم دردودل كنن .پري چرخي تو اتاق زد و رفت سمت قاب عكساي روي ديوار. يه ذره نگاهشون كرد و با اشاره به يكي از عكسا پرسيد :
-اين كيه؟
-ميترا ,دختر عموم.
-همون كه هلش دادم تو آب؟
-بله... چقدرم خوب يادته.
-يادش بخير. چقدر اون روز دعوام كردن. اين كيه؟
-دوست دختر عمه ام.
-نميشناسم.
-نه تورو خدا بيا و بشناس.
- اين كيه؟
-دوست دوران دانشگام
-راستي...گفتي دانشگاه. چي شد پزشكي خوندي؟ تو كه عشق وكيل شدنو داشتي. يادته بچه بوديم هر كي ازت ميپرسيد ميخواي چي كاره بشي ميگفتي (اداي منو در آورد و گفت): ميخوام وكيل بشم.
خنديدم. نميخواستم متوجه بغضم بشه. جوابي نداشتم بدم. فقط گفتم: همينطوري.
-همينطوري پا روي علاقه ت گذاشتي؟
بازم جوابي نداشتم. ديگه نميخنديدم. متوجه تغيير حالتم شد. با همه ي اين شرايط بازم دلم نميخواست بفهمه. لبخند تصنعي زدم و گفتم:همچين زيادم به وكالت علاقه نداشتم.
معلوم بود كه حرفمو باور نكرده اما ديگه سوالي ازم نپرسيد. ادامه داد:خب... از خودت بگو . تو اين چند سال چيكارا كردي؟
-بعد رفتن شما ما هم 2 سال بعد از اونجا بلند شديم .اتفاق خاصي تو اين چند ساله برامون نيوفتاد كه قابل تعريف باشه.
-از بچه هاي كوچمون خبر داري؟
-نه . خبر ندارم. فقط تا چند سال پيش با الناز در ارتباط بودم كه اونم از ايران رفت.
-جدي؟؟؟؟؟؟ رفت؟؟؟؟؟ يادمه اونم مثل من عاشق پزشكي بود.
-بورسيه ي يه دانشگاه معتبر و گرفته بود. گفت همونجا تو يه بيمارستان كار ميكنه.
-خوش به حالش ،خدا كنه بيمارستاناي اونجا مثل اينجا نباشه.انقدر گير ندن.
-چطور؟ به نظر من بيمارستاني كه توش كار مي كنيم خيلي خوبه.
با ذوق اومد نشست روي تخت و دستاشو به هم ماليد و گفت :آخ جون بيا غيبت كنيم.راستش و بخواي بيمارستان خوبيه ولي انقدر كار ميريزن سرت تا نتوني دو كلمه حرف بزني .منم كه ميدوني اگر حرف نزنم روزم شب نمي شه. تازه بعضي وقتام كه وقت آزاد دارم نمي تونم حرف بزنم يا شيطنت كنم.
-چرا نمي توني؟
-مگه با وجود اون دوتا جادوگر ميشه كاري كرد؟
با تعجب پرسيدم :دو تا جادوگر؟
-ديروز كه شيفت بودي ,اون دختره رو ديدي داشت سر اون پرستار بدبخت داد ميزد؟
-خب؟
-اسمش طنازه البته من هنوز نفهميدم دكتر سرفراز و زنش چه فكري پيش خودشون كردن كه اسم اون ميمون و گذاشتن طناز ,آخه حيف نيست اسم به اين قشنگي؟؟بگذريم...اون با يكي ديگه از دخترا به اسم مهديه كه اونم دختر دكتر جوهري با پارتيه پدراشون استخدام شدن.دكتر سرفراز و جوهري خيلي آدماي خوبين اما نميدونم چرا اينا فكر ميكنن از دماغ فيل افتادن . پيش خودشون فكر ميكنن چون باباهاشون توي بيمارستان سهام دارن ,حالا اونا صاحب همه چي هستن .تا مي بينن بچه ها يه ذره بگو بخند دارن مي پرن بهشون و كسي هم از ترس بي كار شدن باهاشون در نمي افته.
-خب كاراي شما به اونا چه ربطي داره؟ مدير بخش يا بيمارستان كه نيست كه ازشون ميترسين!!!
-منم قبلنا عين تو ميگفتم. يه بار يكي از پرستارا جلوشون وايستاد و جوابشونو داد . هفته ي بعد اخراجش كردن. نگو زير آب بيچاره رو زده بودن ... اونم الكي.
-مگه ميشه؟؟ مگه بچه بازيه؟
-از اين دوتا جادوگر همه چي بر مياد.
از هيجانش براي تعرف كردن خنده ام گرفت ,انگار داشت يه داستان جنايي تعريف مي كرد. گفتم:مثل اينكه خيلي دلت پره.
-پس چي؟؟؟ دلم ميخواد خفه شون كنم
-تا اين حد؟؟؟
-اين تازه حد خوبشه.
-خب خدارو شكر. حالا چرا اينقدر با بچه ها بدن؟
-آخه دختر خوشگل تر هست كه دل دكتر رو ببرن.
-كدوم دكتر؟
-نديديش؟
-كي رو؟
-حقم داري نبيني. من چقدر خنگم. رفتن سمينار...
-يعني اين همه خون و خونريزي به خاطر دكتراي بيمارستانه؟
دلخور نگاهم كرد و گفت :چيه؟باور نمي كني؟منو بگو سه ساعت دارم واسه ي كي درد ودل مي كنم.اصلا من ديگه هيچي نمي گم.
خنديدم و گفتم :خيلي خب...من كي گفتم حرفات و باور نمي كنم؟خب حالا اين دكتر خوشبخت كي هست؟
-خب از كدومشون بگم؟؟ از دكترايي ميگم كه به بخش تو مربوطه ميشن ,ببين... دركل 6 تا جراح قلب داريم كه 4 تاشون سن بالان و 2 تاشون هم جوونن و مجرد البته ناگفته نماند دكتر وزيري كه جزء دكتراي سن بالاست مجرده آخه خانمش ده سالي ميشه كه فوت كرده.بنابراين ميتوني روي اونم علاوه بر اون دوتا پزشك جوون سرمايه گذاري كني اما بقيه شون متاسفانه زن و بچه دارن....حالا ميمونن اون دو تا دكتر جوون كه هر دو تاشون با كمالاتن ولي يكيشون بد چشم طناز جوون و گرفته واسه ي همين كسي حق نداره زياد وقت دكتر مهرزاد و بگيره مبادا قاپشو بدزده .قربونش برم خوش اشتها هم هست دست گذاشته روي بهترينشون. مهديه هم براي اينكه از قافله عقب نمونه رفته سراغ دكتر يزداني . البته يه دكتر مجرد ديگه هم بين جراحاي مغز و اعصاب داريم كه اونم براي خودش تيكه اييه...
از اطلاعات دقيقي كه پري داشت خنده ام گرفت ,گفتم:ماشاالله...تو بايد كارگاه خصوصي ميشدي نه پرستار.فقط مونده رنگ لباس زيرشونو بگي...
-وا... بده دارم بهت اطلاعات ميدم؟
-نه اتفاقا توشه ي گناهام پربارتر شد.حالا اين دكترا كجان كه من نديدمشون؟
-گفتم كه رفتن سمينار پزشكان جوان تو كيش...دقيقا نمي دونم كي بر ميگردن.
-چه عجب تو بالاخره از يه چيزي بي خبر بودي .
-حالا بذار بيان ببينيشون خودتم ميفتي دنبالشون.مخصوصا دكتر مهرزاد.من كه عاشقشم .
با صداي مامان رفتيم بيرون تا شام بخوريم.بابا هم اومده بود .در كل شب خوبي بود و خوش گذشت اما من نگران فك پري هم بودم كه هنوز سالمه يا نه چون تا تونست پشت سر همه حرف زد.شب پري اينا خونمون موندن تا فردا با هم بريم سر كار.

تقريبا نزديك به دو هفته ست كه مشغول به كار شدم .از محيطش خوشم مياد به خصوص كه پري هم اينجاست ,هر چند زياد وقت نمي كنيم با هم حرف بزنيم. توي اين مدت متوجه شدم تمام حرفايي كه پري در مورد طناز و مهديه ميزده راست بوده. اون دو تا همه ش با هم هستن و مدام به بقيه دستور ميدن. هر جا كه بحث در مورد دكترا پيش مياد حتي اگر شوخي باشه با اومدن اونا عوض ميشه ,مثل اينكه دليل اخراج شدن پرستاري كه پري ميگفت هم سر همين موضوع بوده.البته من هنوز چشمم به جمال دكترايي كه اين همه تلفات دادن روشن نشده.
امروزم مثل روزهاي قبل همه ش درگيريم و روز پركاري داريم.داشتم علائم يكي از بيمارا رو چك مي كردم كه پري بهم زنگ زد و ازم خواست برم ايستگاه پرستاري. كارمو انجام دادم و رفتم پيشش كه با عجله گفت:اللهي دورت بگردم...ميشه ده دقيقه اينجا وايستي من برم پايين؟ يه كار ضروري بايد انجام بدم وگرنه اخراجم...
منتظر جواب من نموند و رفت.بعد از رفتنش چون نمي دونستم بايد چي كار كنم و كسي هم نبود تا ازش سوال كنم ترجيح دادم به چيزي دست نزنم .نشستم پشت ميز و به پرونده ايي كه روبروم بود نگاه كردم.هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه طناز و مهديه همراه با يه دكتر جوون وارد بخش شدن.حتما دكتر مهرازد بود چون اين دوتا چنان محاصره ش كردن كه انگار احتمال داره هر لحظه بهش حمله كنن.به خاطر اينكه نشسته بودم و ميز پيشخوان هم بلند بود ميتونستم بدون اينكه ديده بشم دكتر مهرزاد و خوب برانداز كنم .قد بلندي داشت.موهاي مشكي و صورتي گردي كه به خاطر آفتاب گرفتن حسابي برنزه شده بود و بيني قلمي و لبهاي نازكش هم صورتش و زيبا تر كرده بود.قيافه ي خوبي داشت ولي نه در حدي كه بچه ها بخوان بيست و چهار ساعته در موردش صحبت كنن و طنازم به خاطرش خودش و به آب و آتيش بزنه هرچند قيافه ي طناز چندان جالب نبود بس كه توي صورتش دست برده بود و به هيچ عمل جراحي زيبايي نه نگفته بود.البته هميشه ميگن وقتي يه نفر و دوست داشته باشي حتي اگر زشتم باشه به چشمت زيباست. شايد مهرزاد اخلاق خيلي خوبي داره درست مثل ...
اَه ...نبايد بهش فكر كنم.نگاهمو ازشون گرفتم و به روبروم خيره شدم.گوشيم زنگ خورد كه بازم پري بود و ازم خواست اطلاعات پرونده ي بيماري رو كه مي خواد براش بخونم.چون قفسه ي پرونده ها پشتم بود از جام بلند شدم و مشغول گشتن شدم. بعد از چك كردن اطلاعات, قبل از اينكه قطع كنم پري گفت :راستي دكتر مهرزاد اومده ها...
-ميدونم ,خودم ديدمش.
-وا...مطمئني؟
-آره...اونطور كه طناز دوره ش كرده بود شك ندارم كه خودش بود .در ضمن اين مهرزاد همچين لعبتي هم نيست كه همه ميگن.والا اونطور كه شما ازش تعريف كردين گفتم با يه الهه ي زيبايي طرفم كه همتا نداره.
-فكر كنم چشات مشكل داره.
-نخير سالمه سالمه.من نمي گم قيافش بد بود ولي خيلي خوشگلم نبود.شايد به طناز نخوره ولي با مهديه بد نميشه.
-وايستا من دارم ميام بالا...فعلاً.
تلفن و قطع كردم و پرونده رو سرجاش گذاشتم اما تا برگشتم متوجه دو تا چشم آبي شدم كه بهم زل زده بودن. با تعجب به دكتري كه روبروم وايستاده بود و با لبخند شيطوني براندازم مي كرد نگاه كردم.بعد از چند لحظه گفت:هميشه انقدر زود در مورد آدما به نتيجه ميرسي؟
متوجه منظورش نشدم و گفتم:ببخشيد؟
-خدا ببخشه ما وسيله اييم.
از لبخند و شيطنتي كه توي چشماش موج ميزد اصلا خوشم نيومد.معلوم بود از اين بحث لذت ميبره.با اخم پرسيدم:مي تونم كمكتون كنم؟
ساعدهاشو روي ميز گذاشت و با دلخوري گفت :چه طور دلت مياد راجع به مهرزاد اون حرفا رو بزني؟ آخه انصافه كه بگي مهديه بهش مي خوره؟
-شما به حرفاي من گوش ميدادين؟فكر نمي كنين فالگوش وايستادن كار زشتيه؟مثلا تحصيل كرده اين.
روي كلمه ي « شما» تاكييد كردم تا بفهمه زيادي خودموني نشه ولي با شنيدن حرفم دوباره خنديد و يه برگه از توي جيبش درآورد و ادامه داد:من فقط اومده بودم اينو بدم كه پشتت به من بود و متوجه اومدنم نشدي .بعدم چون اينجا ساكت بود حرفاتو شنيدم.باور كن كاملا اتفاقي و ناخواسته بود.
دوباره شيطون نگاهم كرد و ادامه داد:اما با شنيدن حرفات اعتماد به نفسمو كه تا همين ده دقيقه ي پيش داشتم,از دست دادم.تا جايي كه يادم مياد همه بهم ميگفتن خوشگلم و...
عصبي رفتم ميون حرفش و گفتم :شما مي تونستين حضورتون و اعلام كنين .در ضمن براي حل مشكل عدم اعتماد به نفستون مي تونين به... يه مشاور...
حرف تو دهنم ماسيد .تازه متوجه منظورش شدم اما با اين حال به خودم تلقين مي كردم اون چيزي كه من حدس ميزنم اشتباهه ولي با صداي پري كه گفت «سلام دكتر مهرزاد» فهميدم چه گندي زدم. با تعجب به مهرزاد نگاه كردم كه ديدم لبخندش عميق تر شد و در حالي كه چشم از من بر نمي داشت جواب پري رو داد .انگار داشت به يه نمايش جالب نگاه مي كرد و حاضر نبود يه صحنه شم از دست بده.پري كه ديد ما هر دو تامون ساكتيم گفت:با دوستم آشنا شدين.
مهرزاد اين بار به پري نگاه كرد و گفت:بله,اتفاقا داشتيم در مورد دكتر مهرزاد حرف ميزديم .دوستتون خيلي بي انصافه,ميگه مهرزاد و مهديه به هم ميان.
پري كه انگار يه بوهايي از ماجرا برده بود گفت:داشت شوخي مي كرد.
-اميدوارم اينطور باشه .آخه يه لحظه فكر كنين من,پسر به اين نازي و خوش تيپي رو چه به مهديه؟تازه دكترم كه هستم.
دوباره با لبخند نگاهم كرد مثل اينكه از گرفتن مچ من خيلي خوشحال بود.به جاي مهديه من جواب دادم :تو رو خدا انقدر نسبت به خودتون كم لطفي نكنين و يه ذره خودتون و تحويل بگيرين .يادتون نره رفتين خونه حتما براي خودتون اسفند دود كنين.
با سر باشه ايي گفت.خيلي پررو بود واسه ي همين از عذرخواهي كردن پشيمون شدم و گفتم:راستش و بخواين شايد چند دقيقه قبل از حرفايي كه زدم شرمنده بودم ولي الان شك ندارم شما و مهديه به هم مياين,مخصوصا از نظر اخلاقي چون هر جفتتون خودشيفته هستين.بالاخره خدا يه جوري در و تخته رو با هم جور مي كنه.
توقع داشتم از شنيدن حرفام ناراحت بشه ولي برعكس خنده ي بلندي كرد و با خونسردي گفت:نمي دونم...با اينكه مهديه مثل تفلون ميمونه و نچسبه ولي روي حرفاتون فكر مي كنم...فعلا با اجازه.
تا رفت پري اومد كنارمو گفت:خاك بر سرت.همه ي حرفاتو شنيد؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:شنيده باشه .مگه دروغ گفتم؟
-همون لحظه كه گفتي ديدمش شك كردم اشتباه كرده باشي ,آخه وقتي من بهت زنگ زدم دكتر تازه داشت ميومد تو بخش و طناز ومهديه هم كنارش نبودن .واسه ي همين زود اومدم بالا ولي انگار دير رسيدم .دكتر آدم خيلي باحاليه ,فكر نكنم از دستت ناراحت شده باشه.
-مثلا اگه ناراحت بشه چي ميشه؟
-اگر بخواد ميتونه راحت اخراجت كنه چون بيشتر سهام اينجا متعلق به اونه.ولي مطمئنم كه اينكارو نمي كنه.
حوصله ي بحث كردن سر مهرزاد و نداشتم, گفتم: بذار هر كاري دلش مي خواد بكنه .من ميرم سر كارم.
فقط همين و كم داشتم .نبايد چند وقت جلوش آفتابي بشم ,نمي خوام تو اين اوضاع روحيم از كار بي كار بشم و برگردم به 2 ماه پيشم.شايد اگر چند وقت من و نبينه امروز و فراموش كنه.

 

اين يك هفته اصلا نفهميدم چه طوري تو بيمارستان كار كردم از بس نگران بودم جايي كه مهرزاد هست آفتابي نشم.من شده بودم جن و اونم بسم الله ,پري هم دليل كارمو مي دونست باهام موافق بود و مي گفت اينطوري بهتره.
امروز شيفت نداشتم اما بايد ميرفتم دانشگاه براي انجام يه سري از كاراي اداري كه در مورد تغيير بيمارستانم بود .با اينكه صبح زور رفته بودم اما وقتمو تا ظهر گرفت.داشتم بـُرد روي ديوار و نگاه مي كردم تا اطلاعيه هاي جديد رو ببينم كه يك نفر گفت:ببخشيد.
برگشتم و پسر جوون زيبايي رو مقابل خودم ديدم.چشم وابرو مشكي با پوستي گندمگون و لبايي خوش تركيب كه به خاطر لبخندي كه زده بود چند تا خط گوشه ي لبش افتاده بود.موهاي مشكي براقي هم داشت كه مرتب بالا داده بود.گفت:ميشه بگيد اتاق مديريت كجاست؟
-طبقه ي بالا اولين در سمت چپ.اگر برين تابلوش و مي بينين.
به تابلو نگاه كرد و پرسيد:روزاي كلاسا رو مشخص كردن؟
با نگاهي به تابلو گفتم:بله...ولي شايد باز تغيير كنه.
يه ذره به تابلو نگاه كرد و گفت:واي...چرا پنج شنبه گذاشتن؟
مسير نگاهشو دنبال كردم كه ديدم منظورش به استادي به اسم زرافشانه كه تخصصش مغر و اعصابه,پس از دانشجوهاي مغز و اعصاب بود.گفتم:ببخشيد كه فضولي مي كنم اما اگر نمي تونين سر كلاساش حاضر بشين برين آموزش مطرح كنين.شايد يه كاري براتون انجام بدن.يا با خود استاد زرافشان حرف بزنيد شايد باهاتون كنار بياد.
با شنيدن حرفم با لبخند نگاهم كرد وپرسيد:يعني از خودم بپرسم؟
با تعجب بهش نگاه كردم.معلوم بود سنش زياد نيست.سريع گفتم:معذرت ميخوام.فكر نمي كردم استاد باشين.
-چرا؟
-راستش به قيافه تون نمي خوره سنتون زياد باشه وتا جايي كه يادم مياد استاداي اينجا معمولا سن بالان.
خنديد و گفت:به خودم اميدوار شدم.تا حالا فكر مي كردم پير شدم.راستش اين اولين باره كه قراره تدريس كنم.شما دارين تخصص ميگيرين؟
-بله من الان رزيدنت قلب و عروقم.
-موفق باشين.
-ممنون,ببخشيد من بايد برم.
-خواهش مي كنم.ممنون از راهنماييتون.
سري به نشونه خداحافظي تكون دادم و از دانشگاه بيرون رفتم.سوار ماشين شدم و رفتم خونه.مامان تا من و ديد گفت:سلام عزيزم, كاراتو انجام دادي؟
-آره ولي خيلي شلوغ بود.خيلي خسته شدم ميرم بخوابم.
مامان با دلخوري گفت:فكر مي كردم بعد از سركار رفتنت با تنهايي خداحافظي كني ولي اشتباه كردم.هنوزم تنهايي رو ترجيح ميدي.
رفتم كنارش نشستم و گفتم:چرا اين حرف و ميزني عزيزم؟من فقط يه ذره خستم.
-درد منم همينه.آخه چرا بايد انقدر كار كني كه خودتو خسته كني؟ميدوني چند وقته نديدم يه دل سير بخندي.فكر مي كني نمي فهمم همه ي لبخندات تظاهره؟تا كي مي خواي بهش فكر كني؟اون الانم داره با خوبي و خوشي زندگي مي كنه اما تو چي؟يه نگاه به خودت بنداز.هر روز داري لاغرتر ميشي.فكر مي كني با اذيت كردن خودت چيزي عوض ميشه؟
با شنيدن حرفاي مامان نتونستم جلوي اشكام و بگيرم.نمي دونم اين كابوس كي مي خواد تموم بشه.مامان كه ديد من دارم گريه مي كنم بغلم كرد و درحالي كه موهامو نوازش مي كرد گفت:گريه كن عزيزم اما سعي كن به خودت بياي...اون انقدر ارزش نداشت كه بخواي به خاطرش خودتو اذيت كني.باور كن من و بابات نمي تونيم تو رو تو اين شرايط ببينيم.
وقتي يه ذره آروم شدم از بغل مامان بيرون اومدم و گفتم:لطفا يه ذره به من زمان بدين.من هشت سال از بهترين سالهاي زندگيم و با اون گذروندم.براي فراموش كردن تمام اون لحظه ها به زمان احتياج دارم.اما قول ميدم تمام تلاشمو بكن.مي دونم تو اين مدت خيلي اذيتتون كردم.معذرت مي خوام.
مامان لبخندي زد و گفت:حالا كه قول دادي نبايد تا شب بري تو اتاقت و همين جا پيش خودم ميموني.
خنديدم و گفتم:حالا امروز كه به كنار ولي اگر روزاي ديگه خسته بودم هم نبايد برم تو اتاقم؟
-در مورد اون بعدا صحبت مي كنيم.تو امروز برادريت و ثابت كن
براي اينكه مامانو خوشحال كنم تا موقع خواب كنارش موندم وكلي حرف زديم.بابا هم وقتي اومد خونه و من و سرحال ديد خوشحال شد

 

الان تقريبا يك ماه از اولين برخوردم با مهرزاد ميگذره و تو اين مدت اصلا جلوش آفتابي نشدم. صبح كه رفتم سر كار بچه ها گفتن مديريت بيمارستان از تمام دانشجوهايي كه توي بيمارستان هستن,خولسته تا يكساعت ديگه توي دفترش جمع بشن.فكر نكنم مهرزاد و اونجا ببينم چون پري گفته بود با اينكه بيشتر سهام بيمارستان و داره ولي مديريت و واگذار كرده به دكتر وزيري كه از همه مسن تر و با تجربه تر بود.دكتر وزيري همون جراح قلب مجرديه كه پري گفته بود خانمش و از دست داده.يكي دو بار بيشتر باهاش برخورد نداشتم ولي مرد دوست داشتني و مهربونيه و تمام بيمارستانم عاشقشن. با يكي از دخترا به اسم بيتا رفتيم دفتر دكتر وزيري كه حسابي شلوغ بود و بيشتر دانشجو ها اونجا بودن.من و بيتا هم رفتيم كنار دوستامون نشستيم.دكتر وزيري هنوز نيومده بود و توي اتاق حموم زنونه ايي بود واسه ي خودش وهمه با هم حرف ميزدن.داشتم به اين فكر مي كردم شب حتما سردرد ميگيرم كه در باز و شد و دكتر وزيري اومد تو اما در و نبست و پشت سرش يه سري دكتر ديگه از جمله مهرزاد اومدن تو.ميتونستم خوب چهرشو ببينم. واقعا خوشگل بود.صورت كشيده ايي داشت و موهاي كوتاه قهوايي تيره كه با چشماي آبيش تركيب زيبايي داشت.بيني كشيده و خوش فرم ولباي گوشتيش هم جذابترش كرده بود. وقتي خوب براندازش كردم سرمو انداختم پايين و سعي كردم بي تفاوت باشم.بعد از چند دقيقه سكوت برقرار شد و وزماني كه دكتر وزيري شروع كرد به صحبت كردن سرمو بلند كردم و تمام حواسم دادم به حرفاش :
-اول سلام ميكنم به دختر خانم هاي گل و آقا پسراي عزيزمون و دوم ازتون ممنونم كه وقتتون وبه ما دادين و سوم خيلي خوشحاليم كه با ما همكاري مي كنيد.امروز بعد از يك ماه تاخير فرصت شد تا با شماها بيشتر آشنا بشيم و در مورد يه سري از مسائل با هم صحبت كنيم.چون همه بايد برين سركارتون ,نمي خوام زياد وقتتون و بگيرم...پس سريع ميگم.تمامي اين دكترايي كه اينجا هستن اعضاي هيئت مديره ن كه ازشون خواستم تا بيان تا شما باهاشون آشنا بشين.
سنگيني نگاهي رو روي خودم احساس كردم .سرمو برگردوندم ديدم مهرزاده كه با همون لبخند وچشماي شيطونش داره نگاهم ميكنه . پس هنوز يادش نرفته .من دريا هم كه برم بايد يه آفتابه آب همراهم ببرم از بس كه بد شانسم.نگاهمو بي تفاوت ازش گرفتم و به بقيه ي اعضا نگاه كردم.دكتر وزيري ادامه داد:
-راجع به قوانين اينجا ديگه توضيحي نمي دم چون همه تون باهاش آشنا هس ....
با صداي ضربه ايي به در,دكتر وزيري حرفشو قطع كرد ومثل همه به در نگاه كرد.از ديدن دكتري كه اومد تو تعجب كردم. باورم نمي شد،اين كه زرافشان بود.وقتي در و بست ,گفت:از همه معذرت مي خوام, ولي يه مريض داشتم كه بايد بهش رسيدگي مي كردم.
دكتر وزيري لبخندي زد و با دست به يه صندلي خالي اشاره كرد و گفت:اشكالي نداره.بفرماييد بشينيد.
بعد از نشستن زرافشان ,دكتر وزيري حرفشو ادامه داد و من تونستم نگاه متعجبم و كه از لحظه ي ورود زرافشان بهش دوخته بودم و ازش بگيرم.دكتر به طور خلاصه و كوتاه نكاتي رو به بچه ها گوشزد كرد و گفت:
-تمامي كلاساي عملي تون اينجا انجام ميشه و دكتراي خودمون بهتون آموزش ميدن....اگر نمراتتون خوب باشه و از كارتون توي بيمارستان هم راضي باشيم ,همينجا ميمونيد....در آخر هم بايد بگم هر كس اگر به مشكلي برخورد ميتونه بياد و به خودم بگه ولي اگر نبودم بقيه ي اعضا كمكتون مي كنن...خب,حالا اگر سوالي دارين مي تونين بپرسين.
چند نفري سوالاشون پرسيدن و بعد يك ربع دكتر وزيري با آرزوي موفقيت براي همه از در رفت بيرون اما بچه ها دكتراي ديگه رو دوره كرده بودن و همراهشون از اتاق بيرون ميرفتن.جالب اينجا بود كه تمام دختراي جوون دور مهرزاد بودن و صداي خندشون كل اتاق و گرفته بود.اينطور كه بچه گفته بودن گويا مهرزاد خيلي شيطون و شوخ بود.من و بيتا هم از اتاق اومديم بيرون ولي توي راهرو هنوز شلوغ بود,بيتا گفت:اوه اوه.. طناز و نگاه كن,آماده ي انفجاره.
به طناز كه صورتش از عصبانيت قرمز شده بود نگاه كردم و گفتم:معلومه خيلي عصبانيه.
با صداي سلام دكتر زرافشان به سمتش برگشتم و جوابشو دادم.بيتا ببخشيدي گفت و ما رو تنها گذاشت.زرافشان گفت:اول كه ديدمتون فكر كردم اشتباه ميبينم.نگفتين اينجا كار مي كنيد.
لبخندي زدم و گفتم:تا جايي كه يادم مياد شما سوالي در اين مورد نپرسيدين.
خنديد و گفت:بله,حق با شماست.به هر حال از ديدن دوبارتون به خصوص به عنوان همكار خيلي خوشحال شدم خانم...
-زند هستم.
-خيلي خوشحال شدم دكتر زند.
-منظورتون دكتر بعد از اينه ديگه؟؟
هر دو خنديديم.پري رو ديدم كه ته راهرو بود و برام دست تكون ميداد.با زرافشان خداحافاظي كردم ورفتم كنارش و گفتم:چيه بال بال ميزني؟
-هيچي ديدم اينجايي گفتم با هم بريم .دور مهرزاد چقدر شلوغ بود,باز چشم طناز و دور ديدن؟
-نه اتفاقا طنازم اونجا بود ولي توي مرز انفجار بود...فكر كنم جلوي مهرزاد جرأت نداره كاري بكنه ...البته به جز حرص خوردن. بالاخره وقتي دست روي يه آدم خوش قيافه ميذاره بايد فكر همه جاشم بكنه.
-خوبه...پس قبول داري خوشگله؟
-من كي گفتم زشته؟اون دفعه اشتباه ديدم اما با همه ي اين حرفا سر حرفم هستم و ميگم ذاتش خرابه.
-حالا زرافشان باهات چي كار داشت؟
براش داستان دانشگاه و آشناييم با زرافشان و تعريف كردم كه گفت:چه جالب با حرفات به يكيشون اعتماد به نفس دادي و از اون يكي گرفتي.
-فكر نمي كنم مهرزاد خودشيفته با شنيدن حرفاي من اتفاقي براي اعتماد به نفس كاذبش بيفته.بعدم هستن كسايي كه بهش روحيه بدن.
به بخش كه رسيديم از پري جدا شدم و رفتم تا به كارام برسم.

*****

تا غروب حسابي مشغول بودم وساعت نزديك 7 بود كه از پري خداحافظي كردم تا برم خونه.وقتي رفتم توي پاركينگ ديدم يه ماشين گرونقيمت چسبيده به ماشينم پارك كرده و نمي تونم در و باز كنم.از سمت كمك راننده هم زيادي نزديك به ديوار پارك كرده بودم كه اي كاش اينكارو نمي كردم.نمي دونستم صاحب ماشين كيه و حالا بايد كل پله هارو ميرفتم بالا تا به نگهبان بگم تا به صاحب ماشين خبر بده.عصباني بودم و گفتم:معلوم نيست كي بهش گواهينامه داده؟هنوز پارك كردن بلد نيست.
-باور كن گواهينامم معتبره و پارك كردنم بلدم.اما مريض اورژانسي داشتم.
اين صدارو ميشناختم.برگشتم .مهرزاد گفت:به به...خانم دكتر گريزپا...چه عجب بالاخره ديدمت و تونستم باهات هم كلام بشم.
گفتم: اينجا بهم حقوق نمي دن كه حرف بزنم ,بايد كار كنم.
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:آها...پس تو نبودي كه چند ساعت پيش با دكتر زرافشان حرف ميزدي؟
با كنايه گفتم: خوبه ,با اين همه مشغله بازم حواستون به همه جا هست.
اومد جلوتر و با لبخند گفت: بعضي از آدما, خوب توي ذهنم ميمونن.
بعد شيطون خنديد و ادامه داد:حتي اگر خودشون و قايم كنن.
با تعجب نگاهش كردم. يا من خيلي ضايع بازي در آورده بودم يا اينكه اين زيادي باهوشه,همينم كم مونده بود كه يه دختر ترسو به نظر برسم .براي اينكه بيشتر از اين آبروم نره سريع گفتم:اگر ميشه ماشينتون و بردارين من عجله دلرم.
خنديد ,سرشو تكوني داد و سوار ماشينش شد.وقتي از پارك در اومد شيشه رو پايين كشيد و گفت:نگران نباش من به كسي نمي گم كه ترسويي.
منتظر نموند تا جوابش و بدم و پاشو گذاشت روي گاز و رفت.حيف كه مثل قديم حال و حوصله ي درست حسابي ندارم وگرنه حاليش مي كردم با كي طرفه.به من ميگه ترسو…ديگه نبايد خودمو قايم كنم… اون اگر مي خواست تا حالا اخراجم كرده بود پس بهتره بيشتر از اين خودمو ضعيف نشون ندم

 

وضعيت بيمار دكتر شفيعي رو چك كردم و رفتم توي station كنار پري و شيما كه سخت مشغول حرف زدن بودن.گفتم:باز دارين آبگوشت كدوم بدبختي رو بار ميذارين؟
پري لبخند بانمكي زد و گفت:تو كه مي دوني چرا ديگه ميپرسي؟
-يعني اين طناز هر شب راحت و سبك بال مي خوابه بس كه شما گناهاشو ميشورين.
-شيما:بي خيال طناز بيا بشين تا برات چايي بريزم. گوش شيطون كـَر امشب بخش آرومه مي تونيم راحت حرف بزنيم.
-منظورت غيبته ديگه؟
-پري:ببخشيد مادر مقدس...تو گوشاتو بگير.
رفتم كنارشون نشستم و شيما همينطور كه چايي مي ريخت گفت:اصلا تمام مزه ي شب كاري به همين غيبت كردنشه.روزا انقدر كار سرمون ريخته كه وقت نمي كنيم سرمون و بخارونيم.
خميازه ايي كشيدم و گفتم:هوم....چه دليل قانع كننده ايي.
-پري:خيلي خسته ايي؟چشمات قرمز شده.
-نه.
-پري:اگر خوابت مياد برو بخواب من و شيما بيداريم.
-اون كه صد البته,شما اگر هزار شبم كنار هم باشين باز حرفاتون تمومي نداره.
-پري: اصلا خوبي به تو نيو....
صداي خانوم يكتا مانع ادامه ي حرف زدنش شد كه با عجله گفت:
بچه ها بيمار دكتر مهرزاد حالش بد شده. سريع بهش زنگ يزنين تا خودشو برسونه.
منو شيما سريع از جامون بلند شديم تا به خانوم يكتا كمك كنيم و پري هم تلفن رو برداشت و تا به مهرزاد خبر بده.
وقتي رسيدم بالا سرش لباش كبود شده بود و ضربان قلبش بالا بود. با عجله دست به كار شديم و سعي كرديم به وضعيت نرمال برش گردونيم. بعد از 20 دقيقه يه ذره حالش بهتر شد. داشتم پروندشو نگاه ميكردم كه در اتاق باز شد. خانوم يكتا سريع گفت:
سلام دكتر.
به دكتر مهرزاد نگاه كردم كه بدون توجه به ما با سر جواب يكتا رو داد و پرسيد: حالش چطوره؟
خانوم يكتا وضعيت بيمار رو توضيح داد. مهرزادم داشت معاينش ميكرد. برام جالب بود مهرزادي كه الان داشت با جديت بيمارشو معاينه ميكرد با مهرزاد شيطوني كه تا حالا ديدم زمين تا آسمون فرق ميكرد. مهرزاد بدون اينكه سرشو بلند كنه گفت:
پرونده شو بدين.
پرونده رو جلوش گرفتم كه براي لحظه اي كوتاه نگاهم كرد . نميدونم چرا ولي به نظرم حالت نگاش عوض شد. هر وقت اينطوري نگاه ميكنه احساس ميكنم داره براي اذيت كردن و دست انداختنم نقشه ميكشه.
داشت توي پرونده گزارش مينوشت كه آروم در گوش شيما گفتم: ما كه اينجا بيكاريم. بريم بيرون؟
شيما با نگاهش به سمت دكتر بهم فهموند كه منتظر جواب مهرزاده. دكترم كه انگار صداي مارو شنيد گفت: اگه ميخوايد ميتونين برين. باهاتون كاري ندارم.
منم از خدا خواسته سريع با شيما رفتم بيرون. خواستم برم تو اتاق rest اما ياد حرف مهرزاد افتادم . نميخواستم فكر كنه ترسو ام. براي همين بغل ميز وايستادم و با شيما حرف زدم. نگاه به پري افتاد كه از اتاق يكي از بيمارا اومد بيرون. تا مارو ديد قدماشو تند كرد و سمت ما اومد. با صداي آروم به شيما گفت:
اي مرده شور اون چشمتو ببرن. يه روز گفتي اينجا آرومه ها. ببين چي شد
-شيما: به من چه. من كه مسئول بدن بيمارا نيستم!
با شوخي گفتم: شيما يه دور اين دكتر مهرزادو چشم بزن خيالمونو راحت كن.
شيما خنديد و گفت: اگه اين قابل چشم خوردن بود كه تا الان چيزي ازش باقي نميموند.
-چطور؟؟؟
-شيما: روزي 500 نفر ازش تعريف ميكنن.
-پري: تو فرق ميكني. اونا چشاشون شور نيست .
-شيما: لوس... يعني چي؟
-پري : هيچي بابا. چايي ميخورين؟
من سريع گ
roman دروغ شيرين (1)
roman دروغ شيرين (1)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: رها موضوع: نظرات (0)

roman آواز چكاوك (11)

roman آواز چكاوك (11)

 

آبتين جلوي يه رستوران فوق گنده نگه داشت.....
بدون اينكه چيزي بگه از ماشين پياده شد و به طرف رستوران حركت كرد....
منم كه اينجا نقش كرفسو دارم.....
سريع پريدم بيرون و خودمو كشيدم كنارش كه بازم ازم جلو زد و از در بازي كه پيشخدمت براش نگه داشته بود ؛ رفت داخل......
پيشخدمت يه كت و شلوار يه دست سفيد پوشيده بود و يكم خم شده بود.....
بيچاره ....برا يه لقمه نون چقد بايد دلا راست بشه....با دلسوزي بهش سلام كردم و خسته نباشيد گفتم....
كه انگار يه ديوونه ديده چشماش عينهو وزق ؛ ورقلمبيد بيرون.....
اصلا به من چه اينقدر دولا راست بشو كه قلنجت هرز بشه....والله.....
رفتم سمت ميزي كه آبتين پشتش نشسته بود و روبروش نشستم....
بدون توجه به من سخت مشغول خوندن منو بود.....
منم يكي برداشتم و گرفتم جلوي صورتم كه سخت بخونم....
الللللله....اينا ديگه چه كوفتيه....؟؟؟؟
آبولابولا- ايگرول(چيني)-پاكورا-تاكو(مكزيكي)-كالزونه(ايتاليايي)-تورتيلا-پلورال هندي- بگارابيگن(هندي)-كيمه(هندي)-امام بايلندي-مفركه بالجرز(عربي)-هوته فركاسه-پاستيسو(يوناني9-اسپانيش پليت-سوكياكي(ژاپني)-
با خوندن اولين اسم با صداي متعجبي بلند گفتم:
_ آبولابولااااااااا....؟؟؟؟؟!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
كه با نگاه آبتين خفه شدم و بقيشو خوندم.....
حتي يدونشم نمي دونستم چيه....؟
اَه آخه اينجام جااِ منو اورده....؟؟؟؟حتما مي خواد بهم بخنده.....
آروم از بالاي منو بهش نگاه كردم كه ديدم دست به سينه بهم خيره شده....
تك سرفه اي كردم و منو رو باز جلوم گذاشتم.....كه گفت:
_ چي مي خوريد...؟؟؟؟
_ من....اُم.....خب من.....
يه نگاه به چشماي پر از ريشخندش كردم كه لجم گرفت اساسي.....
دوباره صدام رو ولوم دادم و در حالي كه دستامو با بالا و پايين صدام حركت مي دادم گفتم:
_ كه چي....؟؟؟؟هان....؟؟؟؟كه چي.....؟؟؟؟الان مي خواي بخندي بهم كه هيچكدوم رو نمي دونم چيه....؟؟؟خب بخند.....نه اصلا يه كاري مي كنم كه از خنده روي اين سراميكا خر غلت بزني.....
چشمام رو بستم و انگشت اشارمو رو اسم غذاها حركت دادم كه يه چيزي شانسكي بياد.....
روي يه نقطه نگه داشتم و زير لب گفتم:
_ يا شانس يا اقبال....
اول يه چشمم رو و بعدش اونيكي رو باز كردم.....كيمه(هندي).......
دوباره به آبتين نگاه كردم كه هنوزم دست به سينه بود......
منم دست به سينه شدم.....و گفتم:
_ خب بخند ديگه.....كسي جلوتو نگرفته.......
ولي اون خيلي جدي گارسون رو با اشاره ي دستش فراخواند.....و بدون اينكه بهش نگاه كنه گفت:
_ يه پرس كالزونه به همراه سالاد فصل و آب انبه.....
و بعد با اشاره دستش از من خواست تا منم سفارشم رو بگم.....
منم آروم گفتم:
_ كيمه....به همراه سالاد فصل و آب......
وقتي گارسون رفت.....
آبتين گفت:
_ مطمئني مي خواي كيمه بخوري....؟؟؟؟
جبهه گرفتم و طلبكار گفتم:
_ آره مشكلي هست....؟؟؟؟؟
شونه هاش رو با بي خيالي بالا انداخت و به يه سمت ديگه ي رستوران نگاه كرد.....

 

خب قبل از هر چيزي....:

كيمه: غذايي هندي كه ادويه هاي خيلي تند از قبيل فلفل سياه ، فلفل قرمز، فلفل سبز و پودر كاري دارد....

كالزونه: غذايي ايتاليايي كه مواد غذارو بين خميري از پودر گندم مي گذارند و مثل قطاب پيچ داده و سرخ مي كنند...

 

 

وقتي گارسون غذاها رو روي ميز چيد و رفت.....

آبتين مشتاقانه به چكاوك چشم دوخت تا عكس العمش رو بعد از خوردن اولين قاشق ببينه....

چكاوك يه نگاه با حسرت به گردالي هاي برشته ي توي بشقاب آبتين كرد و بعد به سوپ سفت جلوش خيره شد كه انگار روش با حلقه هاي كدو تزئين شده بود....

سعي كرد بي خيال باشه و فاز خنده به آبتين نده.....

ريلكس يه قاشق برداشت و لبريز از محتويات كاسه ي جلوش كرد و گذاشت توي دهنش ....

بعد از اولين لمس زبونش با غذا.....

چشماش گشاد شد.....قاشق از دستش افتاد ....لقمه رو قورت داد.....فقط از ذهنش يك چيز گذشت ....فلفل........

آبتين پيروزمندانه به چكاوك نگاه مي كرد كه قاشق از دستش افتاد و دستش سريع رفت به سمت گلوش .....

انگار نفسش رو نگه داشته بود....

خب حق داشت هر كسي همچين غذاي تندي رو مي خورد حالش بهتر از اون نبود.....

اشك از چشم هاي چكاوك جاري شد .....

نفسش بالا نمي يومد با ترس دستش رو به سمت ليوان آب دراز كرد.....

آبتين هنوزم دست به سينه به چكاوك نگاه مي كرد كه ليوان آب رو برداشت....

ولي از دستش افتاد روي زمين....و با صداي بدي شكست و بعد صداي نفس هين مانندي از گلوي چكاوك خارج شد....

آبتين با تعجب بهش نگاه كرد....

دستاش مي لرزيد و دهانش براي دريافت اكسيژن باز مونده بود....

صداي نفس هاي خس دار چكاوك بلند تر شد.......

اشكاش همونجور روون بود.....

آبتين با حيرت گفت:

_ تو چته...؟؟؟؟تند هست ولي نه اونقدر كه اين مسخره بازي ها رو در بياري.....

چكاوك با عجز مردمك گشاد شده ي چشمش رو تا روي صورت آبتين بالا اورد ....نفسش بالا نميومد.....

احساس مي كرد هر لحظه خواهد مرد.....

آبتين كه فكر مي كرد چكاوك فيلم بازي مي كنه.....چنگال و كاردش رو برداشت تا غذاش رو بخوره ....

و در همون حال گفت:

_ بهتره تمومش كني.....و بگي برات يه غذاي ديگه بيارن.....

ولي يا اولين لقمه رو در دهانش گذاشت....

چكاوك با صندلي به عقب برگشت و با صداي بلندي به زمين برخورد كرد....

آبتين با شنيدن صدا و ديدن جاي خالي پشت ميز......

سريع از پشت ميز بلند و به طرف چكاوك رفت.....

چكاوك روي زمين افتاده بود ....صورتش به كبودي ميزد و صداي نفس هاي سطحيش بلند تر شده بود.....

افراد حاضر در رستوران به سمت اونا ميومدن و هر كس چيزي مي گفت.....

آبتين با وحشت كنار چكاوك زانو زد......و سرش رو بلند كرد.....

تند پرسيد:

_ چي شده...؟؟؟؟چت شده...؟؟؟؟!!!!!

چكاوك به سختي از بين چشم هاي ورم كرده و سرخش به آبتين نگاه كرد و بريده بريده گفت:

_ ح.....س....ا.....س....يت.....دا...ر....م ....به....ف...ل......

ديگه نتونست ادامه بده و چشماش بسته شد....

ولي همچنان صداي خس خس نفسهاش بلند بود.....

 

 

ممنون از همراهيتون.....

 



roman آواز چكاوك (11)
roman آواز چكاوك (11)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: رها موضوع: نظرات (0)

رمان وشايد گاهي عشق

رمان وشايد گاهي عشق

- ببخشيد. حواسم پرت شد. آروم گفت :
-چشات خيلي خوشگل شده اما ديگه تو شركت اينطوري نيا.
اخمي كردمو گفتم :
-ببخشيد، فكر نميكنم به شما ربطي داشته باشه ها.
خيلي جدي گفت :
- هميني كه گفتم و بقيه رو توضيح داد.
وقتي ميخواستم از اتاق برم بيرون گفت:
- امروز خيلي يه جوري شديا .
تو دلم گفتم:
- منظورت همون جيگره . اونو كه خودم ميدونستم .
تا درو باز كردم گفت:
- هي اينور اونور ، نريا. امروز شركت شلوغه تو هم خيلي كار داري.
خنديدمو رفتم، بيرون .اول حرفشو جدي نگرفتم ولي بعد ديدم، اين قدر كار آورد سرم ريخت كه فرصتي برا دستشويي هم نداشتم، چه برسه به اينورو انور رفتن، تو شركت.
اوووووووووووف ...كاش پويان به جاي آترين بود .پويان، اينقدر ازمون كار نميكشيد. ديگه چشام از بس زل زده بودم به مانيتور ،سرخ شده بود. الي هم گفت :
- پرنيا، واسه امروز بسه ديگه هلاك شديم .بقيه اش باشه واسه فردا.
اما من قبول نكردم. همين كار رو بايد فردا هم انجامش ميدادم .فرقي نداشت. الي هم ديد ،من قصد رفتن ندارم، گفت :
- پرنيا .پس من برم .
با الي خداحافظي كردم. دوباره مشغول شدم. ساعت نزديكاي 6 بود كه آترين اومد تو اتاق.
-پرنيا هنوز نرفتي؟؟؟
- نه... ميبينيد كه .
- واييييي ،چشات چرا اينقده قرمز شده دختر ؟؟؟!!!!پاشوووووووووو برو. والا رو دستم ميموني ؟؟؟؟اون وقت جواب مهندس عزيزي بزرگ رو كي ميخواد بده.
- تا نيم ساعت ديگه تموم ميشه مهندس.
- پرنيا يه وقت اسم منو نگيا، گناه داره؟؟
خندم گرفت از حرفش ،چون با حرص ميگفت.
- باشه حواسم هست؟؟
يه پوفي كردو گفت :
-از ذست تو دختر!! كارت تموم شد ،بريز تو فلش بيار ببينم. منم هنوز كار دارم و نرفتم.
بالاخره اونروزم تموم شدو من به خونه رفتم .دستو رومو شستم ،رفتم پيش مادر و پدر گرام.
- پويان كوش؟؟؟
- بيرونه...
يادم افتاد كه چند روز ديگه تولد پويانه. پس امروز بهترين وقته برا گفتنش .
-اهم اهم من سخنراني دارم ،والدين گرامي. اونا هم خندشون گرفت و بابا گفت:
- بگو دخترم...
- راستش ،ميخواستم پويانو سورپرايز كنم. ميخوام امسال براش با كمك شما، يه تولد بگيريم ا.
لبته هدفم اين بود كه الهه هم بيادو بيشتر با هم باشن چون هر وقت وقت گير مياوردن با هم صحبت ميكنن البته صحبتاشونو من اصلا نميدونما، اصلا هم فال گوش واينستادما اما ميدونم در مورد آيندشونه. فكر كنم الان دارن بيشتر به هم فكر ميكنن، به روحيات هم.
تو اين فكرا بودم كه صداي بابا اومد كه گفت :
-چي شده امسال ميخواي براش تولد بگيريم؟؟؟
-هيچي.... ديدم تولد تا حالا نداشته، گفتم سورپرايز بشه .
-باشه ،دخترم. فقط تو ليست چيزايي كه احتياج داريو بهم بگو اماده كنم.
- باشه بابا جون فردا بهتون ميدم .بابا هم يه باشه اي گفت .بعد از يه ساعت پويانم اومدو با هم شام خورديم .بعدش پويان به اتاقش رفت. تصميم گرفتم يه سري به پويان بزنم . يه دري زدمو وارد شدم .
- به ....داداش خل خودم چه طوره ؟؟؟كم پيدا شدي؟/؟؟ نمياي اتاق من ،خبريه؟؟؟
- باز اومدي تو؟؟؟ صبر كن بياي تو بعد اون زبونتو به كار بنداز...
- اومدم تو ديگه .خوب چه خبر ؟؟؟
-سلامتي امنو امون .
- به جز اون؟؟؟
- هيچي خبر خاصي نيست
- هوم ...يهني از الهه جونم خبري نداري ديگه ؟؟؟
- آهان ،پس بگو اومدم برا فوضولي. ميگم چند وقت پيدات نبو،د سوژه نداشتي الان پيدا كردي.
- پويان. مسخره بازي در نيار. بگو چي به چيه ؟
- هيچي... فعلا هيچ خبر اما ميخوام باهاش بيشتر آشنا بشم .ازش خوشم اومده .
- اونو كه ميدونم. شما 3-4 سال پيشم از هم خوشتون ميومد اما نميدونم چي شد يه هو كه هر دوتون كناره گرفتين از هم؟؟؟
- يعني الهه بهت گفته دوسم داره ؟؟
- اوييييييييييييييييييييييي چه خبرته ؟؟هنوز زوده واسه .اين حرفا اينو نگفته اما حس ميكنم حتي همون 4 سال پيش نميدونم ،يه هو چي شد كه به هم محل نذاشتين؟؟؟
- اين برا خود منم سواله؟؟ اون موقع ها خيلي از خوشم ميومد .چه زبوني داشت كم مياوردم ،جلوش اما الان با اينكه شوخه اما ديگه اون آدم قبل نيست ،بزرگ شده .نميدونم، اميدوارم فقط اگه احساسي بوده از بين نرفته باشه البته فكر ميكنم اونم منو دوست داره اما بايد زمان بگذره .بايد هم به اون هم به خودم وقت بدم تا فكر كنيم تا درست تصميم بگيريم. بعد منو نيگاه كرد.
- باز چته تو لبخند ژكوند ميزني؟؟ منو مسخره ميكني وروجك ؟؟؟

- نه ،حس ميكنم داداشي خوشگلم ،چه بزرگ شده. حرفاي فيلسوفانه ميزنه .اتفاقا اونم ،حرفاي فيلسوفانه، ميزنه جديدا .با خنده گفتم:
- فكر كنم ،مخ هر دوتون عيب داره ها و از اتاقش خارج شدم .
درو باز كردو گفت :
-فقط بين خودمون باشه ها .
- آخه خره من تا حالا به كي گفتم كه بار دومم باشه. تو كه ميدوني، دهان من قرصه قرصه.
خنديدو گفت :
- آخه از همون قرص بودنش ميترسم.
با مشت زدم رو بازوشو، شب بخيري گفتمو رفتم به سمت تختم.
تو اين فكر افتادم كه چند روزه مزاحم تلفنيه پيداش نيست طولاني شده. خدا رو شكر كردم چون ديگه اعصاب سرو كله زدن با اون پسره خلو چلو نداشتم. داشتم فكر ميكردم برا 5شنبه چي بايد آماده كنم؟ اول از همه بادكنكاي قلبي ،اونم قرمز .بعد گفتم قلبي باشه ولي رنگاي مختلف .ديگه چي ميخواد. اها يه كيكم ميخوايم. حالا كيكش چه شكلي باشه؟؟؟ بعد فكر كردم يكي از عكساشو بگيرم بدم رو كيك بندازن. غذا هم كه از بيرون ميگريم، ميوه هم كه بابا ميگيره .واي من لباس ندارم حالا چي بپوشم؟؟ البته لباس داشتما اما ميخواستم يكي جديد بگيرم كه پوشيده باشه آخه دوستاشم ميخواستيم بگيم. بابا هم گفته بود ميتوني از همكاراي خودتم بگي .فكرم رفت رو آترين ،اونم بايد ميگفتم ،نا سلامتي دوست پويان بود. بايد با اون هماهنگ ميكردم كه سر پويانو گرم كنه تا وقتش كه يهو سورپرايز شه .
بقيه چيزا هم بايد از مامان بپرسم كه يه موقع چيزي كمو كسر نداشته باشه. راستي برا تولدش چي بگيرم. آخه هر چي براشم بگيري يه چي ميگه .
راستي بايد به بابا بگم به كل فاميلم بگه. باز، بعدا دلخوري پيش نياد. گفتم فاميل، واي حتما مسعودم هست .خيلي وقته نديدمش .خدا كنه ديگه هيچي نگه .يه هو يادم به يسنا اومد .گفتم ميشه يه كاري كنم اين پسره دست از سر من برداره .يسنا دختر مهربونيه و مطمئنم ميتونه خودشه تو دل مسعود جا كنه .تو اين فكرا بودم كه بالاخره خوابو به آغوش كشيدم .صبح با صداي زنگ ساعت از خواب پا شدم زود دستو رومو شستم و يه سلام بلند بالا گفتم و شروع به خوردن صبحانه كردم بعدش هم خداحافظي كردم از بقيه و رفتم سمت شركت يه سلامي به همه كردمو چپيدم تو اتاقم .يه 10 دقيقه بعد، الهه هم اومد. بهش گفتم، 5 شنبه تولد پويانه و با خانوادش بياد. گفت :
-حالا چي شده ميخواين برا پويان خانتون تولد بگيرين؟؟

- هيچي ميخوايم سورپرايزش كنيم
- آها راستي مامان بابام 5شنبه نيستن ولي منو احسان ميايم .
- اوا برا چي؟؟؟؟
- ميخوان برن مشهد خونه خالم اينا.
- باشه ، فقط تو و احسان حتما بياينا .
- اون كه البته .شايد احسانم يه دوست دختري چيزي پيدا كردو خنديد. با خنده
- شايدم يه شوهري برا تو پيدا شدا .
- گم شو تو هم من قصد ازدواج ندارم.
- آهان اون كه بلللللللللللللللللللللللل للللللللللللللللللللللللل للللللللللللللللللللللللل ه.
- كوفت بله....
- مگه من چي گفتم من فقط تاييد كردم ديگه .
- من توي جونور رو ميشناسم .
- تقصير منه ، دارم تو رو دعوت ميكنم نترشي .
- نميخواد به فكر من باشي، به فكر خودت باش .
-اون كه البته ....يه تيپي ميزنم ، همه كف كنن .
- بي تربيت كف كنن چيه؟؟؟
- خوب تو كف بموننو...
- ادم بشو نيستي تو...
- راستي الي ، بعد از ظهر با من بيا ، هم بريم لباس بخرم ، هم اينكه يه چيزي برا پويان بخرم.
- باشه ، فقط اول بريم خونه بعد برگرديم.
- باشه، پس بعدش تو بيا دنبالم.
- باشه و شروع كرديم به كار يه ساعت گذشته بود كه مهندس عظيمي اومد تو اتاقمون تو دلم گفتم :
-ايشششششششششششششششششششش باز اين مردك اومد.
شروع به احوالپرسي كردم ديدم اين امروز زيادي ميشنگه با الهه هم صحبت ميكرد نيشش تا بنا گوش باز ميشد .چشم پويان خان روشن، تو همون موقع بود كه پويان هم اومد تو گفتم :گل بود به سبزه نيز آراسته شد. صورت پويان عصبي بود الهه هم حالو روز بهتري نداشت پويان هم به يه بهونه اي عظيمو فرستاد ، دنبال نخود سياه و با الهه هم صحبتي نكردو از اتاق خارج شد گفتم:
- باز اين پسره خلو چل چه فكري كرده ؟
به الي گفتم :
-من ميرم پيش پويان ،.
در زدمو وارد اتاق شدم كلافه و ناراحت بود .- چيه ،اومدي اينجا؟؟؟؟
- اومدم ،يه پسره خلو چلو ببنم.
- ديدي، برو ديگه.
- پويان چته؟؟
- هيچي، فقط برو.
- يه چيزي بهت ميگم بعد ميرم.
- بگو و زود برو .شروع به توضيح كردم و اينم اضافه كردم كه چند وقتيه توجهات عظيمي به الهه بيشتر شده ولي الهه تحويل نميگيرش .از اون اخم ديگه خبري نبود ولي خيلي سر حالم نبود
- پويان تو چته؟؟
- من الان نميتونم برا ازدواج باهاش فكر كنم، از طرفيم نميخوام از دستش بدم .
- اول سعي كن اعتمادشو به خودت جلب كني. به قول خود الي آدمي كه عاشق باشه ديگه به كس ديگه فكر نميكنه. خنديدو گفت:
- اين الي خانوم شما هم بلده ها .
- بله تو هم خوب بلديا.
- بسه ديگه ،امروز از كارو زندگي افتادم برو به كارام برسم .
- ميدونستي خيلي بچه پر رويي؟؟؟
- اون كه بله ولي شما استاد مايي .
- بشكنه اين دست كه نمك نداره .
- خدا نكنه آبجي گلم .
خنديدمو از اتاقش اومدم بيرون كه يه هو آترين جلوم سبز شد .يه سلامو احوال پرسي كرديم و رفتم به سمت اتاقم الي.
سخت مشغول كار كردن بود منم شروع كردم به كار تا 12.
يسره كار كرديم حرف خاصي زده نشد .بعدش هم رفتيم ناهارو نماز تا3 كارامون تموم شد. با الهه قرار بعد از ظهر برا ساعت 5 گذاشتمو رفتم سمت خونه. اول رفتم پيش مامان و ليستو بهش نشون دادمو اونم يه سري بهش اضافه كردو داد به بابا كه اونو بخره و بهشون گفتم بعد از ظهر ميخام برم با الي بيرون كه هم لباس بخرم و هم يه كادويي براي پويان لباسمو پوشيدمو خداحافظي كردم.
وقتي رسيدم دم در ديدم بله پويان خان تشريف آوردن تا الهه روديد گفت :
-قدم ما سنگين بود، شما دارين تشريف ميبريد؟؟؟
خندم گرفته بود ،باز اين لفظ قلم صحبت كرد، آخه اصلا بهش نميومد. دلقك بازي بيشتر بهش ميومد تا لفظ قلم صحبت كردن الهه هم گفت :
-نه خواهش ميكنم .قراره با پرنيا جون بريم بيرون ...
خلاصه پويان يه خرده دمغ شده بود و آخر خداحافظي كرديمو راه افتاديم الي گفت:
- اول لباس ميگيري ؟؟
ميدونستم پويان چند وقته دنباله يه ادكلنه اما پيداش نكرده.
كل پاساژ رو زير ورو كرديم اما اون ادكلن رو پيدانكرديم.
يهو الي گفت:
- پرنيا اصلا يادم نبود پسر خالم مبين ؟؟
-خوب؟؟
-تو اين كاره ديگه. الان بهش زنگ بزنم ببينم داره؟؟
- اي كيو تازه اون مخت كار كرد؟؟ از خستگي هلاك شديم.
الي هم زنگ زد به پسر خالش اونم گفت آره دارن تازه رسيده براشون. قرار شد شب ببره خونه اليشون.
الي گفت :بريم يه كافي شاپ يه كيكي بخوريم جون بگيريم ،بعد بريم دنبال لباس.
خلاصه اون روز تا 8-9 شب دنبال لباس گشتيم.من يه پيراهن دكلته بلند گرفتم رنگ آبي آسموني بود و با پوست سفيدم خيلي جور ميشد چون مجلس مختلط بود يه كت خوشگل هم برا روش گرفتم .
تا كمرچسبون بود و از كمر به پايين يه كم بازتر ميش.د خيلي بهم ميومد.الي هم يه پيراهن مشكي حريركه تا زانو بود خريد كه خيلي ناز بود تو تنش.
خسته و خراب رسيديم خونه. ديگه ناي نشستن نداشتم طبق معمول هر روز ولو شدم رو تخت و خوابم برد. روز بعد، دانشگاه داشتم .هول هولكي لباس پوشيدمو رفتن دانشگاه آخه دير از خواب بيدار شده بودم. آترينو الي اومده بودن، منم رفتم كنار الي نشستم و سلام عليكي كردم. اون روز ،منظر شهري داشتيم و استاد توضيح داد كه بايد به گرو هاي دو نفره تقسيم بشيم و كارو با هم انجام بديم. خودشم اسم گروه ها رو اعلام كرد .دعا ميكردم منم با الي بگه. به من رسيد نفسمو حبس كردم صداش ميرسيد، خانوم عزيزي و آقاي كيانمهر .آه، از نهادم برخاست. مايي كه دو دقيقه نميتونيم بحث نكنيم، چه جوري هم گروه بشيم ؟
استادم به هيچ وجه كوتاه نميومد كه گروه ها رو عوض كنه .
كارشم همچين آسون نبود، بايد يه منطقه رو انتخاب ميكرديم عكس ميگرفتيم و كلي چيزاي ديگه كه وقت زيادي ميبرد و كار يكي دو روزم نبود. تو دوران كارشناسيم درسي مشابهشو داشتيم . يه استاديم داشتيم كه پيرمون ميكرد تا يه نمره ميداد .
يادمه از ترسم شب امتحانش خوابم نميبرد .آخه همه ميگفتن اگه پاس كردي كلاتو بنداز بالا ،هر چند كه من اون درسو با نمره 15/75 پاس كردم اما رسمون اون استاد كشيد .تازه برا درس دو واحدي يعني اون همه كارمون 10 نمره بود ،البته منظر شهريم مثل اون درس بود 1 واحد عملي و يه واحد نظري.
گفتمك حالا خدا به دادم برسه با اين آترين خان.
با الي سر اين درس كلي بحث داشتيم. واي به حال اين كه پسرم هستو گاهيم قاطيه .تو اين فكرا بودم كه آترين صدام كرد :
- بله
با لبخند ژكوندي گفت :كجايي خانوم؟؟
هيچي نگفتم.
- بعد كلاس بمون ،راجع به پروژه صحبت ميكنيم.
تو دلم گفتمك اينو كجاي دلم بزارم ؟؟ نه اينكه بدم بيادا نه ،ميترسيدم باز قاطي كنه آخه ثبات اخلاقي نداشت كه .بعد كلاس به الي گفتم اين پسره بهم گفته بمون كارم داره چند لحظه وايسا بعد با هم بريم. ديدم آترين از اون طرف داره يه اشاره به الي ميكنه.
الي گفت:
- پرنيا جون، من يه كار مهمي برام پيش اومده بايد زودتر برم. يه چشم غره اي بهش رفتم .
- چي بهت گفت ؟؟؟؟
خنديدو گفت :خصوصي بود بعدم يه بوسي رو گونم گذاشت آهسته تو گوشم گفت :
خوش بگذره ،نميخوام سرخر باشم .آه آترين دامنو بگيره.
بعدم يه چشمك زد يه نگاهي بهش كردمو تو دلم كلي خطو نشون براش كشيدم ولي الي خانوم بي توجه تشريف بردن .بعدش آترين يه سرفه مصلحتي كرد يهني من دارم حرف ميزنم .
- بفرماييد.
- حالا كه هم گروه شديم بهتره با هم دوست باشيم تا راحت تر كارامونو انجام بديم.
- مشكلي نيست فقط اين حرفا رو يه دور با خودتونم بگيدا .
خنديدو گفت :
- باشه به خودم هم ميگم .حالا از كي كارمونو شروع كنيم ؟؟؟
- از شنبه.
- 5 شنبه وقت داريم ؟؟!!!!
-5 شنبه نه، تازه يادم اومد كارت دعوت تولد پويانو بهش ندادم .كارتو در اوردم سمتشو بهش دادم با نگاه مشكوكي گفت:
- اين چيه ؟
- كارت تولد پويانه. 5شنبست. يادم رفته بود، اينو خدمتتون بدم. فقط اگه ميشه تا ساعت 7 يه طوري دست به سرش كنيد ،خونه نياد .شما كه بلديد خوب ملتو سركار بزاريد. داشتم به اون روزي اشاره ميكردم كه كلي كار سرم ريختو نذاشت يه نفسي بكشم .
- باشه چه جشنه تولدي بشه حتما ميام.
-اااااا راستي كيا دعوتن ؟؟؟
- يه سري از بچه هاي شركتو يه سري از دوستان پويانو فاميل .يه چشمكي زد .
- دختر خوبو خوشگلم دارين؟؟؟؟
با يه عشوه و لوندي گفتم:
- از من زيباتر نداريم.
- اه اينم شانسه .
يه چشم غره اي بهش رفتمو زودي خداحافظي كردم كه برم.
- حالا قهرنكن خانوم خوشگل .يه نگاهي بهش انداختم .
- خيله خوب من تسليم. تشريف بياريد، برسونمتون.
- مراحم شما نميشم .
-پرنيا خانم شما مراحميد با خنده.
- ميدونم. خوب خودم هم همينو گفتم.
ديگه انگار دوزاريش اول نيفتاده بود لبخندي زدو به سمت ماشينش راه افتاد.


رمان وشايد گاهي عشق
رمان وشايد گاهي عشق

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: رها موضوع: نظرات (0)

roman آسانسور (4)

roman آسانسور (4)

 

 

 

فصل چهارم:

 

 

 

-اينم ديگه شورشو در اورده....

صبا- بشين الان تو عصباني هستي مي ري يه چيزي بهت ميگه تو هم طاقت نمياري يه چيزي بهش مي گي ...و اونوقت كه

-نترس من ارومم ..فعلا مسئول اون اتاق منم ...

و از جام بلند شدم

 

***

به بهزاد با حالت پرسشي نگاه مي كردم ...

صورتش قرمز و كبود شده بود ...بهم خيره شدوقتي ديد من حرفي نمي زنم .

 

بهزاد- .من درد دارم ...

 

سرمو كه به طرف چپ خم بود.... به راست متمايل كردمو باز نگاهش كردم ..

 

بهزاد- .مي گم درد دارم ....مي شنوي خانوم كر ؟

 

پرونده اشو برداشتم و به دست خط دكتر محسني نگاه كردم ....

....

به دوتا مريض ديگه نگاه كردم هر دوتاشون خوابيده بودن ...

 

-همراتون كجاست اقاي ...

به بالاي تختش نگاه كردم

- اقاي افشار....

 

بهزاد- فرستادمش خونه ...

صندلي بغل تختو كشيدم نزديك و كنار تخت نشستم ...

-اقاي افشار .... باور كنيد اگر دست من بود.. بهتون مسكن مي زدم..

اين درد طبيعيه همه كساني كه اپانديسشونو عمل مي كنن درد دارن ..

شما كه ماشالله جونيد و نبايد انقدر بي تابي كنيد ...

 

بهزاد- اون دكتر كه گفت و برام مسكن نوشت .

-.بله نوشتن ولي ايشون كه دكتر شما نيستن ..اگر دكترتون بيان و ببين... و شاكي بشن من بايد جوابگو باشم ...

بهزاد- پس من بايد با اين درد چيكار كنم ...

-شغلتون چيه ؟

 

بهزاد- مثلا مي خواي با حرف زدن حواسمو پرت كني ..؟

.سرمو تيكه دادم به دستام ...كمي تمركز كردم و سرمو اوردم بالا ...

بهم خيره بود ....

- همراتون پدرتون بود ...؟

بهزاد- نخير...

-هميشه انقدر كوتاه جواب مي ديد...؟

بهزاد- جواب سوالاتون كوتاهه دست من كه نيست ....

بهزاد- دكتر من ....كي مياد..؟

-امروز چندتا عمل داره تا بياد فكر كنم بعد از ظهر بشه ...

-مي خوايد براتون چيزي بيارم ... بخونيد... كه سرگرم بشيد تا دردتونو كمي فراموش كنيد ...

به سقف اتاق خيره شد...

بهزاد- انقدر سريع اتفاق افتاد كه مجبور شدن منو بيارن اينجا ...وگرنه من عمرا بيام اين بيمارستاناي دولتي ....

چون خدمات دهي و كاركنانشون... بهتر از اين نميشن كه... دردمو بخوان با يه مجله از بين ببرن ...واقعا كه

يهو دوباره داغ كرد

بهزاد- اصلا اين اتاق خصوصي كه من خواسته بودم چي شد ....؟

چرا انقدر لفتش مي ديد؟..پولم بدم ..نازتونم بكشم ...

با تعجب :

-اقاي افشار ... به من گفته بوديد كه براتون اتاق اماده كنم ؟

بهزاد-..چه مي دونم به يكي از شماها گفته شده ....

ولي از اونجايي كه شماها براي هيچ بني بشري تره هم خرد نمي كنيد ..حتما انداختيد پشت گوش لامصبتون

از جام با عصبانيت بلند شدم .

 

- .اول اون صدا ي به ظاهر خوش اهنگه بيار پايين

دوم اينكه .. ادبم خوب چيزيه.... كه تو اون مخ لامصب و اكبندت پيدا نميشه

با حالت تهديد:

-سوم... يكم صبر داشته باش جناب ..تا برم ببينم اين اتاق خصوصيتون(با غيظ گفتم) چي شده

دستمو رو هوا تكون دادم

هست يا پر زده رفته پي كارش

 

 

 

 

ادامه دارد............

 

 

 

اميدوارم لذت برده باشيد

 

بعد از ظهر حتما يكي دوتا پست مي ذارم

 

فكر مي كنم از اين داستان زياد خوشتون نيومده

....ولي يكم كه بريم جلوتر ...مي دونم كه خوشتون مياد...

الان مثلا دارم به خودم اميدواري مي دم

 

 

 

همونطور كه از اتاقش مي امدم بيرون :

- هر تازه به دوران رسيده اي براي من ادم شده....

اداي صداشو در اوردم

-اتاق خصوصي من چي شد....

به صبا رسيدم

-صبا ؟

صبا- جونم ....

-مريض تخت 13/2 در خواست اتاق خصوصي كرده بود ....؟

صبا- خصوصي؟

-اوهوم

صبا- نمي دونم بايد از تاجيك بپرسم ...بذار تماس بگيرم ...

.....صبا در حال پرسيدن بود..كه يهو گوشي رو از گوشش دور كرد ..

.رنگش پريد و دوباره گوشي رو گذاشت دم گوشش...

صبا- بله بله ..نه من نمي دونستم ....الان مي گم اماده اش كنن... چشم ...چشم ..

و با هول گوشي رو گذاشت ...

صبا- چرا زودتر نگفتي؟

- چي رو

صبا- بهزاد افشار رو ....

دستامو با گيجي از هم باز كردم

-من... من ..

صبا با عجله از كنارم رد شد و منو كنار زد و به طرف اتاق بهزاد رفت ...

- چي شد؟ ...اين چرا ....يهو جني شد...

در اسانسور باز شد و دو خدمه به همراه يه تخت امدن بيرون ..

صداي تلفن در امد..گوشي رو برداشتم

- بله

تاجيك- صالحي... بهزاد افشار مريض تو بوده ؟

- بله

تاجيك- چرا زودتر نگفتي ..؟

- چي رو خانوم تاجيك

بعدا به اين موضوع رسيدگي مي كنم ...فعلا همراه خدمه ها اقاي افشار رو تا اتاقشون همراهي كن ......

تاجيك- صبا كجاست ...؟

به در اتاق نگاه كردم..گوشي رو تو دستم جا به جا كردم...

- رفته پيش مريض..

تاجيك- باهاشون برو .... ببين كم و كسري نداشته باشن.... منم الان خودمو مي رسونم ....

تاجيك- فهميدي ؟

تا امدم بگم بله ..گوشي رو گذاشته بود ..

.به گوشي تو دستم نگاه كردم ...و اروم گذاشتم سر جاش و به طرف اتاق راه افتادم ...

دوتا خدمه اروم و با احتياط به همراه دستوراي صبا.... بهزاد و از روي تخت بر مي داشتن و روي تختي كه خدمه ها اورده بودن مي ذاشتنش ....

كه صداي داد بهزاد در امد .ولي زود صداشو خفه كرد

بعد از اينكه روشو ملافه كشيدن .... به سمت در امدن ..صبا بهم نزديك شد..

- تا جيك گفت... من تا اتاقش ببرمش ....

صبا- باشه ...كارتو كه كردي زود بيا..

صبا- بيماراي اتاق 214هم به مريضات اضافه شدن

- باشه زود ميام..

صبا ازم دو سه قدمي دور شد..

-صبا؟

برگشت طرفم

- اين كيه ؟

صبا- نمي دونم فقط تا گفتم بهزاد افشار مثل برق گرفته ها يه بار اسمشو تكرار كرد ..و بعدم سرم داد زد ...

بهم چشمكي زد

صبا- نگران نباش تا بياي تهشو در ميارم..

- باشه فقط بپا ته ديگشو در نياري...

با خنده زد رو شونه ام

صبا- برو ....

 

 

 

 

ادامه دارد............ 

--------------------------------------------------------------------------------

 

خودمو به تخت رسوندم ...چشماشو بسته بود و سعي مي كرد داد نزنه ...

دكمه رو فشار دادم ...و دوباره به چهره اش نگاه كردم ..

 

.موهاي شقيقه اش جو گندمي بود ...ابرهاي كمي كشيده و نسبتا پهن...لبهاي بر جسته و خوش فرم...با چشماي عسلي و صورتي سبزه ..

 

.با هم وارد شديم ...به شماره طبقه ها خيره شدم ..سرمو اوردم پايين ...

گوشيم زنگ خورد ...

درش اوردم

بازم نيما

 

..نگام به بهزاد افتاد كه نگام مي كرد.

بهزاد- .فكر مي كردم تو بيمارستان اجازه استفاده كردن از گوشي همراهو نداريد..

 

جوابي ندادم و گوشي رو خاموش كردم و انداختم تو جيبم ...

به طبقه مورد نظر رسيديم ...بعد از اينكه جابه جاش كردن ..خدمه ها بيرون رفتن ....

بايد وايميستادم تا تاجيك بياد ....

 

- حالتون چطوره ...؟

 

بهزاد- مي خواي چطور باشه؟ ..با يه سهل انگاري شما.... من چند ساعت زجر كشيدم ...اونم بي خود و بي جهت

 

ابروهامو انداختم بالا

-اوه.... اميدوارم با اتاق جديد ديگه زجر نكشيديد......

شونه هامو انداختم بالا و كمي از تختش فاصله گرفتم

 

به حق چيزاي نشنيده ..يعني اتاقم دردو كم مي كنه....استغفرالله ..امروز كه چه چيزا نمي شنوم

 

به طرف در رفتم تا ببينم تاجيك مياد يا نه ..خبري ازش نبود...

بهزاد - ميشه اين متكاي زيرسرمو درست كني... داره اذيتم مي كنه ...

برگشتم طرفش..

- چرا كه نشه.. ميشه ..خوبشم ميشه

 

بهش نزديك شدم و متكارو كمي جا به جا كردم

بهزاد- اين عطره؟.. ادكلنه ؟...چيه كه به خودت زدي

در حالي كه با اين حرفش كمي ذوق كرده بودم

- خوشبوه؟

چشماشو بستو باز كرد

 

بهزاد- بوش داره حالمو بهم مي زنه

يه دفعه نزديك بود از دهنم بپره.

 

.اخه ديلاق تو چي مي فهمي كه بو چيه ..كه هي زر مي زني

كه به جاش گفتم :

 

- احتمالا دكتر ياحقي وقتي داشته عملتون مي كرده حواسش نبوده ....و بينيتونو عمل كرده ...كه حالا نمي تونيد بوهاي خوبو تشخيص بديد

بهزاد- اين چه طرز برخورد با يه بيماره

 

- تو طرز برخوردتون با يه پرستار چيز درستي نمي بينم ..كه حالا انتظار داريد من درست برخورد كنم ...اقاي افشار عزيز

بهم با كينه خيره شد

بهزاد- مي دونم باهات چيكار كنم

 

همونطور كه هنوز در حالا جابه جا كردن متكا بودم

 

-خونه اخرش شكايته ديگه... مگه نه ؟

برو شكايت كن راه باز جاده هم دراز

 

بهزاد- ماشالله زبون نيست كه... نيش عقربه..

- پس بپا نيشت نزنم. جناب اقاي افشار ....

-كه جاش حالا حالا ها خوب بشو نيست

 

دستشو اورد بالا و به حالت تهديد به طرفم گرفت ..

خواست دهن باز كنه ....كه تاجيك در ايفاگر نقش خروس بي محل وارد اتاق شد

 

 

 

*****

 

فصل پنجم:

 

 

تاجيك- سلام اقاي افشار.... بايد ما رو ببخشيد ...انقدر سرمون شلوغ بود كه ..

بهزاد- بله بله مي دونم ..دكتر من كجاست؟ ...من درد دارم خانوم ...

تايجك پرونده رو از دستم گرفت ...اين جا كه دكتر محسني ....

زودي بين حرفش پريدم

- بايد دكتر ياحقي مي نوشتن... نه دكتر محسني ...

تاجيك- صالحي اون چيزي رو كه اينجا نوشته شده رو انجام بده ....تو كه دكتر نيستي ..شايد ايشون تشخيص دادن

تاجيك- ..نبايد به خاطر ندونم كارايت يه مريض اذيت بشه ...زود باش

به بهزاد نگاه كردم....معلوم بود حسابي دلش خنك شده ....از اتاق خارج شدم ..

-اه لعنتي ....امروز تو دنده بد بياريم ....

.به بخش پرستاري رسيدم ....

- سلام سوسن جون

سوسن- سلام

- اين داروهاي مريض جديده

سوسن- چرا تو؟

- تا جيك گفت ..

سوسن- بيا اين كليدقفسه 1013 ...داروها رو از اونجا بردار...

اينم ديده من بدبخت بيچاره ام... هي پاسم مي ده به اين قفسه و اون قفسه ..

خدا ازت نگذر تا جيك كه ذليل ملتم كردي ..الهي جيز جيز بشي ...

به افكارم لبخندي زدمو و كليدو از سوسن گرفتم

.......تشكري كردم و به طرف قفسه داروها رفتم

كليدو انداختم تو قفل و چرخدوندمش ..قبل از باز كردن در... به شماره قفسه نگاه كردم ..1013

 

از صبح تا به الان.... يهو همه چي مثل فيلم جلوي چشمام شروع كردن به بالا و پايين پريدن

...طبقه 13..تخت13/2...روز سيزدهم .....قفسه 1013

چشام در حال تركيدن بودن از بس گشاد شده بودن

 

- واي ...اي مامان ....يعني نحسي منو گرفته ؟

سريع دستو از روي كليد برداشتم و با ترس به در شيشه اي قفسه خيره شدم

هنوز تو جام مثل برق گرفته ها وايستاده بودم كه ...سوسن صدام زد.. زودي سرمو به طرف در چرخروندم

سوسن- چيكار مي كني دختر؟ .....زود باش ديگه ...

به نفس نفس زدن افتاده بودم ..بعد از كمي خيره شدن به در

با دلهره سرمو برگردوندم به وضعيت قبلي... و به قفسه و كليد اويزون چشم دوختم ...

يه قدم به قفسه نزديك شدم و دستمو اروم به طرف در شيشه اي قفسه نزديك كردم

اب دهنمو قورت دادم ...

يه بسم الله زير لب گفتم و ....دست دراز كردم و داروهاي مورد نيازمو برداشتم

ترس بدي به جونم افتاده بود..دقيقا عين بختك ..مي فهميد عين بختك

- يعني بازم 13 مي بينم؟ .....

.اب دهنمو براي چندمين بار قورت دادم..

البته ديگه اب دهني برام نمونده بود ...

در كمدو قفل كردم و با قدمهاي شلي سعي كردم از اتاق خارج بشم ...

 

 

 

 

 

ادامه دارد.............. 

     

 

 

سوسن- منا چرا رنگت پريده ...؟

-چي ؟

سوسن- رنگت پريده... چيزي شده ؟

- ..نه نه

داروها رو گذاشتم تو سيني مخصوص و به طرف اتاق راه افتادم

...به شماره اتاق نگاه كردم

410 ...

نفسمو با خيال راحتي دادم بيرون و وارد شدم ..تا جيك سعي در اروم كردن بهزاد و داشت ....

تاجيك- چرا انقدر دير كردي ؟

كف دستمام بد يخ كرده بود

- ببخشيد...من ديگه برم.... خانوم فرحبخش پايين ...دست تنهاست ....

تاجيك سرشو تكوني داد و گفت:

تاجيك - مي توني بري ...

تاجيك- فقط يادت باشه .بعد از پايان ساعت كاريت بياي اتاق من ....

سرمو اروم حركت دادم و همراش گفتم ..

-بله چشم

 

انقدر اشفته بودم كه متوجه نگاههاي بهزاد به خودم نبودم

به اسانسور نزديك شدم .دكمه رو فشار دادم و يه قدم از در فاصله گرفتم ..

.در باز شد..

 

به داخل اسانسور نگاه كردم ..با ترديد وارد شدم ...و طبقه مورد نظر رو زدم

در بسته شد ...

 

.عقب عقب از در فاصله گرفتم و رفتمو به ديوار اتاقك تكيه دادم و به شماره ها ي بالاي در خيره شدم ...

 

دو طبقه مونده به طبقه خودمون وايستاد ...در باز شد....سرم پايين بود..

سرگيجه پيدا كرده بودم ...دستم رو سرم بود ....كسي وارد شد ...

 

سرم هنوز پايين بود..سرمو با در موندگي اوردم بالا ...

كه با محسني رو به رو شدم ......ناخواسته دلهره گرفتم و رنگم پريد ...

دستمو گذاشتم رو گلوم و سعي كردم نفس بكشم

 

محسني- صالحي حالت خوبه؟

...چشمامو با استيصال اوردم بالا ...

محسني- چرا انقدر رنگت پريده .؟

.به هم نزديكتر شد ...

دستمو گذاشتم رو گونه ام.... داغ بودم ...

محسني- چت شده ؟

 

دستشو گذاشت رو پيشونيم ...

يه بار ديگه صدام كرد

ولي زبونم خشك شده بود و احساس تشنگي مي كردم ..

مچ دستمو گرفت و نبضمو گرفت ...

محسني- صالحي صدامو مي شنوي ...؟

 

كمي به طرف پايين خم شدم ..حالا حالت تهوع هم به سراغم امده بود ...

محسني شونه امو گرفت و كمي تكونم داد...

 

-13 ...13 نكنه امروز اخرين روز زندگي منه ...

اوه خدا حالا من با اين همه گناهي كه كردم چيكار كنم .....

واي مامان هنوز وقت نكردم توبه كنم...

 

به چشماي قهوه اي محسني نگاه كردم ....

نكنه عزرائيل جونم تو شكل محسني به سراغم امده ....كه قبض روحم كنه

اي خدا حداقل يه حوري نازتر مي فرستادي ..

مگه چقدر گناه كرده بودم كه اين ايكبيررو برام فرستادي ...

 

 

 

 

 

ادامه دارد.............

 

 



roman آسانسور (4)
roman آسانسور (4)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: رها موضوع: نظرات (0)

CyberLink PowerDirector Ultra 9.0.0.2930 Incl Key

CyberLink PowerDirector Ultra 9.0.0.2930 Incl Key

CyberLink PowerDirector Ultra64 9.0.0.2930


http://dl.soft98.ir/img/CyberLink%20PowerDirector.jpg



نه تنها دست كمي از رقباي معروف خود يعني Corel Video Studio و Adobe Preimier ندارد بلكه مي تواند در بسياري از مباحث به كاربران امكانات كامل تري را ارائه دهد. از قابليت هاي اين ابزار بايد به اين صورت بيان نمود كه اين ابزار به مانند يك واسط عمل مي كند. يعني كاربران فيلم ها را از انواع دوربين هاي ديجيتالي و فيلم برداري كپچر كرده ، مورد ويرايش قرار مي دهند و با كيفيتي فوق العاده بالا ذخيره و يا بر روي انواع لوح هاي فشرده رايت مي كنند. اما نكته ي مهم اين ابزار در ويرايش خلاصه مي شود، چرا كه بدون هيچ گونه آموزش، كاربران قادر خواهند فيلم ها را به صورت كاملا حرفه اي و مطابق با سليقه خود ويرايش كنند. نكته ي بسيار مهمي كه در اين ابزار نهفته شده است و اكثر كاربران حرفه اي ويرايش فيلم ها به آن توجه ويژه اي دارند سرعت در رندر كردن فيلم ها مي باشد. CyberLink PowerDirector سازگاري مثال زدني با NVIDIA CUDA داشته و سرعتي فوق العاده بالا را در ذخيره يا رندر كردن به كاربرانش ارائه مي دهد. اين امر هم با تكنولوژي بسيار جديد NVIDIA حاصل شده است. اما كاربران به نكات ديگري هم توجه مي كنند. اين كه چه كيفيتي را اين نرم افزار ارائه مي دهد؟ در جواب بايد اين گونه بيان كرد كه بهترين كيفيت ممكن تا به امروز Blu-rey مي باشد كه از سوي اين ابزار به صورت كامل پشتيباني مي شود. در مورد صداي خروجي هم پشتيباني از صداي دالبي ديجيتال از خصوصيات CyberLink PowerDirector به شمار مي رود. هشتمين نسخه به تازگي ارائه شده است.

قابليت هاي كليدي نرم افزار CyberLink PowerDirector Ultra64 9.0.0.2930 :


قابليت Capture كردن از انواع دستگاه هاي قابل حمل و انواع دوربين هاي فيلم برداري
خروجي گرفتن از Capture ها با بهترين كيفيت ممكن نظير AVCHD, MPEG-2 HD, WMV-HD
افكت هايي متعدد و بسيار زيبا
ساخت منوهايي فوق العاده حرفه اي اما بسيار ساده براي ويدوئو دي وي دي
پشتيباني از صداي بسيار با كيفيت دالبي ديجيتال
استفاده آسان از نرم فزار و بدون هيچ گونه آموزش
محيط كاري حرفه اي و بسيار جذاب
سرعت بسيار بالا در رندر كردن فيلم ها
ساخت اسلايد شو هايي حرفه اي و بسيار زيبا به سادگي جندين كليك كردن
توانايي برقراري ارتباط با سايت Flickr كه پايگاهي براي آپلود تصاوير مي باشد
قابليت دانلود نمودن افكت هاي جديد از سايت شركت سازنده
پشتيباني از انواع فرمت هاي صوتي ، تصوير و فيلم ها
Wiazard براي ساده شدن و سرعت در عملكرد بسياري از كارها
پشتيباني از با كيفيت ترين فرمت ها نظير AVCHD, MPEG-2 HD, WMV-HD
پشتيباني كامل از Blu-rey كه كيفيت واقعا بي نظير را با خود به همراه دارد
قابليت ويرايش حرفه اي صداها
افكت هايي متعدد براي ويرايش صدا ها
برد رنگ ها براي انتخاب سريع رنگ دلخواه
قابليت ساخت افكت هايي براي ابزارهاي ديگر شركت CyberLink
قابليت بيرون كشيدن صداهاي موجود در داخل فيلم ها
قابليت رايت بر روي انواع لوح هاي فشرده
قابليت تبديل زيرنويس فيلم ها از فرمت TXT به قرمت SRT
پشتيباني از نسخه هاي مختلف ويندوز از جمله ويندوز محبوب ويستا و ويندوز محبوب 7




Download : | FileSonic | Easy-Share |


http://www.filesonic.com/file/1658298834

http://www.easy-share.com/1917342101
CyberLink PowerDirector Ultra 9.0.0.2930 Incl Key
CyberLink PowerDirector Ultra 9.0.0.2930 Incl Key

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: رها موضوع: نظرات (0)

رمان وشايد گاهي عشق

رمان وشايد گاهي عشق

خيلي دلم ميخواست ازش حرف بزنه ولي فقط گفت ميدونم داري از فوضولي ميتركي اما الان نميتونم هيچي بهت بگم بزار شايد يه روزي بهت گفتم فعلا با خودم درگيرم.
خنديدمو گفتم عزيزم اون كه تازگي نداره اونم خنديدو راه افتاديم اون روز همه جا رفتيم پارك رستوران كافي شاپ خلاصه روحيه هر دو مون تغيير كرده بود اما هنوزم غمو تو چشماش ميديدم از وقتي كه از خونه اومده بود نميتونستم سر در بيارم از كارش آخه اون ادعا ميكرد آرش رو دوست داره ولي پويان امروز نميدونم شايد داشت نقش بازي ميكرد نميدونم !!!
بهتر بود بزارم زمان كار خودشو بكنه شايد اون موقع بتونم بفهمم بين اين دو تا چه خبره اون روزم با همه خوشيا و ناخوشياش تموم شد و الي منو رسوند به خونه ورفت.
چند روزي گذشت ومن سعي ميكردم زياد با آترين روبرو نشم.اونم با رفتاراش همين روند رو پيش گرفته بود و ديگه زياد به پرو پام نميپيچيد.تو دانشگاه هم همين طور .
يه روز تو دانشگاه يكي از پسرا كه ميدونستم داره دكتراشو ميخونه اومد سمتم .
- سلام خانم عزيزي ميشه چند لحظه وقتتون رو بگيرم؟؟ الي هم معلوم نبود كجا سرش گرمه باز منو تنها گذاشت!!
من حتي اسمش رو هم نميدونستم همه خيلي از درسش تعريف ميكردند و بچه ها ميگفتند استادا هم قبولش دارن.
- ببخشيد آقاي....
- سعيدي هستم آران سعيدي.
- آقاي سعيدي ميشه بفرماييدچه كار ي داريد ؟؟
- خانم عزيزي اينجا تو محيط دانشگاه نميشه اگه لطف كنيد بيرون از دانشگاه هم ديگه رو ببينيم. ممنون ميشم؟؟
خيلي پسر مودبي بود اما دليل نميشد كه درخواستش رو قبول كنم.
- شرمنده نميتونم قبول كنم.
آران هم گفت :آخه چرا خانم عزيزي؟؟ مشكلي هست؟؟
خوب مشكل خود تويي ديگه از اين مشكل بالاتر من كه اصلا نميشناسمت.
- آخه من دليل اين قرار رو نميدونم؟؟
آران هم گفت خوب اگه اينطوره حداقل ميشه بيايد تو محوطه دانشگاه با هم حرف بزنيم؟؟
چند دقيقه بيشتر وقتتون رو نميگيرم خواهش ميكنم ازتون.
واي خدا !!! عجب پسر مودبي واقعا ديگه نميتونم نه بيارم.
- بفرماييد منم پشت سرتون ميام.
تشكر كرد و رفت سمت پله ها منم پشت سرش رفتم. چشمم خورد به آترين كه به ديوار تكيه داده بود و با اخم منو نگاه ميكرد. بي خيال اينقدر نگاه كن تا خسته شي.
آران يه جايه نسبتا خلوتي رفت رو يه صندلي نشست به من هم گفت كه بشينم. منم كمي اونورتر ازش نشستم .
انگار بي قرار بود نميدونست داره چيكار ميكنه منم منتظر بودم كه چي ميگه اما مثل اينكه قصد حرف زدن نداشت. ناچارا خودم شروع كردم به صبحت.
- نميخوايد حرفتون رو بزنيد آقاي سعيدي؟؟
سرش رو بالا آورد و تو چشام نگاه كرد بعد يهو سرش رو انداخت پايين. چه سر به زيره اين پسر؟!
- راستش نميدونم چطوري بگم. اخه تا حالا از اين حرفا نزدم واسه همين يكم حولم .
ميدونيد چيه من از وقتي شما رو ديدم از شما خوشم اومده. ديگه امروز دل به دريا زدم ، گفتم بيام حرف دلم رو بهتون بگم!!
شكه شده بودم، چه يهويي گفت؟؟!!
الان من بايد چي ميگفتم ؟؟!! تو همين فكرا بودم كه ديدم آترين داره از روبروم رد ميشه. اين چي ميخواد اينجا آخه؟؟
- ببخشيد متوجه منظورتون نشدم؟؟
اي واي اين چه حرفي بود من زدم منكه كاملا متوجه شده بودم، حالا چي بگم. آترين همش تقصيره توئه حواسم پرت نشد .
- ميتونم چند وقت باهاتون باشم؟؟!! تا همديگه رو بهتر بشناسيم؟؟!!

منم همون لحظه بلند شدم .
-شرمنده .مهندس سعيدي ،من اهل اينجور برنامه ها ، نيستم .با اجازتون.
ديگه فرصت حرف زدن هم بهش ندادم. تند تند داشتم ،ميرفتم به سمت در دانشگاه كه آترين از پشت سرم گفت :
-كجا داري ميري؟؟
وايستادم رومو كردم بهش گفتم:
- مگه هرجايي بخوام برم بايد ازشما اجازه بگيرم؟؟
- من گفتم ازم اجازه بگير؟؟ چرا من هر چي ميگم يه جور ديگه بر داشت ميكني؟؟
- منظور حرف شما همين بود، خودتون هم ميدونيد.
- چقدر عصباني؟؟؟ سعيدي چي گفته اينطور بهم ريختي؟؟
يه پوز خند هم اومد رو لبش.
- - فكر نكنم مسائل خصوصيه من، به شما مربوط باشه .اومدم برم بند كولمو گرفت.
- چيكار ميكنيد؟؟
- وقتي دارم باهات حرف ميزنم عين بچه ها قهر نكن نرو. فهميدي؟؟
- آقا جون شما سر پيازيد يا ته پياز كه همش به من گير ميديد؟؟؟؟!!! اون از شركت اينم از دانشگاه.
كولمو با شدت از دستش در آوردم. ورفتم بيرون.
همينطور با خودم غرغر ميكردم. كه صداي گوشيم اومد.الي بود.
- كجايي تودختر؟الان كلاس شروع ميشه.
- الي حالم خوب نيست ،دارم ميرم خونه.
خداحافظي كردم ازش و داشتم ميرفتم ،سمت ديگه خيابون كه تاكسي بگيرم .يهو يكي بلند داد زد پرنيا مواظب باش.
ديدم يه ماشين با سرعت داره مياد ، سمتم. خودمو فوري كشيدم، كنار. ماشينه چند متر جلوتر نگه داشت .رانندش اومد پايين .
- خانم حواستون كجاست؟؟ داشتين جفتمونو بدبخت ميكرديد.
همون لحظه هم آترين نفس نفس زنان اومد .
- خوبي؟؟
منم كلا شكه بودم حرف نميزدم .فقط چند متر مونده بود ، ماشين بهم بزنه ها. آترين صدام كرد:
- پرنيا با توام.
راننده ماشين هم ترسيده بود ،ميگفت:
- خانم خوبيد؟؟
اما من از ترس نميتونستم چيزي بگم.
راننده رو به آترين گفت:
- بهتر نيست ببريمشون بيمارستان؟؟؟
- ممنون آقا شما بفرماييد.
آترين دستم و گرفت و منو كشوند سمت ماشينش منم پشت سرش ميرفتم در ماشين رو باز كرد من سوار شدم.
- الان بر ميگردم.
رفت ،با يه بطري آب و آب ميوه وشكلات بر گشت.شكلات رو گرفت سمتم .
-بخور.
انگار لال شده بودم. قدرت حرف زدن نداشتم.آترين شونه هامو گرفت و تكون ميداد:
- پرنيا چت شده دختر ؟چرا هيچي نميگي؟؟
نميدونم چم شد كه يهو اشكم در اومد.
هر لحظه گريم بيشتر ميشد آترين دستش رو از رو شونه هام برداشت و كلافه دستش رو كشيد به موهاش..چند دقيقه اي طول كشيد تا حالم بهتر بشه و گريم بند بياد.آخه چه وقت گريه كردن بود.
آترين اومد سوار شد و بدون هيچ حرفي شروع به روندن كرد. بي هدف تو خيابونا ميگشت. بعد 20 دقيقه كناري نگه داشت روشو كرد بهم و گفت :
-بهتري؟؟
- آره بهترم.
با يه حالت شيطوني گفت :
- نميدونستم اينقده نازك نارنجي و ترسو هستيا؟؟ حالا اين وسط گريت واسه چي بود؟؟
خيلي ناراحت شدم نميدونستم چي بگم بهش.
- پرنيا ناراحتي نداره؟؟
اووووووه چه خودموني چطور شد تا يه ساعت پيش خانم عزيزي بودم .الان شدم پرنيا.
- شما چه زود پسر خاله شديد؟؟
مثل اينكه خودش حواسش نبود كه اسمم رو گفته. ولي خوب خودشو نباخت و گفت:
-نصف بيشتر روز رو باهميم، ديگه .هر دقيقه كه نميشه خانم مهندس، آقاي مهندس گفت؟؟
- من اينطوري راحتم. اگه شما ناراحتي، به خودتون مربوطه.
- حالا ازشوخي گذشته، خودت نظرت چيه؟
- شما همون مهندس كيانمهر باشيد بهتره. منم همون مهندس عزيزي.
- پرنيا من تورو همون پرنيا صدا ميكنم. خوب ديگه هم ادامه نده ، نميخوام الكي دوباره دعوا بشه.
- خونه ميخواي بري؟؟ -
- آره ميرم خونه.
- ميرسونمت.
تا خواستم حرفي بزنم گفت :
- تعارف نكن. بذار منم راحت باشم.
آروم گفتم :
-باشه.
تا برسيم خونه ديگه هيچ حرفي نزديم.
زود خوابيدمو ساعتو كوك كردم كه باز بهونه اي دست آترين ندم. آخه اين چند روز يه روز خيلي با محبت بود يه روزم طلبكار.

تقريبا دو هفته از اون روزپر هيجان گذشت آترين هم با من مهربونتر شده بود .
امروز صبح زود بيدار شدم وحسابي وقت داشتم به خودم برسم
داشتم فكر ميكردم امروز چه تيپي بزنم كه آترين كش باشه شلوار نوك مداديمو با مانتوي سرمه اي كه جديدا خريده بودمو خيلي بهم ميومدو پوشيدم با يه كفش اسپرت .
حالا نوبت آرايش بود ميدونستم وقتي مداد مشكي ميكشم زيبايي چشام دو برابر ميشه كلا تو صورت چشام از همه بيشتر خود نمايي ميكرد بعدش لبام هميشه مداد كمرنگمو ميزدم ولي تصميم گرفتم امروز پر رنگه رو بزنم كه جلوه بيشتري به چشام ميداد رژ و رژگونه صورتيمو هم زدم يه ريمل كم بودم كه اونم زد تكميل شد در كل آرايش محوي داشتم .
البته به جز چشام كه انگار يه قابه خوشگل دورشو گرفته بود تو آينه يه بوس برا خودم فرستادمو وبه اين فكر كردم كه الي كجاست كه بگه تو باز دچار خودشيفتگيه حاد شدي از بقيه خداحافظي كردمو به سمت شركت راه افتادم .
يه سلامي به بقيه كردمو به سمت اتاقم به راه افتادم الي هنوز نيومده بود خودمو با كار مشغول كرده بودم كه با صداي الي از جا پريدم سرمو بالا گرفتمو
گفتم كوفت بگيري دختر داشتم سكته ميكردم ديدم لبخند مليحي رو لبشه
- هوي چته اول صبحي خوردي منو؟؟
-اوني كه بايد بخوره همچين هلويي رو من نيستم يكي ديگست!!
-بي ادبي ديگه گفت الهي دلم براش ميسوزه چقدر بايد جلو خودشو بگيره ؟!
-چي ميگي بي تربيت؟
-هيچي آترين بدبختو ميگم همين طوريش قورتت ميده واي به حالا كه واقعا خوردني شدي فكر كن من كه دخترم بهت نظر ددم وا به حال اون پشت چشمي براش نازك كردمو وگفتم:
-ايش تو هميشه چشمت دنبال من بود .
-راست ميگيا حالا اون آترينو بي خيال بيا زن خودم شو وخنديد .
-گمشو تو هم و خنديدم
-فقط منتظرم آترين بياد و تو رو اين شكلي ببينه فكر كنم مسائل مثبت 18 پيش بيادا و خنديد
-بي تربيت منحرف
-به جون تو
-به جون خودت پر رو ، هيچي نگفت و خنديد تو اين فكرا بودم كه صداي پويان بود كه داشت با الهه سلام عليك ميكرد بعد هم اومد سمت منو
-سلام آبجي كوچيكه به امروز چه ناز شدي
-ناز بودم بر منكرش لعنت بعد هم شروع كرد به حرف زدن اين قدر حرف زدو خنديدم كه نگو تو چشماي الهه شادي و ميديدم همين طور تو چشاي پويان مثل اينكه اينا هم بله ها تو اين فكرا بودم كه زنگ تلفن به صدا در اومد آترين بود يه سلامو عليكي كردو گفت برم اتاقش
-هنوز كارام تموم نشده
-همونو بيار يه نگاهي بندازم اين نقشه ها خيلي مهمن و اهميت زيادي داره اينم كه همه نقشه ها واسش مهم بود؟؟!!
چشمي گفتمو از اتاق خارج شدم يه خرده وايستادم ببينم اين دو تا چه ميكنن ديدم انگار تازه يخشون آب شده ديگه مثل قبل خشكو جدي با هم نبودن صميمي با هم برخورد ميكردن و پويان هم داشت.
به الهه تو كارش كمك ميكرد و اشكالا ي كارو بهش ميگفت ديگه فوضولي و جايز ندونستم و رفتم به سمت اتاق آترين در زدمو خودشو مشغول نشون داد كه مثلا يعني من به تو توجه ندارم سلامي كردمو نقشه رو بهش نشون دادم.
سرش پايين بود تو دلم گفتم آخ كه تو چه سر بزيرو محجوبي همين طور داشت توضيح ميداد كه يه هو سرشو بالا كرد و مات نگاهم كرد يه اوهومي كردم تا به خودش و گفت ها چي شد؟
- اي آقا شما كجاييد؟ جواب نميدين



رمان وشايد گاهي عشق
رمان وشايد گاهي عشق

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: رها موضوع: نظرات (0)

 

 
منوی اصلی

yahoo support
وضعيت در ياهو


دسته بندی ها
موضوعي ثبت نشده است

آرشیو مطالب

مطالب برتر

طرااح قالب

CopyRight © http://sellwatch.zaminblog.com
کارتون تنسی تاکسیدو
کارتون لاک پشتهای نینجا
ژل افزایش دهنده قد
دستگاه بافت مو